داستان یگ سازمان غیر انتفاعی NGO که هدف ان تولید داناییو ثروت در روستاها بود و به مرگ فجیعی درگذشت و همراه خود دوباره واردات گندم را به کشور شروع کرد و تمامی مدیران ان بیکار - زندانی و تبعید شدند .

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

طنز تلخ دنیایی که در ان بسر می بریم
به جای مقدمه :
زندگی آینه ایی از مجموعه دانایی ها و نادانی های ما است . در جهانی که نمی توان آزادانه نفس کشید . در گردابی که برای زره ایی شرف باید گدایی کرد . چه مفهومی غیر دلقکانه در آن پیدا است ؟
ما از سکوت می ترسیم و باز خود سکوت می کنیم تا جریان زندگی به خاموشی بگراید . این خاموشی . ان سکوت و ان ترس چه معنایی جز طنزی تهوع اور دارد ؟ طنز و شوخی همچون کمدی الهی نشانه ایی از عمق فاجعه ای است که ما را با خود می برد . اگر چه که در طنز می خندیم . اگر چه که دلقکی با بینی و صورت گلگونش را ابزاری برای خندیدن می نماییم . اما هر طنز وکمدی و شوخی ایی در خود درد ی جانکاه دارد . ما کی می خندیم ؟ وقتی که انسانی را بخاطر رنج های نامتعارفش در موقعیتی نامناسب در جایگاهی نا اشنا می بینیم . اما بر خلاف ان تراژدی باز تعریفی از خصلت های پسندیده ی بشری در موقعیتی مناسب و جایگاهی رفیع است . حتما شما نیز شجاع دل میل گیبسون و یا تروای براد پیت را دیده اید . مثالی کلاسیک برای نسل جوان . در تروا چه چیز ما را به همزات پنداری و شبیه سازی وادار می کند ؟ چرا عمیقا برای قهرمان گریه می کنیم ؟ اندوه ما از مرگ سهراب در تراژدی ایران باستان چیست ؟ ما در همه ی تراتژدی ها شخصیت هایی انسانی با کارکترو جلوه ایی سرشار از نیکی و انسانیت را نظاره گریم . شخصیتی که مرگ و نیستی را برای او شایسته نمی دانیم .
اما در طنز همیشه ما با زشتی های رفتاری و خصلت های نابجای بشریروبرو می شویم و از این زشتی که عمیقا دردناک است می خندیم و یا انبساط خاطر می یابیم . ما به نادانی که در موقعیت یک پادشاه و یا رئیس جمهور قرار گرفته و به سبب ناتوانی در درک موقعیت و اضطراب و استیصال وی می خندیم . از دلقکی که پاهایش به هم گیر می کندو به زمین می خورد می خندیم . بی انکه بدانیم ان دلقک چه رنجی می کشد . وبی ان که بدانیم ان فرد ( فرض کنید چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور کوچک ) از بودن در موقعیت هیتلر و نادانی در رفتار چه اندوهی را تحمل می کند . طنز و کمدی در واقع رنجنامه ی بشریت است اما برای ما خنده دار و تراتژدی و سوگ نامه تشخص و عظمت شاخصه های انسانی است و باند مرتبه سازی ارزش های یک انسان اما ما برای ان گریه می کنیم .
اما مساله این نیست که در این مطلب بحث تراژدی و کمدی – طنز و سوگ را تببین نماییم . مساله ان است که چه هنگام جامعه بسوی شوخی – مسخره – طنز – کمدی می رود .
مساله ان است که چرا باید در موقعیتی خاص طنزو کمدی جایگاه بیابد ؟
چرا باید با طنز به دنیا نگاه کرد ؟
ما هنگامی که نمی توانیم خصلت های پسندیده و ارزش های انسانی را ان چنان که هست . نه انچنان که برای ما تعریف می نمایند باز گوییم . ناچار برای نمایش خوبی و نیکی الزاما بدی و زشتی را در قالب طنز و هجو بیان می نمائیم . ساختار حکومت های دیکتاتوری این چنین است که نتوان با تعریف خصایل نیک راهی برای بهبود زندگی و اعتلای انسانیت تفسیرئ تعبیر نمود . اما می توان همان نیکی را در راهی واژگونه در رفتاری نامتعارف تبین نمود . عبید زاکانی . نسیم شمال . علامه دهخدا با مجموعه ی چرندو پرند . ایرج میرزا و... چه هنگام به طنز و هجو پرداختند ؟ بی گمان هنگامی که نتوانستند از ترس حاکمیت و استبداد ارزش ها را انچنان که باید تعریف کنند به هجو و طنز روی اوردند .
شما قطعا شب های برره یادتان هست . شب های برره مگر تبین و تعریف وارونه ی ارزش های مسخ شده نبود ؟ مگر ان نبود که با تبین نظام معتاد . فساد اداری و اداب و سنن و باور های نامناسب برای موقعیت ادمی شهری و سیاسی ایجاد مصیبت می کرد و ما می خندیدیم . می خندیدیم برای درد و رنج مردی که در تبعید می بایست ناهنجاری ها را تحل کندو در موقعیتی نامتعارف باور هایش را دگرکون سازد ؟
این مقدمه را شرح کردم تا بدانیم که موقعیت مدیریت ایران چرا به طنز و هجو و کمدی بیش تر شبیه است تا تراژدی .
کجای این ساختار طنز نیست ؟
وقتی که ملوانان انگلیسی دستگیر شدند و رئیس جمهور به انها گفت : متشکرم ( تنکیو ) مگر همه ی دنیا نخندید ؟ این طنز نبود ؟
مگر وقتی که یک مدیر عالی رتبه به پوتین پیشنهاد داد که به سفر های استانی برود و مثل رئیس جمهور ایران رفتار کند .موقعیت طنز تاریخ نمایان نشد ؟
مگر وقتی که ملت ایران درگیر گرسنگی – درد – رنج – بیکاری – اعتیاد - فحشا – کودکان خیابانی است و ان گاه همین کشور برای مردمان بولیوی و ونزوئلا.و ... خانه می سازد و برای همه ی وامانده ی فکری اعطای وام می کند و تازه داماد های ایرانی برای دریافت شندر غاز هزاران بار به بانک و محضر و...وپیدا کردن ضامن و ...و می روند و می ایند و اخرش هم دست از پا درازتر بر می گردند طنز نیست ؟
ما در کجای تاریخ قرار داریم ؟

جهانی خاموش در سکوت وجدان :

Foreign
Have you ever been
Discrim inated against
And you be oofended
And bereaved? Because
You live in foreignland

Nelson jygreic

جهان در این سکوت به طنز تاریخ سرزمینی می اندیشد که برای نخستین بار در ان کوروش کبیر منشور حقوق بشر را در ان روزگار نادانی و پلیدی برای جهانیان به ارمغان اورد . جهان به این طنز و هجو می نگرد که پیامبر باستانی اش گفت :
من از برای رفع تاریکی شمشیر بر نمی کشم بلکه چراغی می افروزم

جهان می اندیشد که چه بر سر این ملت متمدن امده است که اینک برای دفع پشه ایی خمپاره ایی شلیک می کند . طنزی تلخ برای سرنوشت مردمانی که تمام افتخار انها دانایی بود .
جهان می اندیشد که چگونه می توان در روی اقیانوسی از دانایی و دارایی گدایی کرد ؟
مساله تنها این نیست که ما قادر به درک مناسبات و تعاملات بشری و انسانی نیستیم . بلکه مساله ی مهمتر ان است که همراه با فقرو ناداری محبت و نوازش را هم گدایی می کنیم . ما گدای محبت روسیه – بولیوی – ونزوئلا و... شده ایم .
ملتی که تاریخش سراسر دلاوری و شهامت و بخشش بود . ملتی که برای یهودیان دربند بابل کمک های بسیاری نمود تا انان در سرزمین خود معبدو عبادتگاه بسازند ... ملتی که در اوائل دهه ی 70 میلادی تمامی شیوخ عرب از دبی تا قطر و از یمن تا عربستان را مدیون الطاف ملوکانه ی خویش می نمود . اینک برای حضور در شورای همکاری خلیج فارس التماس می کند تا در انجا با حضورش شرف و عزت ایرانیان را به تمسخر گیرند و از ..
جهان با حیرت نگاه می کند به دستاورد های طنز گونه ی ما . به ان که پس از ده ها سال حاکمیت ارزش های اسلامی اکنون باید با بیشترین تعداد معتاد . با روسپیان سرویس دهنده به خارجیان و به ویژه اعراب . با بیشترین میزان رشد ایدز پس از روسیه و... مواجه باشیم .
طنزی تلخ است .
سرنوشت ملتی که روزگاری اراده ی حضور و جود در مرتبت 5 قدرت بزرگ جهان را در سر می پروراند . اینک باید برای بقا خویش . فقط برای زنده ماندن بجنگد .
رتبه ی بهداشتی ایران در میان 192 کشور جهان 123 شده است . رتبه ی درامد سرانه ی ایران کمی بیشتر از افغانستان است چرا ؟
ایا این طنز نیست ؟
جهان می اندیشد که ایا این طنز نیست که از سویی ما در باروری اتم ها ( انرژی هسته ایی که حق مسلم ما است ...) به قیمت تباهی کشور پافشاری می کنیم و از ان سو در تامین لقمه ای نان محتاج همه ی دنیا شده ایم ؟
چگونه نباید بر این درد گریست ؟ چگونه نباید درد خنده داشت برای میلیون ها بیکاری که با نفت قیمت 150 دلار همچنان بیکار بودند و با نفت 37 دلار هم باز بیکارند ؟
جهان در سکوت وجدان به این می اندیشید .که سرنوشت ما با چنان سرشتی باستانی و دیر پا به کجا خواهد رسید ؟
جهان خاموش به نظاره ی مرگ تمدنی نشسته است که با تمسخر شرف و عزت خویش نیستی را جستجو می کند .
جهان در این سکوت سرد به میایونها ایرانی بی نوا اما میلیاردری ( به سبب وسعت دارایی های نفتی – گاز ی – کانساری – اقلیمی – تاریخی – جاذبه ی گردشگری و...)می نگرد که نانی برای شب ندارند . به کودکان خیابانی . به دختران گل فروش هر چهار راه . به زنان خیابانی که برای لقمه ای نان شرف می فروشند می نگرد و ارام ارام گریه می کند در حالی که خنده ای برلب دارد و دریغی بر دل ...
در جهانی که بسر می بریم در میان این درد خنده های تلخ انسانی هنوز ایستاده ایم تا تارج ثروتو عشق و محبت مان را ببینندو ببینیم .
ما غیر خودی ها ما خارج از کاست قدرت . ما تحقیر شده ها چرا نباید به حال خود بخندیم چرا ؟

Foreign
Have you ever been
Discrim inated against
And you be oofended
And bereaved? Because
You live in foreignland

Nelson jygreic

غريبه
ايا تا كنون شده عليه تو تبعيض قايل شوند
وتو مايوس ودلگير باشي؟
زيرا تو در سرزمين غريب زندگي مي كني.


جهان در سکوت وجدان به ما غریبه ها در سرزمین مادریمان می نگرد . به ما که هیچی نیستیم و هرگز هیچ نخواهیم بود .
ما را به هم نشان می دهند تا به ما بخندند . بخندند به مردمی که نمی توانند در سرزمین مادریشان سهمی از زندگی – جرعه ایی از خوشبختی – لیوانی سعادت – و ته ساندویچی از محبت داشته باشند

جهان هم نفس نمی کشد . هیچکس نفس نمی کشد . همه مرده اند گویا در این تاتر کمیک . همه مرده اند .
هر روز به پنجره نگاه می کنم . هر روز برای مرگ باور هایم می گریم . هر روز از روزنه ی کوچک در به بیرون سرک می کشم . جهان ساکت است اما و ما در ان بسر می بریم . بی ان که سهمی از خوشبختی داشته باشیم . هر روز ساعت ها به دنیایی نگاه می کنم که برای ما می گرید با لبخندی بر لب و من انتظار می کشم رفتن تابوت ها را ...چرا نباید بخندم وقتی که به انتظار مراسم تدفین عشق ها و رویا هایم لباس های سیاهم را بر تن دارم .
چرا نباید به اسمانی نگاه کنم که خورشید ندارد و ستاره هایش پیشاپیش برای من زنده عزاداری می کنند و برای تمام فرزندان سرزمینم و
جهان در سکوتی سرد و بی روح ما را به نظاره ایستاده است . ما را که تابوت خویش بردوش می کشیم و صلیب هایمان را در هیاهوی زنده بادو مرده باد – نفرت و اندوه بر زمین محکم می کوبیم تا زودتر اسیر نفرین مرگ خویشتن شویم .
جهان در سکوت وجدانش به دلقک هایی می خندد که بیهوده می کوشند بر مسند بزرگی بنشینند . نگاه می کند دنیا ما را که نردبان بی تکیه گاه شده ایم و می خندد ... درد خنده .
جهان در سکوتی سرد برای ما که گور جایمان را حفر می کنیم می خندد و ما گمان می کنیم که خیلی شکوهمند و شادی بخشیم . وقتی که برای خود و برای دوستان ناشناسمان گریه می کنیم . هنگامی که برای غریبه ها نان می بریم و فرزندانمان گرسنه اند
موقعی که با فریاد های زنده بادو مرده باد همهمه ایی بپا می کنیم و کودکان را به شکار نیستی می فرستیم . وقتی که برای تروریست ها ی دنیا که انها را نمی شناسیم جان فدا می کنیم . وقتی که برای عرق خور های ان سوی دریا ها سفره ی افطاری پهن می کنیم . هنگامی که ثروت همه ی کودکان سرزمین مان را که مال پدر هیچکس نیست برای کف زدن و هورا کشیدن صرف می نماییم .و وقتی که می خواهیم چادر به سر زنی در انتهای اقیانوس ارام کنیم و دختران سرزمینمان برای تن فروشی به دبی می روند تا برده ی جنسی شوند . چه باید کرد جز خندیدی توام با گریه ایی جانخراش

چه باید کرد ؟
چه باید کرد در جهانی با سکوت وجدان
چه باید کرد هنگامی که برای گفتن جمله ی – ازادی بزرگترین دارایی و ثروت ادم است – دهانت را می بندند و در کوچه ایی تنگ و بن بست خودرو ت را واژگون می سازند و می گویند :
سبقت و سرعت غیر مجاز
چه باید کرد ؟ هنگامی که به قیمت مرگ کودکان و زنان میلیارد ها دلار صرف ان می شود که خمپاره ایی در صحرایی در اسرائیل منفجر شود و بهانه ای برای مرگ هزاران انسان گردد . چه باید کرد از این طنز تلخ گزنده برادرم . چه باید کرد برادر جان ؟

چه باید کرد برای این طنز تلخ گزنده که تو در کشور و سرزمین خودت غریبی ؟
چه باید کرد برای همه ی کودکان و انسانهایی که در کشور خود جایی ندار ند ؟ طنز تلخی است این سرنوشت نفرین شده . سرنوشت تلخی است باور کن .
باور کن . غریب بودن در سرزمین مادری . نا اشنا بودن در میان خویشاوندان هم خون . بدهکاری با همه ی ثروت بی انتها ...
نه دیدن غروب و طلوع فقط بخاطر همسو و هم اندیشه نبودن . بخاطر نکشتن و فریاد نکشیدن بر سر کسی که دوستش داری . دستور شادمانی کردن در سوگ جان باخته های مهربانی که انها را روزگاری می شناختی ... طنز تلخی است
طنز تلخی است این دنیایی که در ان بسر می بریم
باور کن

لینگستون هیوز
بگذارید این وطن دوباره وطن شود" ترجمه احمد شاملو


بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
.بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید
.این وطن هرگز برای من وطن نبود
.بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند
.بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنندتا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود
.آه،
بگذارید سرزمین من سرزمینی شود
که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند
.اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست،
زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم
.در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
....من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا،
هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد
،با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم
،رویایی با آن مایه قدرت،
بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خوانددر هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست
.آه،
من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین رابه جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم
....آزاده گان؟
یک رویا
ــرویایی که فرامی خواندم هنوز امّا
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شودــ
سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند
.آری،
هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد
.آه،
آری
آشکارا می گویم
،این وطن برای من هرگز وطن نبود
،با وصف این سوگند یاد می کنم
که وطن من، خواهد بود!
رویای آنهمچون بذری جاودان
ه
در اعماق جان من نهفته است
.ما مردم می بایدسرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر ...
و بار دیگر وطن را بسازیم


۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه


(برادران و خواهران زیر آب زن توجه کنند که این بحث اصلا و ابدا سیاسی نیست و هیچ ربطی به سیاست ندارد و لذا استفاده ی ابزاری از این مجموعه درس ها در سیاست در روسیه و کشور های مشترک المنافع ممنوع می باشد . تاکید دوباره این مطالب سیاسی نیست و ربطی به سیاست ندارد . نویسنده ج.بی.ر)

جرفانتیک بلوسماراور :
درس های موفقیت رام کردن دیگران
بخش دوم - هرگز نترسید برای رام کردن دیگران و اقتدار خود و استیلا بر دیگران هرگز نترسید .
ترجمه و اقتباس : پرفسور بنیامین سالار فرد اصل
(بسیار مایل بودم شعر دکتر جرفانتیتک را به فارسی برگردان کنم اما نتوانستم . شعری در مایه های شعری فارسی با این مضمون : انکس که نداند که نداند نداند که نداند تا عمر دارد در دستشویی بماند و... مترجم)

برای درک بهتر این مبحث لطفا این حکایت را از پرفسور عزیز افضلوف مرور کنید . پرفسور در این حکایت نقل می کند که چگونه باید در مواقع اضطراری از امکانات محدود و سر راه بهره گرفت . ایا باید همیشه از سخت ترین راه به هدف رسید . این مساله ایست که قرن هاست که ریاضی دانا ن ان را به اثبات رسانده اند که کوتاه ترین فاصله ی دو نقطه فقط خط راستی است که باید ترسیم شود .


( این حکایت را به سبب مطالب غیر اخلاقی حذف کردم . مدیر وبلاگ)

در این حکایت شما می اموزید که چگونه و چه هنگام و برای چی باید از راه های میان بر استفاده کنید . راه میان بر چیست ؟
راه میان بر همان است که گاهی شما را از راه راست منحرف می کند و گاهی در رسیدن به هدف شما را سریع تر به مقصد می رساند .
نمی خواهم پارادکس و تناقض مطلب فوق را تبین نمایم .
به این همه می دانم که اینک در عصر انقلاب اطلاع رسانی و جهش های بسیار علمی وبروز گستره های فرازمند دانایی و کوشش جمعی برای حل معضلات عمومی گاه مجبور به استفاده از تئوری و استراتژی نابجایی هستیم . تئوریی ای که به ما می اوزد برای درک بهتر یک مساله باید نقیضین و یا مخالف های را نشان داد . هیچ خردمندی نمی تواند به کودکی دو ساله فرمول نسبیت اینشتین را بیاموزد . اما من ( نگارنده ی این وب چنین ادعایی ندارد . جرفانتیتک بلوسماراور چنین می گوید ) می توانم به گربه هم رقص باله بیاموزم و به کودکی که هنوز متولد نشده فیزیک کوانتوم یاد دهم . روش چنین یادگیری و اموزشی را در بحث بعدی باز خواهم گفت .
به هر روی می دانم که اینک شرایط دشواری فراروی همه در جهان است . بحران اقتصاد جهانی منجر به بحران حقوقیو مدنی و سپس بحران انسانی و روابط زناشویی و خانوداگی خواهد گردید . من اینک می بینم هنگامی را که در کشور های فقیر و جهان سومی جمعیت عظیمی از مردمان ان کشور ها در گرداب روابط زناشویی. خانوادگی غرق شده و با نفرین منابع در کوره های خود اشتعالی نفرت در حالی که نان شب ندارند برای تهیه ی سلاح و جنگ افزار به تن فروشی بپردازند .
مشکلات هم اکنون در جهان پیچیده شده است و نبرد های تروریستی با دولت ها دمکراتیک در حال گسترش است . نمونه ی زیادی از ان را می توان در خاورمیانه مشاهده کرد . جایی که اکثر مردم ان در خفت و خواری و فقرو بیکاری گرفتارند . جایی که تن فروشی و مزدوری نوعی عبادت ( وفاداری ) فرقه ایی تلقی شده و وجدان بشریت را حریحه دار ساخته است . اینک خاورمیانه راهی برای نابودی برگزیده است .
هنگامی که در نبرد های کنونی اسرائیل جنگ را ببازد فلسطینی ها برای برتری در رقابت با یکدیگر و سپس به خاطر اختلافات مرزی از اردن تا سوریه و لبنان را اماج حمله قرار خواهد داد . و اگر اسرائیل این جنگ را ببرد باز اغازی برای شروعی دوباره در نفرت و انتقال ثروت اعراب برای تداوم نبرد در فلسطین خواهد بود . به تعبیر دیگر در این جنگ برنده بازنده ی اینده است و بازنده ی کنونی مردار بعدی که لگد مال خواهد شد در نبرد برای باخت .
به دیگر سخن نبرد کنونی مثل کشتن یک دشمن قدیمی در خصومتی شخصی است . که وقتی که دشمن شخصیت را کشتی مقدمه ی اعدام خودت را فراهم ساخته ایی و اگر کشته شوی راه مرگ دشمن شخصیت را باز کرده ایی . به این پیروزی برد برای باخت می گویند . در هر دو حالت کشتن دشمن شخصی و یا مردن به دست وی هر دو طرف بازنده اند .
همین استدلال است که بسیاری در تلاش می باشند که هرگز وارد معرکه ایی نشوند که برد ان باخت است و باخت ان نابودی ابدی .
درسی مهم که در نوبت بعدی به ان خواهیم پرداخت . با این حال مایلم از استراتژی نابجایی تعریفی اندک داشته باشم . شما نمی توانید بر روی یک تابلوی سفید خرس سفید قطبی را ترسیم کنید مگر انکه جایی از ان را سیاه و یا رنگی نمائید . تعارض رنگها موقعیت ها را نشان می دهد . در سیاست و پیروزی بر رقیب به ویژه در انتخابات ریاست جمهوری این اصل را هرگز فراموش نکنید .
گمانم بر ان است که اندکی از درس امروز دور شدیم . درس امروز پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری و پیروزی در هر محلی که وست دارید با استفاده از ابزار رام سازی ( بخوانید خر کردن مردم – باید ببخشید مترجم به سبب پایبندی به اصول امانت داری در ترجمه عین عبارت را بیان می دارد . اما ما نمی توانیم از این تعابیر زشت و مستهجن استفاده کنیم . لذا ان را تا حد امکان تحریف و تغییر می دهیم .)
مشکلات اینک بسیار زیاد است و زندگی اجتماعی و اقتصادی در مردابی متعن فرو رفته است . عواطف در حال مرگ است و وجدان انسانی در حال گریز از صحنه ی زندگی .زندگی مقوله ایی دردناک شده است و باید در مورد ان دوباره تعریفی اثرگذار را باز افرینی کرد .

من شما را درک می کنم و مشکلات برامده از چنان شرایطی را . اما مایلم در این جا داستانی عامیانه ( حکایت مهم ) را برایتان نقل کنم :
می گویند رمالی با تعدادی از دوستانش در زمستانی سرد وارد روستایی شد که کدخدایی بسیار مقتدر داشت و از قضا کدخدا مردی میهمان نواز و بشدت در این عرصه متعصب بود . اما فقط یک نقطه ضعف داشت و ان این که اگر کسی او را از خواب بیدار می کرد خونش به گردن خودش بود . بناچار رمال و دوستانش وارد خانه ی کدخدا شدند . کدخدا به عادت میهمان نوازی شباهنگام شلغمی بسیار به خورد انها داد و متعاقب ان دیگی از قرمه ( استرتانف – همان گوشت سرخ شده ی ایرانی است که در داخل معده ی گوسفند در قدیم نگهداری می شد و به ان شکمبه ی قرمه می گفتند ) برایشان اورد . رمال که مردی با بصیرت بود اندکی از قرمه ها را برای فردا در استین پنهان کرد .رمال و دوستانش را نیمه های شب دل پیچه ایی وحشتناک به سراغ امد .رمال زودتر از بقیه به سوی دستشویی دوید . بی ان که بداند کدخدا سگی درنده را در حیاط خانه ازاد کرده تا از حمله ی گرگ ها و شغال ها در امان باشد . رمال تا پای در حیاط خانه گذاشت . سگ بسویش حمله ور شد . رمال به سرعت قرمه های آستینش را بسوی سگ پرتاب کرد . سگ تا به خوردن مشغول شد . رمال رفت و آسوده ... بازگشت . اما هنگامی که نوبت دوستانش شد . سگ لحظه ایی به انها امان نداد . ترس از سگ از سویی.و ترس از بیدار کردن کدخدا از سوی دیگر موجب شد فضای رعب و وحشت و درد همه را فرا بگیرد .گفتند چه بکنیم ؟
ناگاه چشم رمال به کودک قنداقی کدخدا افتاد که در گوشه ای از راهرو خوابیده بود . به کودک اشاره کرد . کودک را با قنداق اوردند . گفت همین بهترین جا است .. شروع کنید ....همگی در قنداق کودک خود را راحت کردند . مدتی رمال و دوستانش بخاطر اصرار کدخدا ناچار در آن روستاماندند.وضع بر همان منوال بود . روزی زن کدخدا گفت :
ای مرد . به حرمت نان و نمکی که خورده اید یک دعایی برای این طفل خردسال من بنویس ... آخر چند شب است که چند برابر جثه و وزون خود خراب کاری می کند . دعایی بنویس تا این مشکل حل شود
رمال گفت : ای خواهر تا ان سگ در این خانه است نمی توان کاری کرد .
سگ هرگز اجازه نخواهد داد که فرایند دفع زباله ی انسانی روندی طبیعی بیابد . نخست باید برای دفع سگ چاره ایی اندیشید .
زن گفت : جان کدخدا به جان سگش پیوسته و اگر سگ کدخدا نباشد که دیگر کدخدا را هیچکس به کدخدایی قبول نمی کند . نمی توانیم از سگ بگذریم .
رمال جواب داد : پس اجازه ی رفتن مارا از کدخدا بگیر ؟
زن گفت : اگر شما بروید و در منزل دیگری در این روستا اقامت کنید . ان وقت برای ابروی کدخدا خیلی بد می شود . کدخدا تمام تلاشش بر ان است که نشان دهد که میهمان نواز و ...است .
رمال گفت : پس قنداق بچه را چند لایه بساز و بخشی از ان را جدا کن .
زن گفت : نمی توانم . هر شب کدخدا به دقت به قنداق بچه نگاه می کند . همین طوری هم . همیشه از من برای خوب نبستن قنداق ایراد می گیرد .نمی توانم .
رمال پرسید : کدخدا این ماجرای خراب کاری بچه را با این حجم و وسعت می داند ؟
زن جواب داد : بله و خیلی هم خوشحال است و به هر کس که می رسد این مساله را تعریف می کندو می گوید من ان قدر به بچه ی قنداقی ام رسیدگی می کنم که هر شب به اندازه ی 6- 7 مرد بزرگ خراب کاری می کند .او از این بابت خوشحال است که این بچه معده ایی و روده ایی به این اندازه و این عظمت دارد . کدخدا دیروز به کدخدای روستای مجاور می گفت :
این بچه با این همه توانایی در خراب کاری قنداقش و با این حجم و اندازه ایی که مدفوع دارد بی گمان روزی از بزرگان خواهد شد من شنیده ام که هر کس بیسشتر بتواند خرابکاری ( مدفوع ) کند به شرطی که این روند تا بعد ها و بزرگ سالی اش ادامه یابد حتما یک رئیس حزب و یا رئس جمهور می شود . ما اینک به یک رئیس از ایالات خودمان از چمنستان ویروفستان احتیاج داریم.
کدخدای روستای همسایه هم با تائید سخنان او می گفت من هم این را شنیده ام . حتی شنیده ام که برای رهبری حزب هم باید توانایی انجام خروج بی اندازه ی مد..ع را داشته باشی ... هر کس که بتواند بیشتر بر...د . او حتما رئیس خواهد شد . حالا کدخدا تمام کوشش بر ان است که حجم و اندازه ی خراب کاری ( مدفوع ) بچه بیشتر شود و می گوید نمی خواهم بچه ام در اینده با کمک کاری روده ی بزرگش امیر و وزیر و ... شود فقط باید رئیس جمهور و یا رهبر حزب ... شود.
رمال با شنیدن این حرف ها از ترس غش کرد وبعد از ان که کمی حالش بهتر شد در همان حال عقبکی به پشت سرش نگاه کرد و با یاد اوری ان که او نتوانسته در این مدت کاری انجام دهد . به سرعت به طرف دوستانش دوید و با دقت در حالی که پشت ( باسن – مترجم بی حیایی کرده بود . من ان را تغییر دادم ) انها نگاه می کرد زیر لب نجوا می کرد : این همه وزیرو وکیل و بزرگ در این جا هست و من قافل از انها شده ام از امشب من هم باید کار انها را انجام دهم شاید من هم بعد پست ومنصبی بگیرم ....

نتیجه ی حکایت :
1- هرگز از انجام کاری که زشت می دانید نترسید شاید همان منجر به رشد و شکوفایی شما شود .

2- برای ریاست بر حزب و یا رئیس جمهور شدن در ایالت چمنستان ویفروستان باید توانایی خراب کاری بزرگی و پر حجم و اندازه ایی داشته باشید .

3- همه ی کدخدا ها انسان های شریف و بزرگواری هستند که نصایح و آموزش های مناسبی را بی دریغ در اختیار آشپزخانه ( عیال پاشکسته – منزل – ننه ی اقا ملنگ – دختر کلب سالار – او - ... ) همه القاب مرتبط با همسر و زن هستند که در ایالت چمنستان ویفروستان بکار می روند به ویژه در میان کدخدایان این خیلی مصطلح است . اگر می خواهید کدخدا شوید باید دروه ی باز اموزی زبان و ادبیات کدخدایی را بیاموزید . ادبیات و آموزش زبان کدخدایی در همین کتاب شرح شده است .


4- هر گز از انچه نمی دانید نگران نباشید ندانستن خدمتی به بشریت و انسانهای کدخدا می باشد ..

5- اگر قصد ریاست بر حزب و یا رئیس جمهور شدن در ایالت چمنستان ویفروستان داشتید مواد زیر لازم است :

· - یک عدد سگ درنده
·
· - یک عدد کدخدای مهربان و مهمان نواز
·
· - یک عدد رمال با دوستانش
·
· - یک عدد اشپزخانه ی پدری ( منظور همسر پدر می باشد . چون می خواهم کدخدا شوم ادبیات ان را دارم می اموزم )
·
· - شما لازم نیست از زمان کودکی و در قنداق خراب کاری ( مدفوع ) پر حجم داشته باشید . می توانید از راه های میان بر و استراتژی نابجایی استفاده کرده و خود را بجای یک کودک جا زده قنداق شده و به مرد های محترم بفرمائید که در طی این روند به شما کمک کنند .
·
· گوشت و غذای بسیار برای آن مردان محترمی که بجای شما در حال تلاش و کوشش هستند . بهتر است همه ی ان مردان محترم میهمان باشند و از ولایات دیگر بوده تا کار شما امن تر شود و خطر درز و نشت اطلاعات وجود نداشته باشد .
·
· - شما ادم موفقی خواهید بود اگر این دستور العمل را بکار گیرید .

اما مساله ی مهم ان است که پس از انتخاب و یا پیروزی چه باید بکنید که حرمت و اقتدار شما همیشه محفوظ و مصون از بلایا باشد :

1- در همه ی دنیا کشور هایی به موفقیت عظیم رسیده اند که با چراغ خاموش و در استتار مطلق فقط برای اقتصاد ملی کوشیده اند و رفاه جمعی را پدید اورده و و هنگامی که ظرفیت و توان داخلی به حد کفایت رسید در راه توسعه ی ملی قدم برداشته و از منافع ملی و ابدی کشورشان حمایت کرده اند .اما شما لازم نیست این همه تلاش کنید تا اخرش بتوانید منافع ملی را تعریف کنید و با قدرت در راه تحقق ان قدم بردارید . شما می توانید از همان لحظه ی ریاست به دیگران گیر بدهید . از کمک مردان همراهتان استفاده کنید
( همان مردان که در قنداق خراب کاری می کنند ) .در هر کجا که زد و خورد و دعوایی هست بی تعلل وارد شوید این به شما کمک می کند که بتوانید قدرت خود را نشان دهید و به هدف بزرگتان در ایجاد گه گیجه ی جهانی جامه ی عمل بپوشید . زندگی شما در گرو ورود به همه ی دعواو مخاصمه ها است .

2- به نصیحت های کارشناسی توجه نکنید . هیچ کارشناسی بیشتر از شما چیزی نمی داندو فقط کلاس می گذارند که چیزی بلد هستند . انها هیچ وقت و در هیچ مقطعی کار درستی را نتوانسته اند انجام دهند .به هیچکس اعتماد نکنید مگر ان که شرافت خود را در خراب کاری و گذاشتن تپه های پر حجم و اندازه ی زباله های انسانی ( مدفوع – این نویسنده خیلی بی تربیت و بی ادب است ببخشید ) بله اثبات رسانده باشد .دهان هر یاوه گوییی را که نمی تواند زبانش را نگهدارد با تپاله ی انسانی و در صورت نبود با تپاله ی حیوانی مسدود کنید .

3- هرگز نترسید .بخصوص از ان که در خواب معده ی شما بکار افتد و خواب های پریشان ببینید . خواب دیدن با شکم پر برای طراحی و تدبیر در فردای ان روز بسیار اثر گذار و نافذ است . خوردن تخم مرغ اب پز با شلغم و قیصی و کله پاچه و دراز کشیدن توی افتاب و یا زیر کرسی را برای تدبیر های استراتژیک فراموش نکنید . خوردن اقلام اعلام شده و فکر کردن در سرویس بهداشتی سبب می شود شما متفکر تر به نظر برسید و موجب اصلاح بسیاری از ظرفیت های فکری و پیشگیری از هجوم اندیشه های دشمنان به مغزتان می شود .


4- اشپزخانه ( همسرتان ) را زود طلاق بدهید و یا بکشید تا اطلاعات شما را در نحوه ی پیروزیتان به کسی چیزی نگوید . باور نکنید که با ماهواره و سایر تجهیزات فنی می توان محل پادگان نظامی و رد و محل حضور شما را بی معطلی پیدا کرد . این ها همه اش توطئه است . می خواهند شما را منحرف کرده و دستشویی های عمومی را ببندند و...شما را با معده و مثانه ی پر بیچاره کنند ....

5- برای گرسنه ها ورزشگاه بسازید تا غذایی را که بعد خواهند خورد همین الان هضم گردد . بیمارستان در صحرای گبی و قلب جنگل های سیبری که خالی از سکنه است بسازید تا در قرن اینده اگر ادم ها زیاد شدند به انجا بروندو از ان استفاده کنند. کارخانه نسازید و به هیچ کس هم اجازه ندهید کارخانه ایی احداث کند . احداث کارخانه سبب می شود لایه ی اوزون پاره شده و نیاز به اسفالت پیدا کند . چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی ؟
آب را در فصل کشت و زرع قطع کنید تا در زمستان که آب مورد نیاز کشاورزی نیست آب کافی وجود داشته باشد .تا می توانید کارگاه بزنید . گارگاه خوب است و موجب می شود تعداد زیادی ثروتمند بیکارو ورشکسته شوند و البته اگر صاحب کمالات بوده و سرمایه ی اخذ شده برای کارگاه را وارد بخش دلالی کردند از آنها هرگز مالیات نگیرد .
مالیات کچلی می آورد و کشور را ناچار به خروج ارز برای واردات موی مصنوعی دختران بازیگوش می کند .
شهر های بزرگ را فراموش کنید و به انها هیچی ندهید نه بیمارستان و نه کارو نه امکانات . تا همگی از شهر های بزرگ فرار کنند و به صحرا بروندو بیمارستان و .. جاده های کویری و باتلاقی را پر از جمعیت نمایند .
هرگز به هیچ مهندسی اعتماد نکنید ادم های بی سواد بهتر کار می کنندو صنعتی تر هستند . دانشگاه ها را از جامعه جدا کنید . در دانشگاه ها چیز هایی یاد بدهید که هرگز نتوانند در جامعه به کار ببرند .
اگر علم دانشگاه ها کارافرین شود شما بواسیرهمراه با باد فتق مسری گرفته و جامعه بیمار می شود .
6- گاهی ( تاکید فقط گاهی . چون اگر خیلی به این حرف ها توجه کنید وابستگی و اعتیاد به همراه خواهد داشت . معتاد این حرف و رهنمود ها نشوید . اعتیاد به این حرف ها از اعتیاد به انگشت توی دماغ کردن در دستشویی بدتر است یادتان نرود ) به نصیحت ها و رهنمود ها ی عالی مدیران کشور ها و ایالت های دور توجه کنید . اغلب این رهنمود ها بسیار عالی است . بعنوان مثال یک نمونه از نصیحت های اثر گذار که متاسفانه هیچ کس قدر آن را ندانست برایتان نقل می کنم تا عبرت بگیرید . (عبرتا)

می دانید چرا اقای پوتین نتوانست قدرت را در کرملین برای خودش ابدی نماید ؟

حتما نمی دانید . چون به این مطلب توجه نکرد . عین خبر را از رسانه های بین المللی برایتان نقل می کنم . لطفا توجه کنید :




. كدخبر: ۳۶۱۰۰
تاريخ: ۱۹ مهر ۱۳۸۶ - ۱۶:۴۰ نیوز فردا – فردا نیوز

پیشنهاد سفرهای استانی احمدی نژاد به پوتین
با شناختي كه از روحيه آقاي پوتين سراغ دارم، تصورم اين است كه وي هم سفر به استانهای مختلف روسيه را در دستور كارهايشان قرار بدهند ؛ چرا كه چنين سفرهايي اتحاد ملي و همبستگي در داخل كشور را تقويت می کند .


پس از این پیشنهاد عالی و بسیار کارگشا ابتدا اقای پوتین که اتفاقا همان روز از اجلاس گروه کشور های صنعتی (جی 8) بر گشته بود و هنوز تمام کارشناسان فنی و سیاسیش حضور داشتند در حالی که با کارنی بازی می کرد و این پیام را می خواند پرسید :
· - استان چیه ؟ بدبخت نتوانست معنای استان را بفهمد .
( تاکید بدبخت فلک زده از مترجم است )

· - در استان چکار باید کرد ؟( زحمت یاد گیری را به خود نداد )

· - در سیبری به این بزرگی استان از کجا پیدا کنم ؟


· - مردی در روسیه نمی بینم که جرات رفتن به استان داشته باشد.

· - چرا کا . گ . ب. تاکنون چنین مساله ی مهمی را به من نگفته بود ؟


· - چرا دانشمندان روسیه نتوانستند چنین کشفی را به من اطلاع دهند ؟

· - حالا که نمی توانیم استان را پیدا کنیم . ولش کن . من می روم بخوابم .و گفت : کارنی هی کارنی پدر سوخته کجایی داری عو عو می کنی . خاک توسرت زود بیا جیش بوس لا لا زود باش ...بی ان که زحمت بکشد و فکر کند ( حقش بود که از کرملین بیرونش کردند - تاکید از مترجم -.)

بله درست همین جا بود که اقای پوتین برای همیشه از اریکه ی قدرت در کرملین فرو افتاد . من یقین داشتم اگر اقای پوتین به رهنمود های ارائه شده توجه می کرد و برای ان ارزش قائل می شد هرگز قدرت را از دست نمی داد .

نتیجه ی مهم :
هر پیروزی نتیجه ی مشخص یک زحمتی خاص است . برای موفقیت در هر منطقه ایی از کره ی زمین باید راه مناسب و بومی ان را انتخاب کرد .

برای موفقیت در انتخابات و حتی زندگی روزمره باید توجه داشت که رهنمود ها خیلی اثر گذار و مهم می باشند .

باید بکوشید به هر طریقی موفق باشید .

برای توفیق بیشتر باید یاد بگیرید که همیشه قنداق پیچی شده باشید و یاد بگیرید که چگونه در قنداق زندگی کنید . ان هم در کنار مردان محترمی که برای پیروزی شما زحمت بسیار
می کشند . مردان محترم را همیشه احترام بگذارید و برای انها غذاهای ویژه سفارش دهید تا وظیفه ی خود را به نحو عالی انجام دهند .


بخش سوم در امتداد موفقیت :
درس بعدی برد برای باختن
چگونه می توان هنگامی که پیروز هستید ببازید . هنر بزرگ بعضی از انسانها برد برای باخت است . حتما به این درس توجه فرمائید .

(توجه این توصیه از نویسنده ی این وبلاگ است :
این سلسله از درس ها به هیچ وجه سیاسی نبوده و هیچ ارتباطی با مقوله ی نفرین شده ی سیاست ندارد ( خداوند منان را سپاس گذاریم که میان ما و سیاست جدایی انداخت . الهی کمر سیاست بشکند و جز جگر این ملعون بگیرد که همه را بدبخت کرده و سبب بواسیر عده ی زیادی از ادم ها شده ) . نویسنده ی این وبلاگ فقط با اوردن این مطالب از روی کتاب موفقیت نوشته ی جرفانتیتک بلوسماراور- ترجمه ی اقای دکتر سالار فرد اصل در تلاش است راه های پیروزی را در هر مساله ایی تبین نماید . پرواضح است که دوستان حق ندارند از این درس ها برای سیاست ورزی و برنامه ریزی استفاده کنند . نویسنده ی این وبلاگ این کتاب را به 500 یورو خریداری کرده و بخش هایی از ان را در وب استفاده می کند . اما اوردن این مطالب هیچ ارتباطی با اعتقاد و تفکر مالک وب - این جانب - نداشته و در حقیقت این جانب می کوشم نشان دهم که چگونه عده ایی با استفاده از علم مدیریت در حال ضربه زدن به مبانی فکری و ارزش های کشور های جهان سوم می باشند (ایجاد هوشیاری و افشای توطئه وظیفه ی هر انسان غیور و متفکر است ) . بی گمان پشت این کتاب و نویسنده ی ان باید رد و نشانه ی دست های کثیف و آلوده ایی را مشاهده کرد که درصدد چالش افرینی در فضای بین الملل و تحقیر ملت ها و متفکران آن جوامع هستند . با این حال از این که گاهی ممکن است در این نوشتار کپی شده اصطلاحات و جملات رکیک و نامناسبی از دید ویرایش وب بگریزد پوزش می طلبم و امید بسیار دارم که یک روز یک ایرانی و یک مسلمان با تالیف کتاب و مقاله ایی عالمانه به این گونه از داستان سرایان و .. که به نام علم و دانش هنجار های انسانی را فرو می ریزند . پاسخی شایسته بدهد . گمان نکنید انتونی رابینز نیز از این حوزه مبرا است . باور کنید که مترجمان کتاب های نامبرده زحمت بسیاری می کشند که بخش هایی از ان را با محیط ایران اسلامی منطبق سازند .
باز هم تاکید می نمایم استفاده ی ابزاری و سیاسی و تفسیر سیاسی از این مطالب اکیدا ممنوع می باشد و هیچ کس حق ندارد از مطالب این وب بهره برداری سیاسی کند . بهره برداری سیاسی متضمن پیگرد قانونی بوده و خیانت در امانت و تدلیس تلقی می گردد.
در صورت تمایل به استفاده ازپاره ایی از مطالب ( بخشی از ان) باید 10 یورو برای هر بخش و برای استفده از کل کتاب500 یورو بپردازید . با تشکر مدیر وبلاگ )

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

رویاهای به تعویق افتاده ی یک دختر ایرانی ( دمکراسی سوپی برای همه )
سا لها قبل پدرم و قتی که هنوز از دانشگاه اخراج نشده بود و خوشحال و شادمان با دست های پر از خوراکی و اسباب بازی به خانه بر می گشت داستانهایی شگفت تعریف ی کرد . می گفت : من و خواهرانم همگی یک دوچرخه داشتیم و یک عالمه چوب و الوار که با ان خانه درست می کردیم . سوار خر پدر بزرگ می شدیم و من وقتی که خواهر کوچکه سوار خر می شد . خر را هل می دادم و خر با سرعت می دوید . همه می خندیدیم و خر دوان دوان از روی پرچین ها و خار های مزرعه ها می پرید . به همه تنه می زد همه ی بچه ها دنبال خر می دویدند ولی کسی به خر نمی رسید . خواهر م از ترس فریاد می زد و خر تند تر می دوید ... ان قدر می دوید تا اخر سر خودش را به مزرعه ی گندم می رساند و شروع به خوردن می کرد . و ما خواهر کوچکه را از خر پیاده می کردیم . و با بقیه ی بچه های محل می رفتیم کنار برکه ی پشت باغ های توت ده و در میان لجن ها و علف ها غورباقه های کوچک را می گرفتیم ودست هایمان را پر از اب می کردیم . اب در حالی که چکه چکه از زیر دستمان می ریخت در همان حال با غورباقه ی نوزاد به خانه می دویدیم . مادرمان با دیدن غورباقه که هنوز توی مشت ما بود و از بی ابی ولول ی زد . با جارو دنبالمان می کرد و می گفت ببرید حیوان را توی برکه ولش کنید و ما باز می دویدیم ...
داستان های پدرم بخشی از تمام دوران کودکی ایم بود . و من ارزو داشتم به هر برکه ایی که می رسم نوزاد غورباقه ایی را بگیرم و به طرف مادرم بروم . همیشه و همیشه .اما کمتر اتفاق می افتاد که بتوانم غورباقه ی کوچکی را بگیرم و هر گاه که موفق می شدم مادرم غورباقه را به روی زمین پرت می کرد و ده ها بار دست هایم را با اب و صابون می شست و غر غر می کرد : تو نمی خواهد کار های پدرت را بکنی انجا روستا بوده وبابات پسر بوده . مگر تو پسری که این کارها را می کنی ... بی ادب .و من گریه کنان همه چیز را بهم می ریختم و...
پدرم می گفت : ما فقط یک خانه ی گلی داشتیم و در زمستان سرد ان روزگار یک کرسی که با اتش گرم می شد و همه در زیر ان می خوابیدیم هر 7 عمویم و ... هر شب با داستان های شاه پریان و هزار و یک شب که تبدیل به هزاران شب شده بود و پدر بزرگ از خودش داستان در می اورد شب را در زیر نور اندک فانوس اویخته به دیوار صبح می کردیم بی ان که بدانیم کرسی سرد است و یا داغ ... همیشه محو داستان ها بودیم . و صبح قبل از رفتن به مدرسه ساعت ها لی لی کنان کابدی بازی می کردیم . همیشه خنده بود و خنده
پدرم می گفت : هر روز تعطیل فقط سوپ داشتیم و هر کدام از بچه ها که چیز خاصی دوست داشتن به ان اضافه می کردند . مثلا عمو احمد لوبیا دوست داشت . عمو رستم نخود . حسن کشمش . مسعود خرما . من گوشت قرمه . عباس قیصی . مادر بزرگ رشته و پدر بزرگ عدس . همه هر چیزی را که دوست داشتن به ان اضافه می کردند و اخرش یک سوپ عجیب و غریبی می شد که نظیر نداشت و وقت خوردن هم هر کدام همان چیزی را که دوست داشتن از میان سوپ اگر می توانستند جدا می کردند و با شوخی و خنده می خوردند . مادرم غر و لند کنان می گت : ان چه سوپی بوده .. ان که سوپ نمی شده ؟ و پدر بی اعتنا ادامه می داد تو نمی دانی که چه لذتی داشت بخصوص وقتی که سر هم به شوخی کلاه می گذاشتند و بجای خرما گوشت می دادند و...و مه ان بود که هرکس هر چیزی را که دوست داشت و سالم بود می توانست به ان اضافه کند . ترش و شیرین – شور و بی نمک – همه چیز بود برای همه و...
روز ها ی دیگر هم مادر بزرگ هر روز با سلیقه ی یک نفر غذا درست می کرد و همه می خوردند و...
داستان های پدر با اخراجش از دانشگاه تمام شد . اما برای من هرگز ان داستان ها و حرف های پاسخ گونه و یا معترضانه ی مادرم تمامی نداشت .
بعد از اخراج پدرم هر وقت به خانه امدم همیشه فقط یک جمله بود که مرا عذاب می داد . بحث و جدل بی انتهای پدر ومادرم که همیشه با ورود من به این جمله ختم می شد :
حالا چکار کنیم ؟ - حالا چکار کنیم ؟
جمله ایی پیوسته و دامنه دار که همچنان ادامه دارد و دارد مرا می کشد . من از این جمله بدم می اید . ارزو دارم یک روز همچنان که این جمله ی لعنتی از بین می رود . به خانه برگردم و باز سوپی در حال پختن باشد . از همان سوپ هایی که پدرم می گوید و من هم کمی تربچه به ان اضافه کنم . برادرم توی ان لواشک بیندازد که عاشق لواشک است و پدرم توی ان شکر بریزد و مادرم هم غر غر نکند و هر چه که دوست دارد اضافه کند .
اما حالا هر وقت که به خانه می ایم همراه ان جمله ی نفرین شده . فقط یک غذا وجود دارد – نان .برنج – برنج . نان – برنج ...- و مجبوریم بخوریم . باید بخوریم . همچنان که مجبوریم لباس های خاصی را بپوشیم .
پدرم می گفت : وقتی بچه بودیم هر کدام یک رنگی را برای لباس هایمان انتخاب می کردیم .من عاشق پیراهن نترنجی با شلوار سفید بودم . حسن از نارنجی بدش می امد پیراهن سبز با شلوار سیاه داشت .. خلاصه هر کداممان یک رنگی می پوشیدیم و همه ی این لباس ها را مادرمان از تکه های لحاف و تشک مردمی که انها را دور می انداختند درست می کرد . در ان محل معروف بودیم به ادمهای رنگارنگ ... البته بقیه هم دست کمی از ما نداشتند . هر کسی یک رنگی به تن می کرد . اما هیچکس اندازه ی ما لباس رنگارنگ و متضاد با هم نمی پوشید . ما لباس هایمان خیلی با هم فرق داشت اما خیلی همدیگر را دوست داشتیم . کارمان خندیدن و شادی و بازی بود .
اما حالا من مجبورم در اتاقی که فقط برای من در نظر گرفته شده بخوابم . غذایی خاص را بخورم حتی وقتی که دوست ندارم .و لباس خاصی را بپوشم که دولت معین کرده . پدر ومادرم نمی خواهند مجبورم کنند . اما مجبورند که مرا وادار به اطاعت کنند .
کاش می توانستم مثل پدرم لباس های رنگارنگ بپوشم و همچون مادرم از درخت های بلند بالا بروم . درست تا نوک شاخه ی ان و ان جا برای پسر های همسایه که حالا جرات حرف زدن با انها را ندارم دست تکان دهم و ان قدر بمانم تا شاهزاده ی رویایی عاشق من با اسبی سفید از میان ابر ها بطرفم اید و مرا با خود به میان میدان رقص ببرد و من انجا انقدر برقصم تا خسته از پای درایم .
اگر چه که رقصیدن را همه فراموش کرده ایم . ما در این جا حق نداریم از خانه بیرون بیاییم . هزار جور تهمت به دختری می زنند که از خانه بیرون امده ... ما فقط در وقتی می توانیم از خانه بیرون بیاییم که که همه گریه کنند . در میان کارناوالهای مرگ و غصه و اندوه اوردن شهدا . دفن یک ادم مهم و مذهبی . روز های عزاداری محرم وقتی که هزارسال پیش امام حسین کشته شد . و یا وقتی که یکی از نزدیکانما ن مرده باشد ...البته انهم وقتی می توانیم بیرون بیاییم که مدرسه تکلیف نداده باشد . وقتی که ده ها مشق و تمرین نداشته باشیم . اخر این جا در مدرسه ان قدر تکلیف می دهند که وقت برای هیچ کاری نمی ماند . تازه کنکور هم هست از وقتی که به مدرسه ی راهنمایی می روی مادرت برایت هر هفته یک مجلس دعا خوانی برگزار می کند و فامیل ان قدر نذر و نیاز می کنند که توی کنکور قبول شوی که ناچاری به هرطریقی حتما موفق شوی ...
وقتی که کوچک بودم دوست داشتم مثل تمام دختر های دنیا کوله پشتی مدرسه ام را به دوشم بیندازم و از روی تمام جویبار ها و بوته ها لی لی کنان بپرم و تا دور دست ها بروم . دوست داشتم به تمام مغازه ها و پارک ها و هر جا ادمی خوشحال هست سری بزنم ... دوست داشتم قبر ها ویران شود و من در ان میدان های بزرگ برقصم و اوز بخوانم و خندان با همه ی مردم پای کوبان از مرزها بگذرم .. و وقتی که به خانه می روم . مادرم از من بپرسد چه غذایی دوست داری ؟ چه لباسی دوست داری و چه کاری دوست داری ؟
اما حالا این ها هیچکدامش نیست . هیچی نیست . فقط باید اطاعت کرد . فقط اطاعت هست . و اجبار . اجبار در خوردن . اجبار در پوشیدن ... حالا سفز هایم به دور دنیا را در زیر پتو انجام می دهم . لباس های رنگارنگ و خوراکی های بسیار را در زیر پتوی با چشم های بسته تجربه می کنم . در زیر پتو می رقصم و در همان جا می خندم .
دارم کم کم بزرگ می شوم . مادرم می گوید ناظم مدرسه گفته : دخترخانمتان اگر روسریش را بیشتر روی صورتش بکشد بهترین دختر مدرسه می شود . گفته اگر ناخن هایش را با مداد رنگی رنگ نکند انضباتش بیست می شود . گفته لباس های سفید در زیر مانتویش اگر نپوشد حتما در دانشگاه نمره می اورد ... گفته .... گفته ....گفته نذ ر کنید یک گوسفند برای عزاداری امام حسین بکشید تا نمره ی مستمرش بیست داده شود ... گفته ...
من دیگر نمی توانم حالا در زیر پتو برقصم . نمی توانم خواب ببینم که دور دنیا را رفته ام .
نمی توانم از ان سوپ هایی که هر کس هر چی دوست دارد توی ان بریزد حتی توی خواب بچشم .. دیگر سرم را زیر پتو نمی کنم تا رویا هایم را انجا ببینم .
من حالا دارم بزرگ می شوم و می خواهم به بچه هایم یاد بدهم که ان ها مجبورنیستند . مجبورند که مجبور نباشند و اگر نه تمام رویا هایشان نابود خواهد شد ..... که تمام داشته هایشان را در توی خانه پنهان کنند . می خواهم داستان های پدرم را برایشان بگویم . می خواهم از شادی و خوشحالی برای انها بگویم . نمی خواهم بترسم که شاید انها هم مثل حالای من در حسرت بمانند و درد بکشند . من به انها خواهم گفت که دنیای دیگری غیر از انچه هست را تصور کنند و سوپی بپزند از هر چه که دوست دارند و با کمک همه ی مردم محله و خانواده ...
شاید هم گفتم که بالاتر از رویا حقیقتی هم به نام بازی لی لی و پریدن از روی پونه های سبزو گلها ی وحشی هم هست . رقصی بی پروا و ازادانه هم هست و..... تا انها رویایی داشته باشند . رویایی از خوبی – شادی – و سفر به تمام کشورها . چیزی که من نتوانستم داشته باشم .
کاش کوله بارم را می توانستم بر دارم و به همه سلام کنم و با همه ی مردم دنیا قبر ها را ویران کنم و پای کوبان و رقص کنان از کشوری به کشور دیگری بروم و مجبورم نکنند لباسی خاص بپوشم و .. مجبور نباشم به همه توضیح دهم که دین من . باور من . نگاه من .و خیلی چیز های دیگرم ربطی به انسان بودن و دوست داشتن همه ندارد ...من هم انسانم و دوست دارم مرگ و اجبار نباشد ... کاش می توانستم وقتی که به خانه بر می گردم نشنوم که پدر و مادرم از هم می پرسند :
حالا چکار کنیم ؟
حالا چکار کنیم ؟
کاش می توانستم سوار هواپیمای جتی شوم – شاید هم خری از همانها که پدرم دیده - و از روی همه ی پرچین ها و خار های دنیا بپرم و بروم ... ان قدر دور بروم تا هرگز صدای ناظم مدرسه مان را نشنوم .
کاش می توانستم دقیقه ایی وسط میدان شهر با همه ی همسایه هایمان برقصم و هیچ کس نگوید :
فردا چکار کنیم ؟ امروز چکار کنیم ؟ بعد چکار کنیم ؟
نمی خواهم دیگر کسی کشته شود . همچنان که نمی خواهم کسی به کسی زور بگوید . زندگی باید جاری باشد همچون جویبار روستای پدربزرگم . اما نیست . چرا ؟
در اینجا ( خاورمیانه ) مردم سه دسته اند ک 1- گروهی که مثل اینشتین نبوغ بسیار دارند .2- گروهی نابغه اما بیمار که از رنجاندن و رنج کشیدن لذت می برند انه صدای شیون را موسیقی می دانند و صدای گریه را مسکن ...بیماری اشاعه یافته به مردمی که سهمی در درست کردن سوپ ندارند . 3- گروهی که هیچ نمی دانند و بیشتر به گفته ها اعتماد دارند تا تدبیر ها .
متاسفانه گروه نوابغ مثل اینشتین ها کوشش بسیاری دارند تا با اثبات فرمول انرژی مردم را وادار به بهره برداری مناسب از امکانات کنند . اما مردم در این جا نمی فهمند . و گروهی دیگر بر خلاف انها بجای عقل مردم را با احساساتشان پیش می رانند .
امریکایی ها از ان گروه مردمانی هستند که می کوشند با اثبات فرمول نسبیت مردم را اگاه سازند . ولی نمی دانند که این جا در خاورمیانه خیلی ها در ضرب 2در 3 مانده اند .
خاورمیانه مجتمعی از تاریخی است که هنوز خر را موتور محرکه ایی عالی و بی درد سر می دانند و در عین حال مایلند که سوپ دمکراسی را بخورند در حالی که همیشه حق را به خود می دهند و می گویند غذای ما بهتر است . چرا؟؟
سوالی است که خود هم نمی دانند . و عده ایی هم از این نادانی سود می برند و جنگ و خون ریزی راه می اندازند .
خاورمیانه در نبردی برای چکار کنیم اینده درگیر است . همیشه در استیصال و درماندگی و باز بدون تحمل دیگران .این جا وسیله ایی برای گرمادهی به نام کرسی رفته است . اما اعتقاد به ان مانده در تلفیقی با جت .
همه از خود می پرسند چکار کنیم ؟
و باز همان کاری را می کنند که گمان می کنند خود دوست دارند و در عین حالی که خود واقعا نمی دانند که چه چیزی را دوست دارند ..... سرنوشت را بجای تغییر تبدیل می کنند به فرصتی برای ویرانگری بیشتر ....
اینجا نیاز دارد تا سوپی عالی از همه چیز ساخته شود .سوپی که هر کس هر چه دوست دارد توی ان بریزد بی ان که به کسی اسیب برسد . اما کسی نیست که به این ها یاد دهد که سوپ چگونه ساخته می شود . این ها گذشته را از یاد برده اند و اینده را هم نمی شناسند . فقط از همه چیز هیچ چیز را اموخته اند .
من دوست دارم تا برای همه سوپی بسازم . سوپی برای تمامی سلیقه ها . اما این سوپ مواد می خواهد . نمی توان سوپی درست کرد که همه اش نخود و یا رشته باشد . سوپ سوپ است . برای درست کردن سوپ باید به همه به اندازه و مقدار خواستشان مواد لازم را داد . اگر یکی گوشت زیاد داشته باشد و ان یکی اصلا کشمشی را که دوست می دارد ما مقدمه ی یک نبرد را اماده کرد ه ایم .
ما نیاز داریم که ثروتی به اندازه ی خواست و فرصتی برای نمایش توانایی و دارایی ایی به مقدار به همه بدهیم و از ان مهمتر به انها بیاموزیم که هم می توان خر سوار شد – برای تفریح – و هم با سرعت نور به پیش رفت . هم می توان رقصید تا بی انتهای شادمانی و هم می توان کار کرد در موقع مناسب خودش .
امریکا به نظر من اینشتینی است که باید هم خر سوار ها را بفهمد و هم جت را بیاموزد . امریکا تنها ملت بزرگ و هوشمندی است که تمامی نوابغ عالم را گرد اورده . اما امریکا نتوانسته ثروت و اراده ایی متناسب و به اندازه را در خاورمیانه توزیع کند . همچنان که نتوانسته خیر خواهی و نیک اندیشی اش را اثبات کند . چرا که با مردمانی از فرمول اینشین حرف می زند که معنای 2 ضرب در 3 را نمی دانند .
خاورمیانه نیاز به ان دارد که یکبار و برای همیشه این جمله ی لعنتی در ان از بین برود
چکار باید بکنیم ؟ حالا چکار کنیم ؟ همان سوال درد اور و چندش افرین والدین من ...
باید اموخت و به همه مواد لازم را داد تا همیشه و همه وقت امید و روشنایی پیروز شود . امید به زندگی و امید به داشتن سهمی از خواست و نیاز در همیشه و همه وقت .
باید خاورمیانه بی هیچ تعللی در تقسیم کار و ثروت و توانایی و دانش عمل شایسته ای برای مردمانی انجام دهد که هیچ امیدی به فردا یی بهتر ندارند و باید توانایی سرافرازی را به انها و مفید بودن و سهیم بودن را در شرایط مناسب اعطا کرد .
سوپی از تمام مواد و با همه ی نقش ها و کار ها و مشارکت ها لازم است . این جا هیچ کس
نمی خواهد واقعا کسی بمیرد . هیچ کس اراده ی ان را ندارد که با کسی بجنگد اما وقتی که احساس می کنند که بیهوده اند و کسی برای انها اهمیتی قائل نیست برای اثبات خود چیزی را خراب می کنند . دیگ سوپ را می شکنند . چرا که کسی به انها این امکان را نداده که درون ان چیزی بریزند و سهمی داشته باشند .
چرا مردم در خاورمیانه با اسرائیل دشمنی می کنند ؟ ایا فقط بخاطر دینشان است ؟ هزاران سال کنار هم بودن و قهر و اشتی تاریخی نشانگر عشق ورزی انها به هم است . ایا به خاطر ثواب است ؟ چرا صدها سال چنین ثوابی در کار نبوده و از صدر اسلام تا زمان حکومت امام علی یهود در ارامش در میان مسلمانان زندگی کرده ؟
می دانید چرا حالا دشمنی توسعه یافته ؟
چون مردمان خاورمیانه به این ملت عزیز دردانه که مورد توجه و محبت غرب و تمامی بزرگان جهان است حسودی می کنند . چون گمان می دارند که با وجود اسرائیل کسی انها را دوست ندارد و کسی به انها توجه ندارد .همه ی بچه هاگر مورد بی اعتنایی واقع شوند گریه می کنند و یا چیزی را خراب می کنند .
خاورمیانه نیاز به توجه و محبتی مساوی ان هم از طرف جهانیان نیازی مبرم دارد . خاورمیانه دوست دارد باز هم در همه چیز سهیم باشد و در عین حال کسی به او بیاموزد که چگونه می تواند خودش را توانمند سازد و عقلانیتش را بالاتر ببرد و چگونه می تواند دوست بدارد تا دوستش بدارند .
خاورمیانه سوپ لازم دارد . سوپی خاص و از همه چیز و برای همه کس ...





.

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

تصویری از حاشیه ی شهر مشهد

درباره من

فيسبوك سبزنيوز سبزنيوز را حتما ببينيد