
داستان یگ سازمان غیر انتفاعی NGO که هدف ان تولید داناییو ثروت در روستاها بود و به مرگ فجیعی درگذشت و همراه خود دوباره واردات گندم را به کشور شروع کرد و تمامی مدیران ان بیکار - زندانی و تبعید شدند .
۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه
رویایی آرام شبهای سرد
(تاریخ گرایی بدون آینده نگری مرگ براثر خشم افراط گرایی است )
جواهر لعل نهرو : ملتی که از آینده نا امید است به گذشته می پردازد و افتخارش را در تاریخ جستجو می کند .
فرهنگ تاریخ گرایی بدون آینده نگری و فردا باوری ، چالش بنیادینی است که سالها است در ایران رواج دارد . در واقع پس از جنگ های بسیار دوره ی عباس میرزا و از بین رفتن بخش عظیمی از سرزمین ایران در معاهدات ترکمن چای ، گلستان و آخال ، اندوه سرخوردگی آفت دردناک ملتی گردید که رویا های بزرگی در سر و اندیشه ای سترگ در بر داشت .این غم تاریخی با یافت شدن اسناد و ترجمه ی سنگ نبشته های تاریخی در قرن 18 و 19 همراه با موجی از دانش و دانای بر آمده از دارلفنون و مدارس کشور ، منجر به آن شد که خیزابه ای از تاریخ نگری بدون آینده باوری جامعه ی شاد خوار آن روز را در بر گیرد .( جامعه ی اواخر دوران قاجار جامعه ای شادخوار با دیگاهی ماتریالیستی و هجو انگار بود ، حقه های تریاک ، جعبه های شیره و... به نام حب دان که به آن حب اژدها – حب سلامت و ... می گفتند رواجی گسترده از دربار تا عامه ی مردم داشت .)
شاد خواری و هجو انگاری دنیا و گرایشات پوچ گرایی گسترده تا بدان حد بود که هیچ بزرگ مرد و مرد عملی را تاب ایستادگی در برابر دشمن نبود ، عباس میرزا و بعد ها امیرکبیر قربانی این نگرش درباریان و عامه ی مردم به زندگی شدند . از دیگر سوی این معضل ، گروه دانش آموخته و متفکر ایران را رنج می داد . در چنین شرایطی و پس از شکست های پی در پی ایران از روسیه و عثمانی و تسخیر هرات و .. توسط انگلیسی ها ، آزردگی افزون طبقه ی تحصیل کرده را در پی داشت ، از این روی هنگامی که کتاب تاریخ باستان گیرشمن منتشر شد و در اختیار عامه قرار گرفت و متعاقب آن حسن پیرنیا کتاب ایران باستان خود را نوشت و باستان شناسان بزرگی همچون : اومستد ، اشپولر و...نتایج تحقیقات خود را منتشر ساختند ، موجی از افتخار و ایران گرایی بدون آینده باوری جامعه را فرا گرفت .
این گرایش در تاریخ گرایی با روی کار آمدن رضا شاه ، مردی با کفایت بسیار در آبادانی و بهبود سرزمینی ، آرزویی محقق شده می نمود . فارغ از تمایلات و کارکرد های اجتماعی و اخلاقی رضا شاه ، حجم و اندازه ی کار و فعالیت وی چشمگیر و اثرگذار بود ، او توانست از ایران مفلوک و در حال قطعه ، قطعه شدن توسط شیخ خزعل و ... ایرانی مدرن و پویا بسازد . وی به اندازه ای در عمران و آبادانی کشور کوشید که پس از وی تا کنون هیچ دولت و نظامی ( از فرزندش محمدرضا تا جمهوری اسلامی ) نتوانست به اندازه و حجم وی برای کشور بکوشد ، اهمیت مجموعه فعالیت های وی در آن است که ایشان بدون پول نفت و فشار بر مردم و...توانست این ابعاد عظیم را در آمایش و مدرنیه کردن کشور انجام دهد . به هر روی ، تلاش رضا شاه و کوشش بی پایان وی در بهبود وضعیت کشور با گزینش نام پهلوی ابعاد تازه ای بر افتخار تاریخی ایران داد و افقی نوین گشوده شد . بدین سان این روند که می رفت به همت رضا شاه به رویکردی مقتدرانه در مدرن سازی ایران بینجامد با وداع زود هنگامش با ایران در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم ، با حذف نگاره ی آینده باوری و فردا نگری منجر به شکل گیری ناسیونالیسم ایرانی ، پان ایرانیسم و ظهور احمد کسروی و ... در ایران شد .بدین ترتیب تاریخ به جز لاینفک زندگی سیاسی در ایران مبدل شد و استفاده از عناوین و القابی همچون آریا مهر – آرتشتاران – سهبد و...بر توسعه ی این روند افزود .
چنین پیشنه ی رفتاری بود که انقلاب اسلامی را نیز به تاریخ گرایی و بهره برداری از تاریخ کشاند . روند انتخابی انقلاب سرانجام دو طیف عمده را در ایران شکل داد :
· - گروه معتقد به تاریخ باستان ایران با گرایشات شاهنامه خوانی و زرتشت گرایی
· - گروه اسلامی با گرایش به تاریخ اسلام و اعراب
اما مساله ی مهم آن است که ، با علم بر گسترش حکیمانه ی این بیت معروف ( گیرم پدرت بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل ) چرا جامعه ، به ویژه نخبگان تاریخ گرایی بدون آینده باوری و فردا نگری را توسعه داده و آن را مبنا ی تعامل و عمل خویش قرار دادند ؟
به هر روی افراط در تاریخ گرایی و هدف قرار دادن سرمایه های کهن به منظور مشروعیت بخشیدن به رفتار ها و کارکرد ها ی شخصی و صنفی موجب شکل گیری جبهه ی متخاصم ارزشی و تاریخی گردید ، خصومتی که شالوده ی آن بر فرو پاشی و بی اعتباری سرمایه ی تاریخی گروه مقابل استوار است .
از این روی ، در خصومت و کوشش در انهدام باور های تاریخی و نماد های آن ، مدیریت انقلاب اسلامی ، با اوردن سرمایه ی تاریخی 1400 ساله اسلام ، تلاش نمود پوششی رفتاری و کرداری برای خود ایجاد نماید و هم گروه مقابل را در هم کوبد . چنین رویکردی خود مبین آن است که به هر حال یک روز رفتار ها و کردا رها با سوال مواجه می گردد و این سوال می تواند سرمایه های پشتیبان از جمله تاریخ را نیز در بر گیرد ، معضلی که هم اکنون جامعه با آن مواجه است و تردیدها و شبهات نسبت به رفتار های مدیریتی را به تاریخ اشاعه می دهد .
بدین لحاظ استفاده از تاریخ به ویژه تاریخ مذهب و شبیه سازی رفتارو کارکرد با آن موجب آن می گردد که تمایل فزاینده ای در گروه های مخالف پدید آید که سرمایه ها و دانایی های تاریخی دیگری را بجای آن بنشانند . به دیگر سخن بهره گیری از تاریخ مقدس مسبب گرایش به دیگر تاریخ های مقدسی است که متضاد با آن جلوه می نماید . رواج کنونی انواع مکاتب فلسفی و مذهبی از اومانیسم مسیحی تا یهودیت – از زرتشت گرایی تا بهایت و...برآیند تقابل نیرو های متخاصمی است که به لحاظ فکری می کوشند ، سرمایه ی تاریخی دیگری را جایگزین اسلامی نمایند که مدیریت انقلاب اسلامی آن را پشتیبان مشروعیت و مقبولیت خود معرفی کرده است .
به هر روی ، روند تاریخ گرایی و مشروعیت طلبی از تاریخ برای کارکرد های فردی و مدیریتی ، عاملی برای رواج مکاتب و نحله های فکری دیگری شده که از مدیریت رویگردانند .( روایت است که انسان به چیزی که نهی شده کنجکاو و راغب است )
با این حال مساله تنها این نیست که با تاریخ گرایی بدون آینده باوری و فردا نگری تمامی سرمایه ها ی تاریخی و ارزشمند مخدوش می گردد ، مساله ی مهم آن است که چنین نگرشی همراه با خود انحطاط نسلی ، زوال ارزش ها ، فقدان ارزش های منجر به کار و تلاش ، توطئه باوری گسترده ، شاد خواری و ... را به همراه دارد . به دیگر تعبیر با بهره گیری بی وقفه از واژگان مقدس و استعمال آنها در هر شرایطی موجب می گردد بار تقدسی و آئینی کلام و آموزه از میان رفته و جامعه به ناباوری گسترده و هیچ انگاری تاریخ مقدس روی آورد .رشد و توسعه ی ادیان شبه عرفانی هندی تا شیطان پرستی و ... که در گروه هایی نظیر رپ و هوی متال و.. خودنمایی می نماید و بنا به گفته ی صداو سیما در حال فراگیر شدن جامعه ی جوانان است ، نمادی از این استدلال می باشد .بدین لحاظ اگر تاریخ را با سنجه و معیار تاریخ چراغی فراروی فردا ، تاریخ روشن گر آینده و تاریخ محل عبرت مورد توجه قرار دهیم ، آنگاه می توان از ظرفیت تاریخ بهره گرفت . این نگرش به تاریخ مبین آن است که در یابیم ، چگونه می توان تاریخ را درک کرد و در ادراک تاریخ و نسبت سازی با آن ، خود را در زمان و مکانی مشابهه با رفتار هاو کارکردهای اجتماعیو محیطی منطبق ساخت ، در واقع باید از تاریخ به عنوان نمادی از تجربه ی بشریت برای بهتر زیستن استفاده کرد و نه برای توجیه و تفسیر رفتار های فردی و مدیریتی خویش .
از این روی اگر تاریخ معیاری برای درک تجربه باشد ، آنگاه می توانیم دریابیم که مثلا در زمان صفویه و یا در هر دوره ی تاریخی رویکرد انسانها به پدیده ی شوم افراطی گری چگونه بوده است و آنها چه تعاملو رفتار سنجیده ای با افراط داشته اند ؟
مساله ی مهمی که در تاریخ از آن غفلت می گردد ، آن است که ما به مجموعه کردار و رفتار نیاکان و پیشنیانمان در حوزه های مختلف زندگی توجه نمی کنیم ، ما می خواهیم کشور را با افتخارات کوروش بزرگ و یا امپراطوری اسلامی ،یا عمل کرد تاریخی پیامبر خدا(ص) و... مقایسه کنیم و افسوس بسیار داشته باشیم و یا اراده ی شبیه سازی با آن دوره را بنمائیم . در حالی که از یاد می بریم که روابط حاکم بر مناسبات تاریخی انسانها را باید مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم . مثلا همین مساله ی افراط گرایی ، در زمان شاه اسماعیل اول هنگامی که سفرای خارجی به دربار می آندند پشت سر آنها خاک می پاشیدند و ... با دستمالی جلو دهان با آنها گفتگو می کردند و از کلمات و واژگانی ، همچون کافر - ... نبریده و... استفده می کردند در مخاطب ساختن آنها ، این فرایند منجر به شکل گیری ، تفکرات افراطی گردید و بحث شیعه کشی و سنی کشی راه افتاد ، اما در همان زمان اندیشه ها نیز راهکاری برای پیشگیری از این ستم بر انسانیت یافتن ، راهکاری که می توانست ، پاسخگوی نیاز همان مردم در همان زمان باشد . یکی از بزرگترین این اندیشه ها ، عرفان ایرانی ( گنوستیسم ایرانی ) بود ؛ عرفانی که به زیبایی در تقابل با این افراط و بحران در اخلاق می کوشد رابطه ی انسانها را بهبود بخشد . باز بطور مثال پیرامون افراط گری شیخ ابولحسن خرقانی می گوید :
هرکس از این سرا درآید نانش دهید و هیچ از دین او مپرسید ؛ چه آن که در درگاه ایزد به جان ارزد به یقین در خانه ی بوالحسن به نان ارزد .
یا مولانا می گوید :
آن که گوید جمله حق است احمقی است / و آنکه گوید جمله باطل او شقی است
تا جنینی کار خون آشامی است / و آن تعصب زآن خامی است
و....
مساله در ادراک تاریخی همواره آن نیست که یک رفتار را به عنوان نمادی از درستی مطلق به هر زمان و مکانی گسترش داده و برای آن قداست قائل شویم ، مساله ی مهم ، آن است که دریابیم در زمان کوروش بزرگ که نخستین اعلامیه ی حقوق بشر را بیان می دارد چه مناسباتی بر جامعه حاکم بوده و در این تبیین چه اهدافی مورد نظر بوده است ؟
یا هنگامی که به روایت و حدیثی بر می خوریم که می گوید یکی از معصومین (ع) در راهی به جمعی مشروب خوار برخورد کردند ، یکی از آن میان صورت خود را پوشاند ، حضرت فرمودند : فرزندم در هر حالتی که هستی از ما روی برمگردان .چرا حضرت چنین فرمودند ، اما شلاق بر نداشتند و حد خدا که واجب است راجاری نکردند ؟ و چرا فردای آن روز آبروی وی را نبرده و در ملا عام شلاقش نزده و به زور از وی اعتراف نگرفتن ؟
و...
تاریخ نیاز انسان برای بقا است ، مشروط به آنکه ، دانش تاریخ موجب درک تاریخی شده و بر ثروت دانایی در عصرو زمان بیفزاید . و اگر نه تاریخ چه ارزشی دارد ؟ دانستن این که 4 یا 6 هزار سال قبل حضرت زرتشت چه کرد و چگونه در برابر سکاها کشته شد ، یا امیرکبیر در چه سالی کشته شد ؟و یا ایران در 1000 سال قبل چه وسعتی داشته چه دردی را دوا می کند ؟ همچنانکه در تاریخ مقدس نیز همین روابط و مسائل حاکم است ، اهمیت ، دانستن این مسائل در چیست ؟
اهمیت تاریخ در آن است ، که دریابیم ، که نباید اقتصاد عمرو زمان را بیهوده هدر دهیم .اینک در عصر کنونی درک تاریخی به ما می آموزد که شیوه ی حل یک مساله چگونه است . اهمیت این دانایی در آن است که در عصر جهش های تکنولوژیک و انفجار اطلاعات ، دیگر نمی توان دوباره چرخ را اختراع کرد ، در رفتار جمعی و اچتماعی دیگر فرصتی برای آزمون و خطا نیست ، آزموده را آزمودن خطا است .
از این روی تاریخ ، آموزشگاهی است که تجارب بشری در آن مورد نقد و بررسی دوباره و چندباره قرار می گیرد و بی آن که بخواهیم با هزینه های بسیار مساله ای را حل کنیم ، نخست به پیشینه ی آن می پردازیم و روابط حاکم بر مساله را دوباره بازبینی و تعریف می کنیم .در واقع تاریخ تداوم زمانی ( تایم سری آماری ) است ، نه جولانگاه برداشت ها و تکرار تاریخ و گسترش آن به زمان و مکان کنونی ، هر تاریخی که باشد ، خواه مقدس و خواه عرفی .
از این روی هرگز نمی توان تاریخ را تسری زمانی و مکانی داد ، تنها می توان با بهره گیری از آن ، مناسبات و هنجار های متعالی که موجب پدیداری تعاملات انسانی و عقلایی می گردد را باز آفرینی معنایی و مفهومی کرده و با توجه به موقعیت های محیطی ، از ان استفاده کرد .
متاسفانه در خاورمیانه و ایران ، تاریخ ابزاری شده برای استیلای تفکرات هزاران ساله و شبیه سازی آن در قرن 21 ، مساله ای که خود مسبب افراطی گری متقابل شده و در فرایندی فراخ دامن ، نفرت ، کینه را شکل می دهد و کینه ، نفرتی افزونتر .بحران تاریخ گرایی بدون آینده نگری و بهر ه گیری از تاریخ های مقدس ؛ اسلام – مسیحیت – یهودیت و زرتشت و...موجب ایجاد ، حکومت ها و رفتار های متحجرانه ای گردیده که مشروعیت خود را از تاریخ می جویند و این بسط زمانی و مکانی ، مولفه ها و عادات و سنن تاریخی ، خشم هولناک و سبوعانه ای را شکل داده که به نام تقدس ، به نام ساحت خدا ، انسانیت را به قربانگاه می برد .
بدین لحاظ ، ضروری است که با ادراک تاریخی ، ضمن پیشگیری از حوادث دردناک ، مناسبات و تعاملاتی را سامان دهیم که در آن ، تاریخ برای هیچ قوم – مذهب – کشور – جامعه و...پشتیوانه ی مشروعیت و مقبولیت ، رفتار فردی و مدیریتی نگردد ، چرا که چنین برداشتی از تاریخ ، انهدامی سریع و خود خواسته ی تمامی سرمایه ی تاریخی را سبب می گردد .
تاریخ مجموعه ای از تجاربی است که باید آموخته شود ، تجاربی که ما را در عصر جهش ها راهنمایی کرده و سبب می شود که راه های رفته را دیگر نیازمائیم ، همچنان که منجر به افزایش دانایی ما در انطباق با شرایط شده و از هزینه های انسانی و سیاسی جوامع و فرد می کاهد ، چنین رویکردی مبین آن است که دیگر بار دریابیم که چرا باید به سرمایه های تاریخی تمام ملت ها ، اقوام ، نژادها و مذاهب احترام گذارده و از همه ی آنها استفاده کنیم .
اگر نتوانیم از تاریخ در درکی تاریخی و حکمتی فزاینده استفاده نمائیم ، و اگر تاریخ را به صرف بودن و داشتن ، بخواهیم تسری داده و با همان روش های باستانی و دیرین ، نظم و ساختاری فکری – مدیریتی – اجتماعی بسازیم ، باید مرگی زود رس را در گستره ی نفرت و کینه ها ، افراط گرایی و تحجر ، تجربه کرده و دیگر بار ، همچون قربانیان باستانی و تاریخی ، قربانی خشم خدایگان و اربابان تاریخی خود شویم .
(تاریخ گرایی بدون آینده نگری مرگ براثر خشم افراط گرایی است )
جواهر لعل نهرو : ملتی که از آینده نا امید است به گذشته می پردازد و افتخارش را در تاریخ جستجو می کند .
فرهنگ تاریخ گرایی بدون آینده نگری و فردا باوری ، چالش بنیادینی است که سالها است در ایران رواج دارد . در واقع پس از جنگ های بسیار دوره ی عباس میرزا و از بین رفتن بخش عظیمی از سرزمین ایران در معاهدات ترکمن چای ، گلستان و آخال ، اندوه سرخوردگی آفت دردناک ملتی گردید که رویا های بزرگی در سر و اندیشه ای سترگ در بر داشت .این غم تاریخی با یافت شدن اسناد و ترجمه ی سنگ نبشته های تاریخی در قرن 18 و 19 همراه با موجی از دانش و دانای بر آمده از دارلفنون و مدارس کشور ، منجر به آن شد که خیزابه ای از تاریخ نگری بدون آینده باوری جامعه ی شاد خوار آن روز را در بر گیرد .( جامعه ی اواخر دوران قاجار جامعه ای شادخوار با دیگاهی ماتریالیستی و هجو انگار بود ، حقه های تریاک ، جعبه های شیره و... به نام حب دان که به آن حب اژدها – حب سلامت و ... می گفتند رواجی گسترده از دربار تا عامه ی مردم داشت .)
شاد خواری و هجو انگاری دنیا و گرایشات پوچ گرایی گسترده تا بدان حد بود که هیچ بزرگ مرد و مرد عملی را تاب ایستادگی در برابر دشمن نبود ، عباس میرزا و بعد ها امیرکبیر قربانی این نگرش درباریان و عامه ی مردم به زندگی شدند . از دیگر سوی این معضل ، گروه دانش آموخته و متفکر ایران را رنج می داد . در چنین شرایطی و پس از شکست های پی در پی ایران از روسیه و عثمانی و تسخیر هرات و .. توسط انگلیسی ها ، آزردگی افزون طبقه ی تحصیل کرده را در پی داشت ، از این روی هنگامی که کتاب تاریخ باستان گیرشمن منتشر شد و در اختیار عامه قرار گرفت و متعاقب آن حسن پیرنیا کتاب ایران باستان خود را نوشت و باستان شناسان بزرگی همچون : اومستد ، اشپولر و...نتایج تحقیقات خود را منتشر ساختند ، موجی از افتخار و ایران گرایی بدون آینده باوری جامعه را فرا گرفت .
این گرایش در تاریخ گرایی با روی کار آمدن رضا شاه ، مردی با کفایت بسیار در آبادانی و بهبود سرزمینی ، آرزویی محقق شده می نمود . فارغ از تمایلات و کارکرد های اجتماعی و اخلاقی رضا شاه ، حجم و اندازه ی کار و فعالیت وی چشمگیر و اثرگذار بود ، او توانست از ایران مفلوک و در حال قطعه ، قطعه شدن توسط شیخ خزعل و ... ایرانی مدرن و پویا بسازد . وی به اندازه ای در عمران و آبادانی کشور کوشید که پس از وی تا کنون هیچ دولت و نظامی ( از فرزندش محمدرضا تا جمهوری اسلامی ) نتوانست به اندازه و حجم وی برای کشور بکوشد ، اهمیت مجموعه فعالیت های وی در آن است که ایشان بدون پول نفت و فشار بر مردم و...توانست این ابعاد عظیم را در آمایش و مدرنیه کردن کشور انجام دهد . به هر روی ، تلاش رضا شاه و کوشش بی پایان وی در بهبود وضعیت کشور با گزینش نام پهلوی ابعاد تازه ای بر افتخار تاریخی ایران داد و افقی نوین گشوده شد . بدین سان این روند که می رفت به همت رضا شاه به رویکردی مقتدرانه در مدرن سازی ایران بینجامد با وداع زود هنگامش با ایران در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم ، با حذف نگاره ی آینده باوری و فردا نگری منجر به شکل گیری ناسیونالیسم ایرانی ، پان ایرانیسم و ظهور احمد کسروی و ... در ایران شد .بدین ترتیب تاریخ به جز لاینفک زندگی سیاسی در ایران مبدل شد و استفاده از عناوین و القابی همچون آریا مهر – آرتشتاران – سهبد و...بر توسعه ی این روند افزود .
چنین پیشنه ی رفتاری بود که انقلاب اسلامی را نیز به تاریخ گرایی و بهره برداری از تاریخ کشاند . روند انتخابی انقلاب سرانجام دو طیف عمده را در ایران شکل داد :
· - گروه معتقد به تاریخ باستان ایران با گرایشات شاهنامه خوانی و زرتشت گرایی
· - گروه اسلامی با گرایش به تاریخ اسلام و اعراب
اما مساله ی مهم آن است که ، با علم بر گسترش حکیمانه ی این بیت معروف ( گیرم پدرت بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل ) چرا جامعه ، به ویژه نخبگان تاریخ گرایی بدون آینده باوری و فردا نگری را توسعه داده و آن را مبنا ی تعامل و عمل خویش قرار دادند ؟
به هر روی افراط در تاریخ گرایی و هدف قرار دادن سرمایه های کهن به منظور مشروعیت بخشیدن به رفتار ها و کارکرد ها ی شخصی و صنفی موجب شکل گیری جبهه ی متخاصم ارزشی و تاریخی گردید ، خصومتی که شالوده ی آن بر فرو پاشی و بی اعتباری سرمایه ی تاریخی گروه مقابل استوار است .
از این روی ، در خصومت و کوشش در انهدام باور های تاریخی و نماد های آن ، مدیریت انقلاب اسلامی ، با اوردن سرمایه ی تاریخی 1400 ساله اسلام ، تلاش نمود پوششی رفتاری و کرداری برای خود ایجاد نماید و هم گروه مقابل را در هم کوبد . چنین رویکردی خود مبین آن است که به هر حال یک روز رفتار ها و کردا رها با سوال مواجه می گردد و این سوال می تواند سرمایه های پشتیبان از جمله تاریخ را نیز در بر گیرد ، معضلی که هم اکنون جامعه با آن مواجه است و تردیدها و شبهات نسبت به رفتار های مدیریتی را به تاریخ اشاعه می دهد .
بدین لحاظ استفاده از تاریخ به ویژه تاریخ مذهب و شبیه سازی رفتارو کارکرد با آن موجب آن می گردد که تمایل فزاینده ای در گروه های مخالف پدید آید که سرمایه ها و دانایی های تاریخی دیگری را بجای آن بنشانند . به دیگر سخن بهره گیری از تاریخ مقدس مسبب گرایش به دیگر تاریخ های مقدسی است که متضاد با آن جلوه می نماید . رواج کنونی انواع مکاتب فلسفی و مذهبی از اومانیسم مسیحی تا یهودیت – از زرتشت گرایی تا بهایت و...برآیند تقابل نیرو های متخاصمی است که به لحاظ فکری می کوشند ، سرمایه ی تاریخی دیگری را جایگزین اسلامی نمایند که مدیریت انقلاب اسلامی آن را پشتیبان مشروعیت و مقبولیت خود معرفی کرده است .
به هر روی ، روند تاریخ گرایی و مشروعیت طلبی از تاریخ برای کارکرد های فردی و مدیریتی ، عاملی برای رواج مکاتب و نحله های فکری دیگری شده که از مدیریت رویگردانند .( روایت است که انسان به چیزی که نهی شده کنجکاو و راغب است )
با این حال مساله تنها این نیست که با تاریخ گرایی بدون آینده باوری و فردا نگری تمامی سرمایه ها ی تاریخی و ارزشمند مخدوش می گردد ، مساله ی مهم آن است که چنین نگرشی همراه با خود انحطاط نسلی ، زوال ارزش ها ، فقدان ارزش های منجر به کار و تلاش ، توطئه باوری گسترده ، شاد خواری و ... را به همراه دارد . به دیگر تعبیر با بهره گیری بی وقفه از واژگان مقدس و استعمال آنها در هر شرایطی موجب می گردد بار تقدسی و آئینی کلام و آموزه از میان رفته و جامعه به ناباوری گسترده و هیچ انگاری تاریخ مقدس روی آورد .رشد و توسعه ی ادیان شبه عرفانی هندی تا شیطان پرستی و ... که در گروه هایی نظیر رپ و هوی متال و.. خودنمایی می نماید و بنا به گفته ی صداو سیما در حال فراگیر شدن جامعه ی جوانان است ، نمادی از این استدلال می باشد .بدین لحاظ اگر تاریخ را با سنجه و معیار تاریخ چراغی فراروی فردا ، تاریخ روشن گر آینده و تاریخ محل عبرت مورد توجه قرار دهیم ، آنگاه می توان از ظرفیت تاریخ بهره گرفت . این نگرش به تاریخ مبین آن است که در یابیم ، چگونه می توان تاریخ را درک کرد و در ادراک تاریخ و نسبت سازی با آن ، خود را در زمان و مکانی مشابهه با رفتار هاو کارکردهای اجتماعیو محیطی منطبق ساخت ، در واقع باید از تاریخ به عنوان نمادی از تجربه ی بشریت برای بهتر زیستن استفاده کرد و نه برای توجیه و تفسیر رفتار های فردی و مدیریتی خویش .
از این روی اگر تاریخ معیاری برای درک تجربه باشد ، آنگاه می توانیم دریابیم که مثلا در زمان صفویه و یا در هر دوره ی تاریخی رویکرد انسانها به پدیده ی شوم افراطی گری چگونه بوده است و آنها چه تعاملو رفتار سنجیده ای با افراط داشته اند ؟
مساله ی مهمی که در تاریخ از آن غفلت می گردد ، آن است که ما به مجموعه کردار و رفتار نیاکان و پیشنیانمان در حوزه های مختلف زندگی توجه نمی کنیم ، ما می خواهیم کشور را با افتخارات کوروش بزرگ و یا امپراطوری اسلامی ،یا عمل کرد تاریخی پیامبر خدا(ص) و... مقایسه کنیم و افسوس بسیار داشته باشیم و یا اراده ی شبیه سازی با آن دوره را بنمائیم . در حالی که از یاد می بریم که روابط حاکم بر مناسبات تاریخی انسانها را باید مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم . مثلا همین مساله ی افراط گرایی ، در زمان شاه اسماعیل اول هنگامی که سفرای خارجی به دربار می آندند پشت سر آنها خاک می پاشیدند و ... با دستمالی جلو دهان با آنها گفتگو می کردند و از کلمات و واژگانی ، همچون کافر - ... نبریده و... استفده می کردند در مخاطب ساختن آنها ، این فرایند منجر به شکل گیری ، تفکرات افراطی گردید و بحث شیعه کشی و سنی کشی راه افتاد ، اما در همان زمان اندیشه ها نیز راهکاری برای پیشگیری از این ستم بر انسانیت یافتن ، راهکاری که می توانست ، پاسخگوی نیاز همان مردم در همان زمان باشد . یکی از بزرگترین این اندیشه ها ، عرفان ایرانی ( گنوستیسم ایرانی ) بود ؛ عرفانی که به زیبایی در تقابل با این افراط و بحران در اخلاق می کوشد رابطه ی انسانها را بهبود بخشد . باز بطور مثال پیرامون افراط گری شیخ ابولحسن خرقانی می گوید :
هرکس از این سرا درآید نانش دهید و هیچ از دین او مپرسید ؛ چه آن که در درگاه ایزد به جان ارزد به یقین در خانه ی بوالحسن به نان ارزد .
یا مولانا می گوید :
آن که گوید جمله حق است احمقی است / و آنکه گوید جمله باطل او شقی است
تا جنینی کار خون آشامی است / و آن تعصب زآن خامی است
و....
مساله در ادراک تاریخی همواره آن نیست که یک رفتار را به عنوان نمادی از درستی مطلق به هر زمان و مکانی گسترش داده و برای آن قداست قائل شویم ، مساله ی مهم ، آن است که دریابیم در زمان کوروش بزرگ که نخستین اعلامیه ی حقوق بشر را بیان می دارد چه مناسباتی بر جامعه حاکم بوده و در این تبیین چه اهدافی مورد نظر بوده است ؟
یا هنگامی که به روایت و حدیثی بر می خوریم که می گوید یکی از معصومین (ع) در راهی به جمعی مشروب خوار برخورد کردند ، یکی از آن میان صورت خود را پوشاند ، حضرت فرمودند : فرزندم در هر حالتی که هستی از ما روی برمگردان .چرا حضرت چنین فرمودند ، اما شلاق بر نداشتند و حد خدا که واجب است راجاری نکردند ؟ و چرا فردای آن روز آبروی وی را نبرده و در ملا عام شلاقش نزده و به زور از وی اعتراف نگرفتن ؟
و...
تاریخ نیاز انسان برای بقا است ، مشروط به آنکه ، دانش تاریخ موجب درک تاریخی شده و بر ثروت دانایی در عصرو زمان بیفزاید . و اگر نه تاریخ چه ارزشی دارد ؟ دانستن این که 4 یا 6 هزار سال قبل حضرت زرتشت چه کرد و چگونه در برابر سکاها کشته شد ، یا امیرکبیر در چه سالی کشته شد ؟و یا ایران در 1000 سال قبل چه وسعتی داشته چه دردی را دوا می کند ؟ همچنانکه در تاریخ مقدس نیز همین روابط و مسائل حاکم است ، اهمیت ، دانستن این مسائل در چیست ؟
اهمیت تاریخ در آن است ، که دریابیم ، که نباید اقتصاد عمرو زمان را بیهوده هدر دهیم .اینک در عصر کنونی درک تاریخی به ما می آموزد که شیوه ی حل یک مساله چگونه است . اهمیت این دانایی در آن است که در عصر جهش های تکنولوژیک و انفجار اطلاعات ، دیگر نمی توان دوباره چرخ را اختراع کرد ، در رفتار جمعی و اچتماعی دیگر فرصتی برای آزمون و خطا نیست ، آزموده را آزمودن خطا است .
از این روی تاریخ ، آموزشگاهی است که تجارب بشری در آن مورد نقد و بررسی دوباره و چندباره قرار می گیرد و بی آن که بخواهیم با هزینه های بسیار مساله ای را حل کنیم ، نخست به پیشینه ی آن می پردازیم و روابط حاکم بر مساله را دوباره بازبینی و تعریف می کنیم .در واقع تاریخ تداوم زمانی ( تایم سری آماری ) است ، نه جولانگاه برداشت ها و تکرار تاریخ و گسترش آن به زمان و مکان کنونی ، هر تاریخی که باشد ، خواه مقدس و خواه عرفی .
از این روی هرگز نمی توان تاریخ را تسری زمانی و مکانی داد ، تنها می توان با بهره گیری از آن ، مناسبات و هنجار های متعالی که موجب پدیداری تعاملات انسانی و عقلایی می گردد را باز آفرینی معنایی و مفهومی کرده و با توجه به موقعیت های محیطی ، از ان استفاده کرد .
متاسفانه در خاورمیانه و ایران ، تاریخ ابزاری شده برای استیلای تفکرات هزاران ساله و شبیه سازی آن در قرن 21 ، مساله ای که خود مسبب افراطی گری متقابل شده و در فرایندی فراخ دامن ، نفرت ، کینه را شکل می دهد و کینه ، نفرتی افزونتر .بحران تاریخ گرایی بدون آینده نگری و بهر ه گیری از تاریخ های مقدس ؛ اسلام – مسیحیت – یهودیت و زرتشت و...موجب ایجاد ، حکومت ها و رفتار های متحجرانه ای گردیده که مشروعیت خود را از تاریخ می جویند و این بسط زمانی و مکانی ، مولفه ها و عادات و سنن تاریخی ، خشم هولناک و سبوعانه ای را شکل داده که به نام تقدس ، به نام ساحت خدا ، انسانیت را به قربانگاه می برد .
بدین لحاظ ، ضروری است که با ادراک تاریخی ، ضمن پیشگیری از حوادث دردناک ، مناسبات و تعاملاتی را سامان دهیم که در آن ، تاریخ برای هیچ قوم – مذهب – کشور – جامعه و...پشتیوانه ی مشروعیت و مقبولیت ، رفتار فردی و مدیریتی نگردد ، چرا که چنین برداشتی از تاریخ ، انهدامی سریع و خود خواسته ی تمامی سرمایه ی تاریخی را سبب می گردد .
تاریخ مجموعه ای از تجاربی است که باید آموخته شود ، تجاربی که ما را در عصر جهش ها راهنمایی کرده و سبب می شود که راه های رفته را دیگر نیازمائیم ، همچنان که منجر به افزایش دانایی ما در انطباق با شرایط شده و از هزینه های انسانی و سیاسی جوامع و فرد می کاهد ، چنین رویکردی مبین آن است که دیگر بار دریابیم که چرا باید به سرمایه های تاریخی تمام ملت ها ، اقوام ، نژادها و مذاهب احترام گذارده و از همه ی آنها استفاده کنیم .
اگر نتوانیم از تاریخ در درکی تاریخی و حکمتی فزاینده استفاده نمائیم ، و اگر تاریخ را به صرف بودن و داشتن ، بخواهیم تسری داده و با همان روش های باستانی و دیرین ، نظم و ساختاری فکری – مدیریتی – اجتماعی بسازیم ، باید مرگی زود رس را در گستره ی نفرت و کینه ها ، افراط گرایی و تحجر ، تجربه کرده و دیگر بار ، همچون قربانیان باستانی و تاریخی ، قربانی خشم خدایگان و اربابان تاریخی خود شویم .
۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه
نزدیک به هیچ کجا دور از همه
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است / از عهد می نویسند ٬ ازبی وفایی می خورند /... اقتباس شعر قزوه
یکی از نام های شناخته شده ی ریاست جمهوری ،درست حدود ده سال پیش ، وارد فضای سیاسی کشور گردید ، به همت دوستانی که او را می خواستند تا جریان ساز اعتلاو سربلندی کشور گردد( بی هیچ انتظار و تمنایی ، بی هیچ خواستی ، بی هیچ دریافت موقعیت ،نام و نانی ..) ، نام و آوازه ای پیدا کرد ، و او هم از اشتیاقش به خرد ملی سخن گفت ، اگر چه هزمان هم زمان نامه ی 150 نفر را امضا کردو دوستان آن را اجباری برای بودن تعبیر کردند ، از تحول گفت و از آنکه رسالت تمامی فرزندان در خون غلتیده را بر دوش با سنگینی احساس می کند و باید اعتبار و شکوهی برای ملتی که دوستش داریم ، برای کشوری که باید پایدار بماند و...گفت . ...
چه روز ها كه يك به يك غروب نشد /چه اشك ها كه در گلو رسوب نشد /براي ما كه خسته و دلشكسته ايم نه/ براي عده اي هم كه بد نشد/..(از م.جهاندار)
فرزند کویر به او توصیه کرد که خودش را برای ورود به پهنه ی سیاسی گسترده ی کشور آماده کند ، او ابتدا می ترسید گاهی حتی چنین می نمود که جرات بیان آن بلند پروازی را هم ندارد ، می خواست دوست مرا ( برادر حسن – فرزند کویر – جرفانتیتک و همه ی نام هایی که دیگری که دارد ...) از بالکنی فرو اندازد که او را وسوسه می کند ، هرگز ندانست که همه برای زنده بودن باور ها، آرزوهایش و سرافرازی او کوشش می کنند ، هر گز ندانست عمق عشق همه ی این دوستانم را به کار هایی که باید انجام شود و تا کنون انجام نشده است ، نامه های بسیاری به او نوشته شد ، به آن امید که شاید با تدبیری بزرگ ، نجات بخش کشوری گردد که برای ان صدها هزار جوان با آرزوهای سرشاز از زندگی و عشق در خاک آرمیده بودند و او خود را هنوز زنده ی اضافی می دانست ، در آن پهنای بدنامی و سرگشتگی او به مدد ، راه کارها و ساختار های اندیشه ای دوستان فروزنده تر و خوش اقبال درخشید .
روزگار تغیرش داد (آرزوها و رویا های نسل های پیشین آهسته، آهسته در حال فرو نشینی و سایش در اندوخته ها است .دردی غریب کشور را فرا گرفته است ، دردی که نشان از بی هویتی و بحرا شخصیت دارد .) روز گار تغیرش داد با آنکه او هنوز در حرف می خواست ثابت کند که همان شخصیت خرد مدار همیشه است ، روزگار فرسوده کرد ، تمامی آرزو های صلح جویانه اش را ،
ولی (ما و فرزند کویر) ندانستیم ، روزی دولت های محلی را نوشت ، روزی دیگر به ترجمه پرداخت ، گفت زندگی کیفیتی تغیر یافته است ، یکی او را رضا خان نامید و آن دیگری سعد...، اما ما همچنان بر همان میثاقی بودیم که هر انسان وفا داری باید باشد ، عشق می ورزیدیم ، دوستش داشتیم ، دفاع کردیم ، سرمان را فرش گذرگاهش نمودیم ، دوستانمان را ترغیب به عشق ورزیدن به او کردیم ، دوستانمان بهایی سنگین عشق ورزی به او را پرداختند ، با زندان ، با اعدام با دار تبعید و زندان و فقر و استصال و نوکری در غربتی که شایسته ی آنها نبود ، اما او فراموش کرد ، ما هم باور نداشتیم به تغیر ش ، او فراموش کرد سینه هایی که برای او در برابر همه سپر شده بود و داغ و ننگ را بجان خریده بود ، اما او فراموش کرده بود ، همه چیز را فراموش کرده بود ، حتی دولت های ناحیه ای خویش را ، آرمانهایش را ، باور هایش را ، و ما می پنداشیم این از شدت مهر ورزی است ، دوستی و مهر بهایی دارد و ما باید بهای آن را می دادیم ..
اما او از یاد برد ، از یاد برد که چه روز ها که برای اوج کشیدن او به هدر نرفت ، چه روز های زندگی که بخاطر او بر باد نرفت ، در ژرفای زندان ، در اعماق زندگی جاری ، در میان دفاع از باور هایمان به باورهای او ...
حالا در تبین آفاق که گشایشی از نزدیک بینی انسانی است که به اشتباه عینک مادر بزرگش را با نمره ی 12 آستیکمات بر چشم زده ، در گستره های پژوهش برای دانایی ، همه از یاد رفته اند (باورها – دولت های محلی – شورا های اقتصادی – دوستان پیش آهنگ و...)، همه و کاش می شد دفاعی از روی دانایی از آن نوشته ها داشت ، دریغ که باز هم علی رغم همه ی بی وفایی ها و سرخوردگی ها به رسم مانوس عشق دیرین این فرصت را به کسی نمی دهیم که آنها را به طنز پردازی مبتدی بسپارند تا نمادی از لطیفه های سال 2009 و شاید هم ، خوشمزه گی های آخر سال گردد...
با این همه مایلم ، باز هم از باب رسم مردانگی و عزت نفس که فرزند کویر ، استاد دیرین ، تبعیدی دیروز ، اعدامی امروز محبت و عشق به ما فرزندان معنوی خویش آموخته ، چیز هایی را توضیح دهم و آنگاه برسم به آنکه چرا باید ، بنیان گذار اندیشه ی دولت های اقتصادی ناحیه ای ، خود آموزه ها و باور هایی را از یاد ببرد که بنیان وجودی خودش بوده و خواهد بود ، در انتها ی این بخش ، اسرار خواهم نوشت و اصرار خواهم کرد ، تا بدانند که دیگر زمانی برای ... نیست .
2شاید هم 3 روز قبل ، ضیافت گشایش حزب گونه ، شاید هم کنگره ی شادی و نشاط ، بهانه ای شد تا از اقوام و زبانها ، نیک مردمان و نیک سرشتان این کشور راهی تهران شوند ، مردانی به کنگره دعوت شدند که نمادی از فضیلت بودند ، آمده بودند برنامه های یکی از پر ادعا ترین مردان این کشور را بشنوند ، کسانی در آن میان نبودند، هیچ یک از مردان سرنوشت مردانگی در آن میان نبود ،کسانی که خود جریان ساز این اندیشه ها بودند ، کسانی که حرمتی بر باد گذارده شده داشتند که این شگفت می نمود .
به هر روی زنان و مردان فضیلت ، همان نوادگان مختوم قلی ، شهریار ، بختیاری ، قشقائی، سیبویه و...آمدند، بی آنکه برنامه و حرمتی در بزرگ داشت مهربانی بی دریغشان بشنوند ، همان ها که روزگاری به نام میزبان ماه ها و سالها سفره های بزرگ قلب هایشان را گشوده بودند و به حرمت میزبان هر پرنده و ... جای داده بودند ، لقمه ای به شتاب ، نگاهی به گذار و دریغ ، دل نگران و آشوب زده ، بی هیچ و برای هیچ آمدند و دریغ شد که فرصتی حتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، فرصتی داده نشد تا بتوانند در راه باز گشت به خانه به خانواده ها و قبایل و ایلاتشان بگویند:
نتیجه ی آنهمه مهربانی و گذشت ، کوشش و تلاش اندکی حرمتی و ذره ای احترامی است که به خانه آورده ایم ، میزبان را دیدیم و او در برابر ما سکوت نکرد ، دست هایمان را به مهربانی گرفت و به درد دل هایمان گوش فرا داد ، برنامه های زندگی بخش و سرشار از زیبایش را برایمان گشود و توضیح داد ، مطالب و برنامه ای بلند نظرنانه دارد و شما همراه من در کنارش باشید ، ...
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته
را بلکه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند/....
دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند/....
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند. ( نیما بخشی از شعر مهتاب)
دریغ و درد ، که حتی فرصتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، قدردانی از زحماتشان انجام نشد ، هیچ تلاشی که مبین برنامه ای برای گسترش عطوفت و مهرورزی است انجام نشد ، هیچ نبود ، نزدیک به هیچ کجا دور از همه بود و شد ....چرا ؟
به من بگو چرا ؟
چرا ما که نیکانمان همواره و در همه ی طول تاریخ بزرگ منشی و میهمان نوازی راه و رسم آنان بوده است ، ما که هرگز، دریده خو و هنجار شکن انسانیت نبوده ایم ، ما که برای همیشه و ابد در سرزمین صلح سبزمان بی حرمتی و نادانی را به نفرین گاه تاریخ برده ایم ، به من بگو چرا باید چنین شود ؟
اگر نبود انکه پیشینینان ما ، پدران و بزرگان این سرزمین ، هزاران سال پیشاهنگ قبیله ی دانش و دانایی ، حرمت و مدارا ، شرافت و انسانیت بوده اند و دانایی به ما آموخته است که باید انسان باشیم ، در شگفت نمی ماندم ، هنوز باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم که انسانی از قبیله ی من ، از ایل دانش و خرد ، از طایفه ما ، از خاندان وفا به عهد و عشق ، این چنین حقیرانه با میهمان دانشی مردش رفتار کند ، باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم ...
هنوز بر همان عهدم که که ما فرزندان مختوم قلی ، شهریار، رودکی ، فردوسی ، سعدی و حافظ و خیام... متعهدیم به شرافت انسانیت ، به پایبندی به ارزش های بی نهایت سرزمینی ، به راه دانایی ، و گریز از نفرت و ... حال چگونه می توان باور کرد ؟ تو بگو چگونه باید باور کرد ؟
می دانم- تو دامنه می خواهی- می دانم
تا از کناره بيايی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشايی/..../
من با سياهی دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگر است
به من بگو چرا باید تو ، تو هنجار شکن ارزش های اصیل این کشور باشی ، تو ، این تویی که ما دوستت می داریم هنوز ، مگر فراموش کرده ای ، از یاد برده ای ....
صلح سبز ، عشق فراگیر همواره پایدار ، خرد و دانایی شوق آفرین و زندگی ساز ، میهمان نوازی و عشق به بشریت ، همزیستی و محبت ، نمادی جهانی از تمامی راه های حکمت و دانایی رسوب کرده در ژرفای قلب ما ایرانیان است .
و از ان روی که ما وارثان تمامی اندیشه ها و حکمت پیشینیانی هستیم که با عشق ، صلح ، محبت ، رحمت و شفقت انسانی ، کرامت و شرافت این سرزمین را همواره بلند رتبه و نظر گیر ساخته اند ، راه های نارفته و بسیار شکوهمندی را برای ارتقا و سربلندی حکمت و دانایی ، مهر ورزی و خوشبختی تمامی هم وطنانمان و همه ی بشریت ، همه ی کسانی که در سرتاسر دنیا قلبی برای دوست داشتن و دلی برای انسان ماندن و انسان بودن دارند ، برای جهانیان طراحی و تدبیر خواهیم کرد ، در بستری از وفاق و همزیستی مسالمت امیز و با این شالوده ی نظر گیر که ما عضوی از خانواده ی جهان و عاملی برای تداوم نیک سرشتی و اشاعه ی راستی به دنیا هستیم ، همچنان که همدیگر را با هر زبان و رنگ پوستی که باشیم ، با هر دین و مسلک و مذهبی که داشته باشیم ، دوست می داریم ، ما وفا دارنه برای هم در طول هزاران سال جنگیده ایم ، جنگیده ایم که دیگر برای فرزندانمان جنگ نباشد ، ما همدیگر را دوست می داریم ، حتی اگر تو که نزدیکترین عزیز ما هستی آنها را ، از خود برانی ، برای همیشه و ابد ما ، قلب هایمان خانه ی همدیگر خواهد بود ، منزلی برای لختی زیستن و با هم اندیشیدن ، حتی اگر تو باور نداشته باشی ، حتی اگر که تو ...
عهد دارم که نگذارم ، به هیچ کس اجازه ندهم حرمت دوستان من ، هم وطنان و همراهان مرا فرو شکند و فرو ریزد ، و از این نیز سخت غمگینم که چرا تو ؟
من از مرگ نمیترسماین را قصاب به من گفت
در حالی که میبُرید، قطعه قطعه میکرد و میآویخت. (دی اچ لارنس) چرا تو ؟
چرا تو نمی روی ، کوشش نمی کنی اغاز کنی رفتنت را به سوی کلبه های عشق ، باور کن فراموش خواهی شد ، نیست و نابود خواهی شد اگر نروی به سوی جست و خیز پر دامنه برای کشف ناشناخته ها.
من از سکون تو غمبارم . من از درد جانکاه اندوه عزلت تو بی زارم . من از رنج تو هم بیمارم ، من از خو گرفتن و عادتت به تاریکی به پنهان شدن پشت دیوار های بلند هم بیزارم . من بیزارم از انکه دور از چشم های انسانیت ، عادت کنی به آنکه باور نمایی که زمستان است و تو مبرا از پاسخ دادن به مهربانی و عشق ، باور کن می ترسم که عادت کنی در باتلاق های بی عاطفگی و آواره گی روح تنها بمانی ، می ترسم از آن که سر در گریبان کشی ومثل بقیه شوی ، مثل بقیه شرم آور و ...
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان استکسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران رانگه جز پيش پا را ديد، نتواند،که ره تاريک و لغزان است مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي .../...
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگمبيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگمحريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزدتگرگي نيست، مرگي نيست/....
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،غبارآلوده مهر و ماه،زمستان است ...( زندهياد مهدي اخوان ثالث)
اما دوست گرامی ، ای آن که سالهاست درحسرت بودنت ، دوستانم را از دست داده ام ، ای همان فرزند ایران دیرین من ، وقت ان است که بدانی :
بر اساس پیشینه و دانایی بازمانده ی پیشینیانمان ، ما برای پاسداشت انسانیت ، فرازمندی تمامی ارزش های دیرسال این سرزمین ، بخاطر دنیایی سرشار از شادی ، صلح ، حفظ و ارتقا محیط زیست انسانی و زیست گاه های بشری، برای .... با تمامی توان خواهیم کوشید ، چه با ما باشی و چه برما ...
ما اهمیت و ارزش های بالنده گی و سرفرازی انسانیت ، تکریم هم وطنانمان ، حرمت و شرافت با هم بودن را فراتر و ارزشمند تر از همه ی دارایی ها و ثروت ها ی شخصی و خصوصی می دانیم ، ارزش هایی که باید تداومی جهان گیر داشته باشد وامید به سعادت و بهروزی را چشم نواز ترگرداند ، ما از دانایی ، هوش سرشار ،خرد انسانی و شوق انگیز پدرانمان و نیکانمان در یافته ایم که باید برای عشق ورزی و محبت فراگیر بکوشیم ( پدران ما ،ایرانیانی هستند با هر زبان – نژاد – تفکر – دین و مذهب و... تمام پسران و دختران مختوم قلی تا شهریار – اخوان ثالث تا شاملو – رودکی تا فردوسی – حافظ تا سعدی – و...) کسانی که با جانفشانی و تحمل دوران های سخت و دشوار ، در لحظات تنهایی و نیاز ، در همه ی سرنوشت تاریک و اندوهبار این سرزمین و در تمام لحظه های نا امیدی با اتکا و اعتماد به قدرت لایزال الهی و پیوستگی خود ، با قلب هایی به هم پیوسته و خانه هایی که جایگاه عشق و انصاف و محبت بوده ، راه های صعب و سنگلاخ های تباهی و جنگ را نابود ساخته و در ورا آن شوکت و عظمت دانایی ، حکمت و ادب را به این سرزمین اهدا کرد ه اند .
باید بدانی دوست دیرین که :
ما انسانیم و با انسانیت به این پیشینه و این ثرو ت انباشته شده ی، همدلی و همسویی ، هم خانه بودن و با هم زیستن ، حکمت و دانایی ، سلوک و رفتار مهر ورزانه ، تدبیر همسازانه ، همزیستی و همدلی جاودانه ،در طول قرون به خود می بالیم .
شاید بتوانی بگویی متاسفم ، اگر هنوز بتوانی ارزش های با هم زیستن و درک هم دیگر را بیابی ، اما شاید تاسف بتواند ، اندکی از آلام و درد درونی دوستانمان که منبع بخشش و گذشت در طول تاریخ می باشند بکاهد ، اما :
تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . (جبران خلیل جبران)
به هر حال ، باید بدانید که :
ما ( ایرانیان ، همه ی ما که خانه هایمان به روی همدیگر گشوده است و دست هایمان تکیه گاه حرکت یکدیگر است ) به خود می بالیم که توانایی آن را داریم که در سخت ترین شرایط و بدترین وضیت ممکن با ایجاد موجی از دانایی و شکوه عقلانیت در آینده اثر گذار باشیم .
ما وارثان خرد های صلح آفرین ، دانایی و پرتوسازان ایجاد محیط زیستی شایسته و هوشمندانه ایم ..
بی گمان شما نیز چون من ، بر این باورید که برای انسان ماندن نیاز داریم که خیلی از ارزش های زندگی در این کشور را با تمامی دارائی های بی مانندش حفظ کرده و در تعاملات زندگی مان لحاظ کنیم ، برای نجات زندگی خودمان و همه ی کسانی که دوست می داریم ...
ما انسانیم و خواستی اشتیاق آفرین داریم اشتیاق آن که شوقی فزاینده برای آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد شود و برای همه ی آدم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در آسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند.
جبران خلیل جبران- وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.
اما اینک این موهبت را تمامی خرد سرزمینم ایران با تمام فرزندام حکیمان برکشیده اش به به ما اعطا کرد اند. موهبت در زیر یک آسمان نفس کشیدن ، با هم بودن و به هم ابراز وجودکردن و برای بهتر زیستن ، برای سرافرازی وطن ....
می توانم بر گزینم که این مبارزه ی برای ماندن و یا رفتن را با برنامه ای اصولی و چشم گیر با ایمان و شهامت پذیرا باشیم و یا همچون کسانی که برنامه ای برای برد ندارند ببازیم ، نبرد اخرین برای ایجاد زیست گاهی که او را می پرستیم و برای ما عزیز است ، مبارزه برای شکوفایی و توسعه ی ایران ...
امروز این موهبت به همه ی ما داده شده تا با اراده ، عزمی دیگربار ، قدرتی بی پایان ، راهی را برگزینیم با کمک هم ، که ان راه ما را بسوی دنیایی بی چالش و بی اضطراب پیش ببرد و یا راهی که همه را نابود سازد ...
و اگر دیروز و دیروز ها جرات مبارزه داشتیم ، اگر نبود که برنامه های ما راهی برای باخت باشد ،امروز اینجا نبودیم .
امروز نیاز داریم که بدانیم چرا باید تلاش کنیم و نیاز داریم که اثبات کنیم می توانیم با هم و یکبار برای همیشه در کنار هم فارغ از زبان ، مذهب ، جنسیت ، تعداد سالهای عمر ، و...به اندازه ی توانایی ای مان بکوشیم . اما یقین دارم که می توانیم بهترین کارهای انجام نشده و تدبیر های بر زمین مانده را برای شکوه کشورمان انجام دهیم و همین من و تو ما را بس ، که اراده هایمان را در بستری درست پیش رانده ایم .
می خواهم بگویم این خواست و اراده ی ماست که آینده مان را شکل می دهد. موفقیت و شکست ما نتیجه عمل خودمان است نه کس دیگری. این خودمان هستیم که می توانیم هر مانعی را از پیش پایمان برداریم یا اینکه در این راه پر پیچ و خم گم شویم. انتخاب ما، مسئولیت های ما، موفقیت ها و شکست های ما هر چه که باشند، کلید سرنوشتمان در دست خودمان است.و این که زمان ان رسیده که بدون تعلل راهی را برای همزیستی مسالمت امیز با تمام دنیا ، رفاهی توسعه یافته ، کاری همیشگی ؛امنیتی فارغ از ترس جنگ و چالش با دنیا ، کوششی توقف ناپذیر ، عزمی برای بهتر زیستن و بهتر بودنمان را نشان دهیم ، اما باور کن هنگا می خواهیم توانست در این جاده ی سخت و دشوار پیش برانیم که بتوانیم بر تمام سرنوشت خویش مسلط شویم ، هنگامی که مهربانی و محبت ما دانه اش اگر نه جهانی را که حداقل هم وطنی را در بر گیرد ، ما می توانیم و باید باور کنیم...
نبودی تو و هیچ امیدی نبود
شبان سیه را سپیدی نبود /.../
نه سوسوی اختر نه چشم چراغ
نه از چشمه آفتابی سراغ /.../
فرو برده سر در گریبان همه
به گل سایه شمع پیچان همه /.../
به یاد تو بس عشق می باختند
همه قصه درد می ساختند/.../
که مردی نه درتندی تیشه است
که در پاکی جان و اندیشه است )سیاوش کسرایی)
دوست بزرگ مرد کویری من :
اما چگونه می توان در اقبالی چنین شادی بخش به کسی تکیه کرد که نه خود برنامه ای برای بردن دارد و نه این امکان را به دیگران می دهد که طرحی برای پیش تاختن و بهزیستن داشته باشند ، باورم بر ان است که ای کاش ، ان که هم وطنم را به نگاهی نا مهربانانه نگریست ، یک بار و فقط یک بار می توانست برنامه هایی را که برای شکوه و سرافرازی این سرزمین است را بخواند و برای انها که در تهیه ی ان کوشیده اند ، نه احترامی فرا زمند که حداقل به اندازه ی توانایی ارائه می کرد ، چگونه می توان ارزش های انسانی و شرافت دینی داشت در حالی که خود نمی توانیم پایگاه های هنجاری و رفتار های عقلانی را استوار سازیم ، چگونه باید به خانواده های بسیاری که نگران سرنوشت فرزندان خود هستند گفت که آنها هرگز نباید نگران هنجارهای اخلاقی و ارزش های اصیل انسانی فرزندان خود باشند .چگونه باید گفت ما دیگر در کنار هم اجازه نخواهیم داد که به نام امنیت اخلاقی و اجتماعی فرزندان ، زنان ، دختران و مادران و پسران ما تحقیر شوند، در حالی که خود همه ی انها و پدران و مادرانشان را تحقیر می کنیم ، ایا 5 دقیقه زمان بسیاری بود ؟ ایا اگر دبیر کل سازمان ملل را می خواستند ببینند اسان تر نبود ؟....
به هر وی شما اهمیت این نگرش و سازماندهی را بخوبی می دانید ، وقتی که در صف شرف و انتظار از تمام این ملت و حمایت بی دریغ انها ایستاده اید ، وقتی که هنوز بر این باورید که می توانید در ان سوی کشور برای فرزندان پیچیده در پرچم سرزمینمان کاری انجام دهید و امنیتی پایدار فراهم سازید ، نیک می دانید که نمی توانید به راحتی نفس بکشید ، اگر حمایت تمامی انسانهای شریف این سرزمین نباشد ، اگر فرزندان این کشور نباشند که شما را دلداری دهند وقتی که مورد هجوم و حمله قرار می گیرید . شما موفق نخواهید بود مگر در تعین سرنوشت خود با محبت تسری یافته و همدلی با تمام خردمندان این سرزمین سهیم شوید و ان را دوباره بسازید با تمام ظرفیت ها و امکاناتی که دارید .
اهمیت عمده ی این راه در ان است که ما عزم نموده ایم بیش از ان که با تئوری پردازی و حرافی های بی اصول و فاقد وجاهت کشور را به قهقرا ببرند ، با عمل و کار بی وقفه شکوه و رفاه را برای همه به ارمغان اوریم ، بزرگترین دستاورد ما جایگزینی بیهوده گویی بی فرجام در سرنوشت ملی وبجای ان عمل گرایی بی امان خواهد بود ، البته نه باز تنها بلکه با کمک و همیاری همه ، ملت ایران که مالک و صاحب این سرزمین هستند و اختیار ان را دارند که تعین نماند که چگونه ثروت خود را مصرف کنند وچه اولویت هایی در زندگی شان از همه بیشتر موثر است .
من فقط خواستم بگویم که ثروت کشور ما از چاه های نفت روزی پایان خواهد یافت ، بگویم که ثروت ما دلارهای نفتی ، معادن ، جنگل ها و.... نیست .همچنانکه قدرت ما در ارتش و نیروهای نظامی ما نیست ، حتی قدرت ما فرهنگ ما نیست ، انقلاب ما هم نیست که بسیاری از ان در دنیا می هراسند ، بلکه ثروت و قدرت ما دلاور مردمانی است که با غیرت ، پشتکار ، همت ، سخت کوشی ، قناعت و بردباری راه های ناهموار زندگی در این کشور را می پیمایند و به پیش می روند .قدرت و ثروت واقعی ملت ایران امید بی پایانش به بهبود و تعالی است ، مساله ای که هیچ ملتی قادر نیست چنین موقعیتی را تجربه کند و داشته باشد .قدرت وثروت واقعی ما ان جانمایه ای است که سبب می شود در شرایط بسیار دشوارو علی رغم اختلاف نظر فراوان در کنار هم باقی بمانیم و با امید بی پایان همدیگر را کمک کنیم ، همان ثروتی که هیچ کس در کاست قدرت که ان را ابدی می پندارد بحساب نمی اورد ، همان ثروتی که روزی دارندگان امتیاز های بزرگ مجبورند ان را محاسبه کنند و بگویند ، چگونه برای ملتی که دارائی های بس عظیمی دارد ،فرصت های برابر و امکانات مساوی فراهم ساخته اند و...
می دانم که اختلاف های بنیادینی میان بسیاری از شما و کاست قدرت با هم وطنانمان وجود دارد ، می دانم که باید گذرگاه هایی برای رفع اختلافات بیابیم .
فرصت هست سرو ساماني به وضع كشورم بدهم ؟
پل ...مي ريزد,مي ريزد ,مي ريزد
وقتي كه رنج مي كشي به من فكر كن
همانوقت مثل تو خواهم شد پرستو ! پرستو !
با اينكه نابود شده ام
اين تكه پاره ها را جمع كرده ام كناررودخانه
لياقتت را دارم؟ ؟/؟
دوستان من امروز و روز های بسیاری کوشیدند ، برای پیدایش راه کار هایی اثر گذار در وفاق ملی ، پل هایی از اعتبار و اعتماد بسازند و به جای ترس امید ، به جای ستیز و نفاق ، اتحاد را گزینند ، اما چه شد ؟
شب های بسیاری و روز های بیشماری وقف آن شد که بتوانند ، بگویند که زندگی معنای دیگری هم دارد ، اما چه شد ، 5 دقیقه فقط 5 دقیقه زمان زیادی نبود برای آن که بتوانی دلی را به دست آوری ، 5 را بخاطر بسپار...
در این شرایط دشوار کشور می خواستیم با کمک تمامی برادران و خواهرانم ( از ان نوع که شما می گویید ) بگذریم از دوران شکایت های حقیر و وعده های دروغین، جزم اندیشی ها و سرزنش های چرکین که برای مدتی بیش از حد چندش اور ، راهکارهای اصولی توسعه ی ملی را منهدم کرده بود، می خواستیم از تمام انهایی که نامی بلند در مجموعه ی قدرت ندارند سطحی از بلندا و توانی از معرفت بسازیم ، می خواستیم ... اما چه تفاوتی میان نام داران و بی نام ها وجود دارد ، باور کنید گاهی و بلکه همیشه این ادم های بی نام و نشان بوده اند که توانسته اند اثرگذار ترین راه های خرد و نیک اندیشی را بگشایند ، کسانی را اینک می ستایم که بی هیچ ادعا ، بی هیچ منت و نامی جریان و مجرای توسعه را بگشایند ، کسانی که معنای ادب اجتماعی ، فرهنگ انسانیت ، مفهوم شرافت رفتاری ، تفسیر ارزش های بنیادین بشریت را می دانند ، من به انها که حرمت میهمان – دوست – هم وطن – همدل – همکار – و...را می دانند اینک بر همه ی نامهای بلند اما بی اصول و بی معرفت در رفتار و کردار ارجح می دانم ، بگذارید بماند ... بگذارید این دوره جزم اندیشی و حقارت های کودکانه ، این فضیلت های منسوخ و دروغین سپری شود.
با این حال یقین دارم که همه ی ما خواهیم توانست فارغ از اختلافات جناحی و فکری ، میثاقی برای پیشبرد زندگی جمعی داشته باشیم ، خواهیم توانست کدورت های فی مابین را مرتفع سازیم ، هیچکس در این راه جز خودمان نخواهد توانست به ما کمک کند ، همچنان که برای توسعه یافتگی و رشد کشورمان باید فقط به خودمان ، نیروی خستگی ناپذیر جوانان برومندمان ، تجربه ی شکوهمند سالمندانمان تکیه کنیم .
با تاکید دوباره بر عظمت کشور تاریخی و دیر سال مان که روزگاری نه چندان دور مهد علم و دانش و آبروی شرق خستگی ناپذیر بود ، و در فراگرد تاریخ کوشش های این ملت سرافراز در می یابیم که عظمت راهیچگاه به کسی هدیه نمی دهندبلکه باید آن رابا کار ، تعهد ، سخت کوشی و... به دست آورد. انقلاب در فردای پیروزی با تحریم های بس سنگین و ناگواری مواجه گردید ، تحریم هایی که می توانست هر ملتی را از پای دراورد ولی ما ایرانیان ، با استعانت از قادر متعال و همدلی هم وطنانمان ( کسانی که معنای نیکی و ادب را می دانستند و برای توسعه و شکوفایی محبت کوشیدند ، بی هیچ منت و مزد و نامی ...) توانستیم از این تهدید خوفناک با همدردی و هم سویی ملی بگذریم ، این مسیر محنت و مصیبت دامنه دار را با رنج و تلخی بسیاری پیمودیم.
این افتخار و هنر ایرانی بود که در طول هزاره های بسیار دیگر بار توانست سازنده ی شکوهی از خود باوری و اعتماد به فرزندان جوان کشور باشد ، در این میان ما ملت ایران هرگز به کم و اندک قانع نبودیم ، عزم ما سربلندی و سرافرازی دامنه داری بود تا عقب ماندگی های تاریخی ما را جبران نماید . این مسیر دشوار و گاه تحمل ناپذیر راهی نبوده است که کم شهامتان در آن گام نهند، راهی برای سرافرازی بی گمان راه دشوار و شجاعانه ای است که فقط از یک دریا دل حرکت در ان بر می اید ، این راه صعب و پر از سنگلاخ ناکامی و درد را کسانی که تفریح را بر کار ترجیح می دادند، یا تنها در جستجوی دستیابی به لذت ثروت و شهرت هستند پیدا و هموار نکردند، کسانی که دشمن تراشی کردند و با اندک فرصتی ثروت ملی را به تاراج بردند در این راه سخت همراه ملت نبودند ، بلکه بر عکس کسانی با عشق راه تعالی را ایجاد نمودند که اراده ی ان داشتند تا دیگر بار عظمت تاریخی و شکوه ملی را به این سرزمین در عین گمنامی و تنهایی اعاده نمایند . انها دلیر زنان ومردانی بودند که با دست های تهی و دلی سرشار از امیدی بی پایان کشور را در این راه دراز و ناهموار به سوی خود اتکایی و رفع نقص های بنیادین رهنمون کرد ند. انها از قبیله ی مردان و زنان زحمت کش و رنج دیده ی این ملت بودند . انها جوانان رشیدی بودند که بی هیچ منتی تمام تلاش خود را کردند ، انها همه از قبیله ی فرزندان کویر ، مختوم قلی ، شهریار ، شاملو حافظ و سعدی ، از تبار دانایانی بودند که سکوی پرتاب و سکوی پرش عده ای شدند که هرگز رنج انسانیت را علی رغم بد سیرتی و بی ادبی نامداران فراموش نکردند .نام اورانی بودند که در عصر دانایی و جهانی شدن ، عزم ان داشتند تادیگر بار دوباره چرخ را اختراع کنند و بر ارابه ی زمان باری از عقب ماندگی استوار نمایند ، اما تبار عقل و خرد با جانفشانی و تدبیر با هزاران تدبیر و شیوه به انها اموخت ( در عین حالی که خود قربانی این دانایی شد )که دیگر نمی توان حصاری پولادین در اطراف این سرزمین کشید و پرچین های بلندی بر ان آویخت تا رابطه ها با دنیای مدرن قطع گردد .
دانایان به نام داران اموختند که دیگر نمی توان عقربه های زمان را به عقب باز گرداند و در انزوایی خود ساخته درد بی همدلی و بی همراهی را در دنیا را ازمود ، جهان اینک بیشتر از همیشه به هم وابسته و پیوسته شده است .راه چنین ساختاری به هم پیوسته از میان دانایی گرد امده ی جهانی می گذرد ، راهی که شرایط را برای بهبود کیفیت استاندارد زندگی شایان تر و ارزشمندتر می کند .
قربانیان دانا با نام اورانی همدم بودند ، نام اورانی که اراده ی ان داشتند و دارند که با مجموعه فعالیت های مخرب و ویرانگرشان دور تادور این کشور حصاری بکشند و بر ان حصار تندیسی از تنهایی آویز نمایند تا توسعه ای درون زا را خود با ابداع چرخ دنده شکل دهیم ، دیواری احداث نمائیم در اطراف کشور تا ما را از همه ی جهان دور نگه دارد و هیچ تجارت و گذاری با هیچ کشوری توسعه یافته نداشته باشیم ، تا مبادا از درز و شکاف ایجاد شده ، فرهنگ استکباری وارد این کشور گردد. اما همین عده را باور بر ان است که باید کالا ها و محصولات نارغوب و بی کیفیت را از کشور های دیگر وارد کردو تکنولوژی فروافتاده و رو به زوال را از این گروه از کشورها خرید .
همین عده از نام داران را گمان بر ان است که باید صنایع کهنه ، ناکارامد ، فرسوده و فاقد فن اوری را به هر قیمت ممکن حفظ کرده و شرایطی را فراهم سازیم تا انها به حیات پر از ضرر و زیان خویش ادامه دهند ، صنایعی که متاسفانه اغلب انها دولتی بوده و تمامی هزینه ها و مخارج خویش را به قیمت فروش دلار های نفتی جبران می نمایند .این باور ها و رفتار ها منجر به ان گردیده که ایران گورستان صنایع ناکارامد و فاقد بهره وری و عدم هماهنگی با محیط زیست باشد ، خسارتی که نسل های بعد باید تاوان ان را با مصیبت بیماری ، تهی شدن معادن ، چاه های نفت و... بپردازند ، همچنانکه نسل کنونی تاوان ان را با هزینه ی گزاف ، قیمت بالا ، الودگی زیست محیطی و...می پردازد .دانایانمان را قربانی کردند ، خود قربانی شدند تا این راه مصیبت بار فراگیر نگردد ، حتی به قیمت تباهی زندگی و خانواده هایشان ... دریغ ... دریغ ...
(وقتی که دوستان دشمن می شوند ، هنگامی که هیاهو جای برنامه را می گیرد ، قربانیان دانایان سرزمین خواهند بود )
دریغا که دانایان قربانی شدند تا بگویند که : اینک در عصر دانایی و دوره ی جهش های تکنولوژیک دیگر نمی توان بخاطر مسائل سیاسی و مصلحت اندیشی ، کشور را از صنایع و اکانات مناسب و شایسته محروم کرد ، همچنان که نباید از اینده نگری در همه ی حوزه های اقتصادی و فنی هراسی داشت ، کشور ما با هر انچه که می اندیشد از اینده و تعاملات مترتب بر آن نمی هراسد ، بلکه با چشمان باز و روشنایی ایجاد شده در عهد انفجار اطلاعات به استقبال اینده ی با شکوه جهان می رود . دانایان همان قربانیان بعدی هزاران بار گفتند تا بیاموزند، گفتند که :
ما خود را با آینده تطبیق خواهیم داد و شرایطی را ایجاد خواهیم کرد که مصرف کننده و مردم نیک سرشت ایران از بهترین تکنولوژی ها و به صرفه ترین انها بهره ببرد ، بی گمان اگر در راه بهره وری و استفاده و برخوردای بهتر مردم از فن اوری روزآمد جهان نیاز به تغیر بسیاری از مبانی دیپلماتیک داشته باشیم برای خدمت به مردم و ارزان تر و با کیفیت تر شدن کالا ها و محصولات ان را نیز انجام خواهیم داد . ما حتی حاظریم با تغیرات گسترده در روابط بین الملل مناسباتی ایجاد نمائیم که صنایعی ارزنده ، کار افرین و انطباق یافته با محیط زیست در کشور پای بگیرد و مردم ما از کالا ها و تولیدات با کیفیت و ارزش های خاص بهره گیرند .
دانایان گفتند (و قربانی شدند ) ما یقین داریم که با افزایش کیفیت کالا ها و محصولات تولیدی ، بهینه سازی ساختار های مولد قدیمی ، تجهیز کارخانجات با تکنولوژی کهنه به کارخانه های متعالی و دانش محور ، خواهیم توانست خدمت ارزنده ای به کشور و مردم مان ارائه دهیم ، بی شک مردم ایران شایستگی ان را دارند تا از بهترین کالاها و محصولات جهان با قیمت پائین و ارزان بهره مند شوند و این نه تنها انکه باعث رشد ملی صنایع کشور شده بلکه عاملی برای شکوفایی و بهبود زندگی جمعی نیز خواهد شد ، همچنان که ابزاری برای ترغیب و تشویق سرمایه گذاران داخلی و خارجی در سرمایه گذاری درصنایع و تولیدات ملی خواهد شد .
قربانیان خرد ورز گفتند :اگر راهی برای فردا بگشائیم ، اگر ایمان بیاوریم به انکه می توانیم با دنیا ی پیرامونی به تعاملی خوشایند برسیم ، اگر باور کنیم ، نیروهای خلاق ، متفکر ، پر انرژی جوان کشورمان را ، و اگر خلاقیت و توانایی های انان را در ساختاری خردمندانه سامان دهیم و برای بهسازی رفتار عقلایی تولید ثروت صنعتی و کارخانه ای کشورمان از استعداد های روزامد دانشگاه ها بهره گیریم و در سازمانی توسعه یافته و متعالی ، در دولتی کوچک ، چابک و چالاک عمل نمائیم و اتحادیه ها و سندیکاها و مجامع خود انگیخته ی صنفی را ایجاد ، حمایت و بازبینی نمائیم ، انگاه خواهیم توانست ، فارغ از بورکراسی فرساینده و توان فرسا ، صنعتی قابل احترام و رقابت در پهنه ی گیتی ایجاد نمائیم .
اما دریغ و درد ، دریغ و درد که نام اوران ، همانها که قول داده بودند برای مصالح مملکت خواهند کوشید ، همانها که سکویی از دانایی افراشتند و بر جنازه ی خرد تاختند و آوازه ای بلند ساختند ، در افتتاحیه ی حزب و گروه خود ، باز هم بر سیاق همیشه ، عقل را بر سر در خانه ای ویران آویختند و جمعی گرد ساختند که مشخص نبود ،بالاخره آن که ما از تبار دانایی او را می دانستیم :
کورکورانه گر به راه افتی
----------------------------------------------------------کورکورانه هم به چاه افتی
طرف دار اتحادیه های صنفی می باشد ، دولت محلی اقتصاد پایه اش کجا است ، ایا این برنامه ی حزب است یا تدبیر گروهی خارج از تعاملات اجتماعی و بریده از کشور ، ایا هنوز خرد ملی را شالوده ای برای رفع بحران می داند و یا بر تدبیر خویش متکی است ، ایا رفتار و کردارش سیاسی است ؟ و اگر سیاسی است چرا قادر نیست و نمی تواند در هر ناحیه ای از کشور ساختاری فزاینده و پرتوان بسازد ، ایا اصلا از فعالیت سیاسی اطلاعی دارد ، ایا این جشنی است برای نمایش خوش تیپی و یا نمایشی است برای بودن جمعی انسان که بعد باید دلسوخته و افسرده باز گردند ، ...، رفتار و برداشتت از عشق و صلح سبز جهانی چیست ، ایا هنوز بر ان باوری که باید با ایجاد بحران کشور را تباه و یران سازی ؟ اگر این چنین است افراد شایسته تری برای بحران طلبی و آشوب جویی هستند ، طرف دار چیستی ؟ عشق و یا نفرت ، سکوت یا فریاد ، فاجعه یا توسعه ...، از کدام پایگاه فکری و اندیشه ای برامده ای ، جایگاه عقل سیاسی ات کجا است ، مخاطب هدفت کدام گروه و طبقه است ، ....، به چه می اندیشی ؟ ایستادن میان همه ، داشتن شانس و اقبال ؟ به چه می اندیشی وقتی که برای نهار تعدادی ادم محترم و زبده را دعوت می کنی و خودت زندگی ات را به ریسک می گذاری و در میهمانی جاده ها پیش می روی ، کجایی ای ادمی که می گفتی خرد جمعی – معضل ملی – اراده ی عمومی ، کجا رفت ان اندیشه های دولت ناحیه ای خودت ، ان ساختار شفاف و عقلانی خودت ، ان پرهیزت از جنگ و تقابل خصمانه و گشایش مرز های اعتبار ملی ؟
.کاش می دانستی ، کاش می دانستی چرا باید بزرگان قوم را به جشنی دعوت کنی که خودت نیستی و کسی نیست که حرمت انها را نگهدارد و حتی از بنیان گذاران تفکر و این جهش اندیشه ات دعوت نکردی ؟ چی شد ؟ چی شد ... آن حرف و حدیث ها ... آن زندگی ... آن برادر حسن و...و آن همه کوشش ...ایا آن همه انسان شریف ارزش آن را نداشتند که خودتان می بودید ؟... شاید باید رسوایی دیگری پای بگیرد و ...
من سيم گونم و شفاف و دقيق بي هيچ تصور قبلي فوراً مي بلعم هر چيزي را كه مي بينماز عشق يا تنفر مه يا غباري رويم نيست من بيرحم نيستم تنها مي نمايانم راستي و درستي را چون چشم مدتها مي نگرم بر آن فكر مي كنم جزيي از قلب من است اما اين يك احساس بيهوده است تاريكي بارها ما را از هم جدا كرد واقعيت خود را در من مي جويدسپس رو مي چرخاند به سمت آن دروغ گويان ، شمع ها و ماه من به پسِ پشتش مي نگرم منعكس مي كنمش به درستي تنها اشك تحويلم مي دهد و لرزش دستانش را برايش اهميت دارم او مي رود و مي آيدصبحها صورتشجانشين ظلمت مي شود آينه« سيلويا پلات
کاش شهامت آن مردی را می داشتید که وقتی به من نویسنده ی این سطور گفت که دیگر ننویسم و کلماتی همچون ، آنارشیست ، بحران طلبی ، نفرت خود ساخته ، کینه افرینی و...را بکار نبرم ، آن قدر جرات و عرضه داشت که عذر خواهی کند و بگوید ، از همه عذر می خواهم ، و بگوید ارزش زندگی به آزادی و بزرگ اندیشی است ، و بگوید بنویس و من گردن آن کس را خواهم شکست که بخواهد قلم تو را بشکند ، کاش آن قدر شهامت می داشتی که همچون او به خانه ی فرزندان معنوی خویش بروی و با دلداری و دلجویی بخاطر تمام زحماتشان از آنها تشکر کند . کاش جای کسی بودی که توانست بزرگترین خطا ی من را که زندگی اش و اقتصاد و حرمتش را فرو ریختم ببخشد و با ز هم پیگیر دل جویی و همراهی باشد ...کاش ...
با این همه می خواهم بگویم ، با آنکه نمی توانید بااین شیوه ی رفتاری اثری بگذارید ، رقابت دشواراست برای بودن در عرصه ی سیاسی وقتی که چیزی برای ارائه و تدبیری برای نمود اندیشه ندارید .
اما باز هم گفته های آن دوست دانایم مرا رها نمی کند که همواره می گفت :
به عنوان یکی از اعضا خانواده ی ایران بزرگ ، مشتاقم اعلام نمایم که برای پیشبرد اهداف توسعه ی جامع ملی ، ایران نیازی به درگیری با هیچ کشوری در جهان نداریم هیچ کشوری تمایلی به ایجاد چالش و تعارض ندارد . با این همه ، ایران مایل است به عنوان عضوی از خانواده ی جامعه ی جهانی ایفای نقش نماید ، همچنین برای تسریع در تحقق اهداف توسعه ی جامع ملی ، ما با اشاعه و گسترش سلاح های هسته ای – اتمی – شیمیایی مخالفیم و این حق را برای تمام اعضا خانواده ی جهانی قائلیم که در هر شرایطی با ما تعاملی سازنده و پویا اشته باشند ، اعتقاد ما بر ان است که یک کشور اتمی ولی فقیرو ناتوان همچون پاکستان نمی تواند نقش سازنده و اثر گذاری در منطقه ، ناحیه و کشور خود داشته باشد ، همچنین مایلم اعلام نمایم که برای ایجاد پایه های توسعه ای پایدار تمام تلاش خود را برای حذف و از بین بردن تحرم های بین المللی که به سبب ضعف دیپلماسی کشور ایجاد شده بکار خواهیم بست و یقین داریم که خواهم توانست راه حل هایی مبتنی بر شرافت و انصاف بین المللی برای حل معضلات کشور بیابیم و شرایطی را ایجاد کنیم که در ان اعتبار – عزت – حرمت و شرافت ایران دوباره اعاده گردد .
هرگز راضي نبودم از آنچه هست و مي گذرد . چه تفاوت دارد در كجا بودن ؟ ( اشتایت مایر )
ما خواهیم توانست مملکتی درمان شده ، بدون فقر تباهی اور ،با مبارزه ای قاطع با تروریسم ، قطع رابطه با کشورها و سازمانهای متهم به اعمال غیر انسانی و تروریستی ، کشوری سرشار از امید ، اشتغالی سازنده و بی وقفه ، اقتصادی سالم و مبرا از رانت و ...ایجاد و احیا نمائیم ، اما برای این که بتوانیم اهداف توسعه ی ملی را محقق سازیم نیازمند کمک فکری و عملی تمامی ایرانیان در همه جای جهان ،هر کس که شناسنامه ی ایرانی دارد هستیم ، ما صاحبان کشوری هستیم که باید تعین نمائیم چگونه باید اتاق هایی شیشه ایی برای هزینه ها و درامد ها ی ملی بسازیم و به چه طریقی بستری برای سالم سازی اقتصاد و سیاست بیمار کشور بیابیم .
توجه به محدودیت زمان و وقت تعین خواهد کردکه چه کارها و فعالیت هایی باید نخست انجام گیرد و چه کار هایی در نوبت قرار خواهند گرفت . تعین اولویت ها و ارجحیت های زمانی و کاری ، کمک می کند که فرصت ها و مخاطرات نیز بر اساس اولویت ها شناسائی گردد . بدیهی است هنگامی که کاری باید به سرعت انجام گیرد اگر در زمان خود شکل نپذیرد تبدیل به مشکلی سهمگین و معضلی ویرانگر خواهد شد .
امروزه کسانی و جوامعی موفق خواهند بود که برنامه ای داشته باشند ، برنامه ای برای رشد و توانمندی ، همان که دوستان ما نتوانستند ان را ارائه دهند ، برنامه ریزی ضرورتی گریز ناپذیر است .
بدین لحاظ ، برنامه ریزی بیان می کند که از اغاز تا پایان – مجموعه روش های تحقق هدف – دارای چه نظم ، سرعت ، ساختار و ... می باشد ، به تعبیری مبین ان است که نشان دهد ، نقشه و راهبرد عمل چگونه خواهد بود از این روی برنامه ریزی برای تحقق هدف ( خواه این هدف زندگی شخصی باشد و خواه مصالح و مناسبات یک ملت ) سازوکار و یا مکانیزمی است که زمان را ذخیره می کند و یا به تعبیری موجب می گردد ، اقتصاد زمان و وقت رعایت گردد .چنین نگرشی موجبی است برای ان که اولویت ها مشخص گردد . راهکاری که تعین خواهد کرد .
برنامه ها در هر مقطع و جایگاهی که باشند ، نشان می دهند که چگونه باید
هدف ها تحقق یابند
آن بزرگ مرد ( دوستم جرفانتیتک بلوسما راور ) ، در واپسین لحظات گفت :
از این روی ، هرگز نمی توان برنامه ای را بدون درک شرایط محیطی و زیست گاهی ( انسانی – طبیعی ) طراحی و تدبیر کرد . تنظیم و تعین برنامه ای مجرد از عوامل محیطی و شرایط پیرامونی ، برنامه ای در خلا بوده و هرگز توفیقی سازنده نخواهد داشت با این حال هدف اصلی همواره تابع و برایندی از هدف های کوچکی است که با در کنار هم قرار گرفتن چیده مان اصلی را شکل می دهند ، تغیرات و تحولات در طی زمان و بر اساس تحولات فقط می تواند این خرده ، هدف ها را دچار تغیرو دگرگونی در جایگاه و اولویت سازد ، اما هرگز نمی تواند انها و هدف اصلی را تغیر دهد ، چرا که با تغیر و استحاله ی خرده هدف ها و هدف اصلی بنیاد و شالوده ی سازمان و یا مجموعه فرو می ریزد .
روح ملی ، ارزش ها و باور های اصیل ایران چیست ؟ ایران سرزمینی با تعدد اقوام و زبانهایی است که مذاهب و ادیان مختلفی را نیز در خود جای داده است ( اگر چه تشیع دین غالب بر این کشور و اسلام دین رسمی است ) بدیهی است که روح ملی ایرانیان و ارزش های اصیل ان ، تنها مبتنی بر شمول دایره ی دینی نیست ، بلکه برایندی از ادیان و باور هایی است که در غالب ، حکمت و فرهنگ ایرانی که نمادی از همزیستی ، تساهل ، تسامح ، دانایی و سرزندگی مشهود است . این هدف که بقا ایران را پایدار می سازد ، هرگاه کاستی گیرد و یا نتواند به سبب سومدیریت و یا عوامل بیرونی و محیطی محقق گردد و عظمت و نماد های خویش را نشان دهد ، انگاه ایران بشدت در فضای کالبد حیاتی خویش کمبود و دردی جانکاه را ملاحظه خواهد کرد ، تاریخ در فراگرد خویش ، جنگ ها و نبرد های خون باری را در معرکه ی نبرد دینی و بهانه های برامده ازبیاد دارد ، درد واره هایی که هر گاه اغاز گردیده با خود بخشی از سرزمین ایران ، توانایی ها ، ارزش ها ، ثروت ، اندوخته های معنوی و حکیمانه و... را به یغما برده است ... .از این روی ، در راستای منافع ملی ایران و تمامی ایرانیانی که در سراسر گیتی نشانه ای از حکمت و روح پایدار ایرانی دارند ، اینک در هنگامه ی انتخابات ریاست جمهوری ، مایل هستم بدانم ، تدبیر و برنامه ی مدیریت و کاندیداهای ریاست جمهوری در این مورد چیست ؟ عصر کنونی را از همین روی عصر به هم پیوستگی ها دانسته اند ، هرگز و هیچ گاه نمی توان در دنیا ، پدیده ایی را مجزا و نفک از دیگر پدیده ها در نظر گرفت ، پیوستگی و نگرش ارگانیک که مبنای محیط زیست و تمامی ساختار های شکل یافته در ان است ، به روشنی تبیین می کند که چگونه می تواند فقر موجود در برزیل منجر به دگرگونی اقلیمی در ایران و جهان شود ، همچنانکه این پیوستگی نشان می دهد که چگونه با ایجاد یک کاست قدرت در کشور های جهان سومی زندگی و فرهنگ در کشور های توسعه یافته دگرگون می شود ( ایجاد کاست قدرت منجر با شکل گیری تضاد های طبقاتی و منزلتی گردیده و این تضاد ها موجی از مهاجرت را از کشور های جهان سومی به سوی کشور های ازاد و توسعه یافته ایجاد می کند ، بدیهی است حضور این مجموعه از مهاجران سبب می گردد روابط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی در کشور های توسعه یافته دچار تحول گردد .در مورد فقر در برزیل و اثرات ان در ایران مثالی و یا دنیا نیز چنین رابطه ای برقرار است ، فقر سبب می شود فشار فزاینده و شدیدی به محیط زیست وارد گردد ، درخت های بیشتری فدای تامین مواد اولیه ی زندگی کشاورز و فقیر برزیلی شود . و این سبب می گردد تعادل زیست محیطی در هم ریزد و ما در این سوی کره ی زمین دچار بحرانی شویم که از هزاران کیلومتر دورتر صادر گردیده و ما را هدف قرار داده است و...)
از این منظر ، کشور که همچون سازمانی بزرگ در تحقق اهداف ملت عمل می نماید ، دارای هدف متقن ، ریشه دار و ابد شمولی است که هرگز و تحت هیچ شرایطی تغیر نکرده و همواره پایدار و مقاوم است . این هدف عمومی ، تاریخی ، جاودانه ، همیشگی و بدون تغیر ، منافع ملی و حیاتی کشور است .
منافع ملی برایندی است از خرده هدف هایی که در ان از شیوه ی زندگی و تفکر ( خرد بنیادین و اصیل کهن سال ) تا ارتقا سطح کیفی و کمی ثروت و دارایی ، سلامت ، امنیت ، نشاط و شادابی ، همزیستی ، فرهنگ ، اداب و سنن و... را در بر می گیرد .که این مجموعه سبب می شود همواره و همیشه کشور ایران مصون از بلایا ی انسانی ، پویا ، زنده ، مقاوم و با ارزش های اصیل ، در جهان ادامه ی بقا دهد و همواره پایدار و پابرجا بماند . .
از سوی دیگر هر هدفی نوع ویژه و خاص ، برنامه های خود را تبیین می کند . برنامه ای که هدفی برای پیروزی نداشته باشد ، تدبیری برای باختن است ان هم در عصری است که به ان عصر جهش ها ی تکنولوژیک نام نهاده اند . عصری که در کمتر از یک سال تمامی مبانی و زیر ساخت های علم و فن اوری دگرگون و متحول می گردد . بخش دنیا مشارکت جوئیم و این ممکن نخواهد بود مگر آنکه دریابیم که نگاه دیگر انسانها و جوامع به زندگی چگونه است و انها چه سازوکار هایی برای شکوفایی ، رشد ، توسعه ، بهبود زندگی جمعی و بهینه سازی کیفیت زندگی خود
ما باید بازتعریفی جامع برای زندگی های فروپاشیده ، درد های مزمن و دیرسال ، طلاق ، کودکان خیابانی و کار ، زنان درمانده و خسته ، پدران رنجور و شرمنده ، و همه ی مصیبت های انسانی فراگرفته مان ارائه دهیم و با تدبیری سازنده راهکاری برای برون رفت از بحران های کشنده و مرگبار پیدا کنیم .
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا شوق آغاز مراو منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا بر گردم ؟حق برگشتن را زتنم دزدیدند
(The Waste Land) ترجمهي هومن عزيزي
و من در شگفت مانده ام ، در بهت آن که با آنهمه تلاش دوست کویریم ( استاد جرفانتیتک بلوسماراور ) چرا ؟ چرا ، پس از ای همه سال نباید تو ای دوست نام آورم برنامه ای برای تحقق اهداف خویش داشته باشی ؟
و ما اینک در این شگفتی هستیم که چرا ، چرا ؟
چرا ، دوست نام آور و ارجمند ما نتوانست ، پس از 10 سال برنامه ای منسجم برای بودن ، برای رشد و تعالی کشور ارائه دهد ؟
ما در شگفتیم که چرا کاندیدای ریاست جمهوری ، آن هم در کشوری با این سابقه و تجربه ی قرون ، نمی داند و یا نمی خواهد ، تکلیف و موقعیت خود را تعین و تبیین کند ؟
. " بعد از رنگ سرخ آتش بر چهره هاي خيس عرق
بعد از سكوت يخ زده باغها
بعد از جان كندن در ميان سنگها
فرياد ها و گریه ها
زندانها و قصرها
او كه زنده بود, مرده
ما كه زنده ايم ,مي ميريم
اينجا آب نيست
أ. فقط صخره است ,صخره بي هيچ آبی( اس. الیوت ).
شاید ، اگر مجموعه ی تبیین آفاق نبود ، اگر کوشش های بسیارش در اقصا نقاط این کشور نبود ، می توانستیم باور کنیم که در این معرکه نخواهد بود ، دوست نام آور ما نخواهد بود و با نبودنش ، مسولیت عشق و محبت و عهد و وفا دیگر نیست ، اما ، هست و...
اما چگونه است که می خواهد باشد و بماند ، اما نه برنامه ای دارد و نه برنامه هایی را که سالها است نیک اندیشان با رنج و مررات بسیار تهیه کرده اند نمی خواند و عرضه نمی کند ؟
گمان بر آن است که می خواهد باشد ودر عین حال نباشد ، می خواهد اصلاح طلب نامیده شود در ظرفیت اصول گرایی بی آن که بداند و یا اراده ی آن را داشته باشد که تغیری را شکل دهد .
خاك راهم و اين بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند، گرد من به جانت كو؟
جستجو در تاریکی ، نزدیک به هیچ کجا ، تنها تعبیری است برای او ، برای مردی که دوستانش را دشمن و دشمنانش را دوست می داند ، من برای آن مردی دلم می سوزد که عاشقانه با تمام وجود برایش می کوشد و هیچ جایگاهی ندارد ، روز گار غریبی است ، روز گاری که تو را به جرم محبت و عشق به سرزمین مادری از هر مفر و مجرایی که بیندیشی اعدام می کنند ، دلم می سوزد برای مردی که بیش از 10 سال طراحی کرد ، نقشه کشید ، با هر کس و ناکسی درگیر شد تا بتواند راهی به صلح سبز ، عشق به تحقق رویا های کودکان این سرزمین بگشاید و این چنین مهجور و .. رنجور به جوخه ی اعدام سپرده شد ، مردی که نه ریالی دریافت نموده بود و نه جایگاهی را اشغال کرده ، مردی که برای هر کشوری و برای هر اندیشه ای یک ثروت تمام عیار از شوق و انگیزش ، توانایی و جریان سازی است .
دلم می سوزد برای مردی که باور داشت به آن که :
باید براي سرافرازي ملي در عرصه ی توسعه ی فراگیرملی با اینده نگری و دیدگاهی جامع و بهره مندی از تمامی خصایص و خصلت های شکوهمند همه ی اعضا ملت ایران در داخل و خارج از کشور با سلاح و ابزار خرد بهره گرفت ، برای مردی که ایمان داشت که :
در هر وضعيت و موقعيتي كه ایجاد شود ، لحظات سرنوشت سازی فراروی ما است و نیاز داریم جنگاوری خرد پیشه و باورمند به همکاری گروهی در پیشبرد اهداف ملی صحنه ی نبرد را بیاراید .
او باور داشت که:
باید مردی بیاید ، مردی که : باید در گستره ی دانش و صلح طلبی کنونی رزم آوري انسان دوست و خرد ورز باشد ، ان چنان که هرگز و در هیچ گاه از سرنوشت جمعی تا حد امکان به تساهل و مسامحه و روی اوری به تعرضی بنیان برافکن غافل نماند و سرنوشت کشور را بر اساس زیاده خواهی های اشوب ساز به مخاطره نیفکند .
دانا مرد اعدامی باور داشت که :
اینک زمان ان رسیده که مدیریت کشور به ویژه رئیس جمهور آینده پیشگیر بحران های منجر به خشونت گردد و اجازه ندهد که فرزندان و عزيزان اين ملت پرپر شوند از اين روي امنيت پايدار را كه بر آمده ي افزايش توان عقلانيت و خرد جمعي و انباشت قدرت به منظور بازدارندگي از جنگهاي خانمان سوز است را وجهه ي همت خويش قرار داده و عزم آن نماید كه با اعتلا و سرافرازي ملي كه برآيند اعتلا و سرافرازي سازماني و فردي ( تك تك افراد جامعه ) است . رئیس جمهور آینده ی این بوم وبر باید بداند که نبرد آینده در رزم گاه فرهنگ و ارزش های اصیل انسانی و در بستر رفاه و بهبود کیفیت زندگی کل مردم ایران آن هم از مسیر توسعه ای درون زا و پایدارو مبتنی بر رشد و شکوفایی اقتصادی و هزینه کرد ثروت ملی در راه گسترش زیرساخت های عمومی همین ملت و سرزمین ( بی معارضه ای بیهوده با دنیا و ایجاد بحرانی بین المللی و حذف و نابودی تحریم های جانکاه ملت ایران ) میسر است.
آن مرد که جان بر سر هدف گذاشت و پرپر شد باور داشت به روح سلحشوری ، به روح حکمت ایرانیان دنیا ، ، اراده ی آن داشت تا گلهای کینه ی اندرون ما با گشایش عقده ها تباه گردد و این سرزمین عاری از غنچه های درد الود نفرت و کینه گردد، عفو و بخشش برای همه ..
اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار دستها را بر دستها ببندند بگذار تا بگوییم بگذار تا بخندند بگذار هر چه خواهند نجوکنان بگویند بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند بگذار تا ببارند خونها ز سینه ی ما
شاید شکفته گردد گلهای کینه ی ما روی دیوار (نصرت رحمانی)
او می گفت :( آن مرد کویری ، جرفاتیتک بلوسماراور ، استاد ، دانا ، عاشق ، صلح جو ، آقا ، مهربان ، جوانمرد )
اما چنین شکفتنی ، چنین درد پیکرجانی نیاز به خرد و تعقلی ملی و فرا گیر دارد . نیاز به ان دارد که مدیریت آینده ی این کشور دریابد که دیگر عصر تقابل مرز های جغرافیایی و سیاسی و دولت ها به عنوان مجریان و صاحب مملکت دیری است که گذشته و امروزه باید ملت ها ( تک ، تک ) انسانهایی که در یک محیط ملی زندگی می کنند و حتی آنها که در این سرزمین نیستند باید در سرنوشت خود نقشی شایسته ایفا نمایند و با تلاشی شوق برانگیز توسط رئیس جمهور آینده ، معضلات جمعی با خرد ملی و عزمی عمومی از میان برود ، اما او نمی دانست ، تکیه بر باد کرده است ، او نمی دانست که در :
در پشت هر "دوستت دارم""خداحافظ" ایستاده است.در پشت هر "خداحافظ""چه خوب بود آن جا در علف ها،کنار هم از آن همه سبزتر شدیم."کلمات منتظرمثل سایهها در فضای پشت آینهتاریکند:دست راستت را بلند میکنیکه بگویی سلامدست چپشان را بلند میکنندکه بگویند خدانگهدار.( ویلیام استنفورد)
می گفت مردی که سینه اش را سپر بلا این ملت رنج دیده کرده بود ، مردی که هرگز نتوانست اشک بر چشم هیچ انسانی ببیند :
ديگر نمی خواهم در اين گورستان قبركن عدم باشم
كاش می توانستم ثانيه ها را پشت ذهن دفن كنم تا هر گز شاهد مرگشان نباشم
می گفت :
با این همه باید اذعان داشت که تا این تاریخ هرگز چنین اتفاقی برای سرنوشت و آینده ی کشور ما رخ نداده است ، تقدیری که با کوچکترین خطا می تواند همه ی هستی و توان تاریخی ما را در هم کوبد و از پیکر نیمه جان ما خاطره ای دردناک و عبرت اموز برای جهانیان بگذارد .
جامعه ، زنان ، مردان و فرزندان این سرزمین در چرخشی بهت اور و شرم آفرین برای مدیریت کشور ، اعتماد خویش را به عمل کرد و بهبود وضعیت به دست آنها از دست داد ه اند و با لبهایی از ترس دوخته شده بی صدا با هنجار شکنی ، با اعتیاد ، با قانون گریزی ، با نا امیدی اشاعه یافته ، با طلاق بسیار فزاینده فریاد می زنند :
بگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.بگذارید پیشاهنگ دشت شود….بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شودسرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنندتا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد...آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند....من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده امدر زنجیره ی بی پایان دیرینه سالسود، قدرت، استفاده،من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شودسرزمینی که از آن من است.آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنیدپولاد آزادی زنگار ندارد.رویای آنهمچون بذری جاودانهدر اعماق جان من نهفته است.ما مردم می باید.... بار دیگر وطن را بسازیم! (هیوز)
دوست کویریم ، استادم ، پاره ای از خورشید را اعدام کردند ... با بی اعتنایی ، با بی مهری ، با هیچ و برای هیچ
مرد ، مرد را کشتند ، اعدام شد هر روز، تا بخاطر بسپارند همه ی آنهایی که می پندارند و گمان دارند که می توانند عشق به سرزمین ، مهر به مادران این وطن ، شادی برای کودکان این آب و خاک بخواهند ...عاشقی را کشتند ، به جرم دوست داشتن و عشق ورزیدن ، اخرین پیامش در برابر آنها این بود : میان عشق و نفرت ، عشق را بر می گزینم و برای تو هم که مرا به دار می کشی باز هم عشق هدیه می کنم ....
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
كه پسندد كه فراموش كني عهد قديم
اما ، آن مرد با طناب داری بافته از دانایی خویش ، با دست های توانای خودش که تسری دهنده ی عشق و ایمان به انسانیت و تدبیر بود در هر صبحگاه ، هر شبانگاه ، هر لحظه که مدیریت این کشور بی برنامه و تدبیر ، هر گاه که آن دوست با تحقیر و خود پسندی ، ملتی را به خروش از درد می آورد ، تیرباران می شد و با خون خود می نوشت ، من از این نفرت داغ ، من از این کینه ی سرد ، من از این وصلت درد ، من از این دوستان نیرنگ خسته ام ، من نمی خواهم که دیگر هیچ انسانی در این کشور بمیرد ، از مشقت فقر ، اندوه بیکاری ، مرگ آرزو ها ی معتاد شده ، غرق رویا های کودکان در دریای جنون و نادانی ...
اگر سوی آتشفشان خوانیم
و گر بردم تیغ بنشانیم
به نام تو سوگند و ایران زمین
که پیش تو بوسم به فرمان، زمین
می نوشت بیزارم ، و می خواندند او بیکار است ، یاوه می گوید مرد بارانی – مرد کویری – شاهوار نیاکان دانایی ، و سپس اعدام می شد تا نگوید صلح باید سبز باشد و...
در سرزمین منزبان مادری تمام کودکانجنگ جنگ تا پیروزستدر سرزمین مندر سرزمین مادریمکشتزارهای وسیعیستاز مینهای مرغوب خنثی نشدهدر سرزمین مادری منتاریخ پشیزی اعتبار ندارددر سرزمین مادری منسدهای بزرگی ساخته اندنه برای آبیاری و انباشت آببرای غرق کردن تمام اسطوره های مردمی که ریشه هاشاناز تنفس هوای بی اکسیژنبه خواب رفته استمن این سرزمین مادری راکه هیچ گاه در آغوش هیچ پدریخواب خوشبختی ندیده است رابسیار دوست دارم ( شعر از شاعری ناشناخته )
او را به دار بی وفایی آویختند تا لحظه ای بخندند ، این نا مهربان مدیران نام آور ، آنها که مردم در دستانشان بره هایی ناب برای سربریدن و جان دادن شده اند ، انها که تفاوت میان قومیت و همدلی را نمی دانند ، اما من
چقدر به این کلمات و اژگان او محتاج بودم ، انگار به جای چشمهای من دیده بود و به جای گوشهای من شنیده و به جای قلب من تپیده ...
اما حالا من می گویم ، سخن های ناگفته ی او را ...
من ، بجای او می گویم در فردای این روزگار سرد و تیره :
قلب هایمان را بر روی تمامی گل ها و مهربانی های عالم باز می کنیم تا فرصت تجدید نظری به روحمان دهیم تا لختی برای نفرت ورزیدن درنگ نماید .
گوش ها یمان را برای نغمه های دوستی و صغای معنویت باز می کنیم تا بشنویم چهچه ی مستانه ی پرندگان بی خانمان را و در اغوش کشیم بانگ بلند شفقت انسانی را در بستری از وفا به عهد .
روح سرنوشت را برای لمس زیبایی های جهانی در تکاپو و جنبش در گذرگاه ناپیدای بهار مردمان جهان ارسال می داریم تا دنیایی از شادی و خرمی در پیدا و ناپیدا ما را در اغوش کشد و به ما بیاموزد دوست داشتن بی دریغ را در سایه سار اموزه های فرازمند :
ای بها رمردمان
ای خرمی دوران
و آواز می خوانیم با اندیشه ای عصیانگرمان در تالاب ها ی کینه تا سرشت نازیبای بد خواهی برای همیشه و ابدیت از سرزمین مادریمان بگریزد و ما را در هاله ایی از نور و خوشبختی بسوی کمال محبت باز خواند .
با تفکری عجین در راستی و پنداری درست رهنورد قله ها و صخره های نظرگیر و به ظاهر دست نایافتنی می شویم تا جهانی بیازماید طاقت بردباری و استقامت خیر خواهی ما را ....
به عشقي كه ما را سر مي كشدبگذار باد بگذردو مرا با خود نبرد.بگذار باد بگذرد(نرودا)
کویر را با گل های نورسته ، درخت چه های صبور ، شاخه ایی از صنوبر و اقاقیا تزئین می نمائیم تا دریا بیاد آورد تمامی دیرکرد های خویش را و با خود ابرو باران را بیاورد و بر روی هر دیوار که در آن نقشی از یک ماهی هست ، دریا را پیش می برم تا ماهی از تشنگی و دریا از تنهایی گریه نکنند...
بر روی تمامی دفتر های کودکان این سرزمین ترسیم می کنیم نقشی از پدرو مادر بزرگ های فروتن و با وقار را تا دیگر هیچ طفلی در اندیشه ی تنهایی و ترس از تاریک نماند .
می نویسیم بر سر در هر درخت : روح جاودان سبزینه گی و شادابی را تا شاخه های فرو برده سر در ژرفای آسمان فراموش ننمایند لانه ی کوچک گنجششک بال شکسته را ...می نویسیم از آزادی و شرافت آزادگی بر همه چیز درخت :
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایان
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام: آزادی. ترجمه ی بامداد حمیدیا( پل الوار)
در امتداد همه ی جاده ها به پیش می رانیم ، در میان هر روستا می ایستیم ، برای هر کودک زاده شده و یا زاده نشده ، کالسکه ایی پر از عطر و گل بجا می گذاریم تا بدانند که فردایی بهتر از ان همه ی فرزندان این اب و خاک است در هر کجا که هستند و در هرکجا که نباید باشند و یا باید بوده باشند .
مادران سرزمینمان را در لفافه ای از شمیم و نسیم به دیدار اقیانوس عشق و همدلی می بریم تا زندگی را برای کودکانمان تعبیری از بخشایش و ستایش نمایند و خود اسوده خاطر در میان باد های بهاری نفس بکشند و نفس هایشان را در سینه محبوس نکنند و چشم به راه و مضطرب دیده بر هیچ دری ندوزند.
راه هایمان را ستاره باران خواهیم کرد ،پر از ستاره های درخشان تا هیچ انسانی در راه نماند و هیچ کس گم نکند مقصد زیستن را
ما معماران جهانیم . معماران شهر های ارام و هوشمند که از روی هر سقف ان هزاران گل اویز گردیده و در هر دیوارش نقشی از ماهی ای شناور در زندگی با شادمانی خوشبختی را جستجو می کند . من بر این باور نیستم که (عالمی دیگر بباید ساخت وز نو ادمی) خوشبختی و شادی همسایه ی دیوار به دیوار ما است .همسایه ی ما همان ادم عالی مقام دیگر است ، همان که ممکن است عالمی دیگر از باور داشته باشد ....اورا باید دریابیم ، با تمام باور ها و اعتقادش ...
ما رانندگان تراکتور های مزرعه ی خارها خواهیم بود و بار بردار و بار بر دوش تمامی سنگینی های عالم ، فقط بخاطر ساخت دنیایی بهتر و برای بهبود تمام زخم های زمین ، رنجهای کشتزار و ساخت دشتی از شکوفه ها و گل های همیشه بهار
ما می خواهیم دریابیم که چگونه می توان برای تغیر سرنوشت اندوه بار فرزندانمان در این دنیای عاصی و ویران شده شیوه ها و راه های بهتری را با دستهایی در هم گره شده و آرزو هایی مشترک پیدا کنیم .
ما خواستی اشتیاق آفرین داریم تا شوقی فزاینده برای تدبیر و آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد نمائیم و برای همه ی ادم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در اسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند و ما را یاری دهند .
یقین دارم که ما با هزاران سال تدبیر و همزیستی تاریخی خواهیم توانست شیوه ایی ایجاد نمائیم تا هر عضوی از این خانواده ی بزرگ ایرانی ما را همراهی و یاری نماید . یقین دارم که خواهیم توانست فردایی بهترو سرشار از امید بسازیم که هیچ مادری دلواپس اینده ی کودکی که نزاده نشود و هیچ پدری برای سرنوشت فرزندش در تلاطم روحی غرق در نا ارامی نگردد .
یقین دارم که می توانیم دیگر بار شکوه و اعتبار این کشور را باز گردانیم و ملتی شایسته ی احترام در صحنه بین الملل باز افرینی نمائیم . ملتی با اعتباری نه از سرترس دیگران بخاطر ناهنجاری و ایجاد دلواپسی ، که ملتی بخاطر ارزش های ژرف و عمیق انسانی اش که برامده از تفکر دینی و حرمت و شرافت اخلاقی ان خواهد بود .
یقین قاطع دارم که همه ی ملت ایران از لر تا اذری و از کرد تا بلوچ و از خراسانی تا بوشهری و...هرگز نخواهند خواست که برای ایجاد ترس و رعب مورد توجه واقع شوند ، بلکه اراده ی آن دارند که بر اثر دانایی و کمالات ژرف و بی مانند مهربانیشان شایسته ی تقدیر شوند . همچنانکه یقین دارم افتخار ما به تعداد چاه های نفت – ثروت تاریخی – دارایی مالی – علوم پیشرفته – تکنولوژی چشم گیر و معادن و ذخایر طبیعی و غیر طبیعی .... نیست و هیچکس به آنها هرگز افتخار نخواهد کرد . افتخار ما ایرانی ها در هرکجای جهان که هستیم به عزم و اراده یمان ، به هوش مندی نظرگیر انسان مدارانه ، به سلیقه ی عشق ورزی پهن پیکرما به دنیایی است که می سازیم تا التیام دهنده ی رنج های تمام آدم ها باشد، به توفیق ما برای ایجاد آرزوهای بزرگ و تحقق رویاهای ما است ، افتخار و عظمت هر ایرانی به ان است که هرگز در کشاکش چالش های ناحیه ای و منطقه ایی وحدت و امید خود به همدلی با یکیگر را از دست نداده و نخواهد داد .... اینها عوامل افتخار و فرازمندی تفکر ما در طول تاریخ خواهد بود، افتخار ما به آن است که هرگز در این کشور در هیچ خانه ای به روی میهمانش بسته نخواهد شد و به روی هم وطنش ...
ما افتخار می کنیم که در طول تاریخ هرگز دست هایمان را با خون انسانی بی گناه نشسته ایم و افتخار می کنیم که در میثاقی نا نوشته هرگز نخواسته ایم دشمنی و ویرانگری را گسترش داده و بذر نفرت را بکاریم ... ما فرزندان دلیر نیک مردمانی هستیم که در همیشه ی تاریخ بزرگترین دستاوردمان در کنار هم بودن و با هم ماندن و برای هم زیستن بوده .
این است بلندای چشم نواز افتخار ملت دیرپای ایران زمین که برای همیشه و همه گاه در تمام روز های سخت و دشوار در کنار همدیگر ایستاده ایم و برای تحقق ارزو های همدیگر تلاش کرده ایم و حتی با بذل جان و مال خویش جنگیده ایم تا هم وطن
مان سرافرازی و شکوهش را باز یابد .
افتخار ملت ایران با هم بودن و درکنار هم بودن است. ثروتی بی پایان و پایا نی آغاز گر
ما به این ثروت ، به این دارایی افتخار می کنیم
افتخار می کنیم که هرگز و هیچ گاه هیچ انسانی را به ناروا از هستی ساقط نکرده و در هیچگاه تاریخ هرگز عملیات انتحاری نداشته و نخواهد داشت . افتخار ما ایرانیان دانایی برامده از تعقل ما است . دانایی ای که مانع سقوط اخلاقی ما در انسان کشی گردیده
افتخار ما ثروت ما است ...
ثروت امید بی پایان برای بهبود و توسعه ی دانایی است ...
ثروت بی پایان ما شوق برای تحقق رویا های مشترک هر ایرانی است که در هر نقطه ای از زمین میزید ...
هر ایرانی یک رویا ...
هر رویا یک ثروت ...
هر ثروت یک تحول برای بهبود ...
ما متعهدیم که نگذارم هرگز امید و شوق برای حرکت در این پهنه ی دلاویز کاستی گیرد .میثاق بر آن است که از مرگ شقایق و از جان دادن قناری در قفس جلوگیری نمایئم .
می خواهیم که برای ایجاد تحولی در زندگی ابشاری از کار و تلاشی بی وقفه در این کشور بسازیم و بر ان عهد بمانیم که دنیایی زیبا ترو خردمندانه تر را طراحی نماییم .
هرگز اجازه ندهیم اشکی برای چشم مادری، گردابی از اندوه بسازد و خون تازه ای بر زمین بریزد .
نگذاریم زندگی بوی مرگ و نیستی به خود بگیرد حتی اگر جهانی را در کشاکش با کشورم ببینم .خود را با شوقی دل انگیز در برابر طوفان مرگ قرار خواهیم داد تا هرگز خانه ای عزاداری را تجربه نکند .
هم وطن می دانم که به خاطر همه ی بی حرمتی ها ، شقاوت ها ، نادانی ها ، و گاه سکوت تلخ همه و عادت به تنهایی بار غم برداشتن، توسط دشمنی که بی دلیل ساخته ایم :
دستی ميان دشنه و ديوار هست
اما هرگز میان ما با همه ی سختی و دشواری های سرکش و دل آشوب کننده ،هرگز و هیچگاه وبرای هیچ زمانی :
دستی ميان دشنه و دل نخواهد بود
هیچ ایرانی هرگز به کشورش و به ملتش خیانت نخواهد کرد ، این است ثروت واقعی و همدلی رویائی ما ، خیانت تنها تعبیرش آن نیست که :
دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت مي تواند جاري کردن اشک بر ديدگان کودکی معصوم باشد.
( اقتباس و تلخیص از شکسپير )
ما هیچ گاه تفسیری خود ساخته از خوب و بد را در هم نخواهیم آویخت و به کسانی که به هم اعتماد کرده اند ، دروغ نمی گوئیم ، حتی اگر آن دروغ موجبی برای مصلحت اندیشی من و برای پایداری و بقا موقعیت شخص خود و خانواده و دوستانمان باشد
استاد من ، جرفانتیک از رویا هایش گفت و لحظاتی بعد برای همیشه رفت ، او گفت :
بر این باورم که برای زنده بودن گاهی نیاز به آن خواهیم داشت که برای با هم بودن در همیشه ی تاریخ یک زندگی خاص و ویژه می تواند وجود داشته باشد ، حتی هنگامی که سخت در اندیشه ی گریز از هم ،خوشبختی را به کمین نشته ایم و سعادت را در نفرتی از دیوار های بی اعتباری و بی هم سویی پناه داد ه ایم . من بر این باورم که باید این سد التهاب اور چندش ساز را تخریب کنیم و بجای ان سدی برای گریز از طوفان وسیل بسازیم ، نه جدایش از همدیگر ..
دیگر نه به نام آزادی و نه به نام هویت ،هرگز نخواهد بود که شنیده شود مرثیه ای برای سرزمین ام ، بگذارید نام ، ایران اعتبار یابد ؛ همراه با حکمت و خرد شادی بخشش در زدودن تمامی کهنه غم های جهان و تمامی اندوه فقر و ویرانی انسانیت ، حتی آن گاه که نزدیکترین آدم به دانایی ما ، خیانت می کند به خودش ، به باور هایش و به دوستانی که هر روز بخاطر او و بخاطر عشق دیرینش اعدام می شوند ، مرثیه ای برای سرزمینم هرگز مباد ، هرگز مباد ، حتی آن گاه که عاشق صلح را تیرباران می کنند و صبحگاهان برایش ...
در سرزمین من آدم ها گروهی می میرندمن هر شب خوابشان را می بینموهربار که تلفن زنگ می زندبعدش خم می شومو از روی زمینخرده ریزه های قلبم را جمع می کنمهر بار گوش هایم آماده اندکه بشنوندچه کسی مرده است؟کدام دوست ام طلاق گرفته؟وکدام آشنای دور جان خویش را و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.
در سرزمین منرنج بی داد می کندحماقت سر به آسمان می زندسرزمین من دشت هایی وسیع،کوه هایی سر به فلکچنارهایی پیرو کویری تفتیده دارد
من سرزمینم را دوست دارمو نمی دانماین باتلاقی که می بینمو عده ای به آنجا نسبتش می دهندکابوس استیا خوابی سبک.....
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.در بعد از ظهر کوتاه زمستانی. ( شاعر ناشناخته )
حال ما مانده ایم و دستی به گناه آلوده ، چشمی هراسان برای سرنوشت ملتی دیرپا ، آغوش مهری فرو ریخته ، مردی ...
مردان نام آور در کنج عزلت و نام و ننگ و خویش پنهان روی شده اند ، آرزو های بزرگی فرو خفته ، هیچ پنجره ای گشوده نمانده ، هیچ میثاقی نیست .
چگونه می توان باور کرد ، چگونه که پس از 30 سال انقلاب ، هنوز مردان سیاست با بقچه ای از کاغذ پاره به مجلس می روند تا رای اعتماد بخرند ؟
چگونه می توان باور کرد که دوست نام آور ما هم به همان گروهی پیوسته که اقبال بلند و شانس پیروزی را در خارج از اراده ی ملت جستجو می کنند و می پندارند که برنامه های توسعه و تدبیر های رشد ، یاوه هایی بیهوده اند ؟
اینک و در آغاز بودن برای پیش تاختن ، با همان عهدی که بستیم ، با همان رویای استاد در ایجاد و ساخت کشوری شکوهمند و پر توان – کشوری که در آن پر پرنده قفسش نشود و فقر سرنوشت محتوم ملتش و بیکاری همزاد رحلتش – برای رشد ملی و دانایی ، بخاطر پاسداشت اندیشه های مرد کویری ( جرفانتیتک ) و بخاطر تمامی جوانمردی و پاک سرشتی ذاتی اش ، همواره و همیشه در جستجوی حقیقت هرگز چشم هایم را نخواهم بست .
اگر تا دیروز نمی توانستیم بگوئیم برنامه ها ی مردان سیاست کجا است و گاه از باب انس دیرین و دوستی سابق همواره همراه بودیم ، اینک باید بیاموزیم که همه را باید در بوته ی نقد گذارد و خرد ملی را ممتحن انتخاب کرد .
ما ارزش های پیشین ملتمان را به بهای ناچیز ی نیافته ایم که بخواهیم آن را وانهیم ،زمان و سایش جان این ملت رسوبات دیرین عشق و وفا را برای ما ارمغان نهاده است ، ارمغانی که در آن شرافت انسان بودن و انسان ماندن ، میهمان نوازی و پویش عشق ، همدلی جاودانه ی ملی ، آسایش و رفاه ایرانیان بطور جمعی ، تبلور اندیشه ها ی پاکیزه ای است که همواره مارا فرا می خواند .ما متعهدیم به حرمت بشریت که برای صلح سبز ، برای توسعه ی پایدار و برنامه های اجرایی آن بکوشیم .
دیگر زمان آن فرارسیده است که حرافی های بی پایه ، اقبالهای بی ریشه کسی را از میان این ملت به عنوان مدیر برکشد ، اینک زمان عرضه ی برنامه های رفاه و صلح پایدار است ، هنگامه ای است که باید قضاوت بر اساس دانایی باشد و چنین خواهد بود .
روزی به نام قومیت و زبان ، روزی به نام گرسنه پروری و دهان ، امروز به نام تدبیر ماورا ، فردا به نام خدا ، بر گرده ی احساس محجوب ما می خواهید اقبال بیابید و با دادن نهاری ( همان که در منزل خود بهتر از آن دارند و...5 دقیقه مضایقه ) کشوری را بی برنامه و بی هدف دیگر بار راهی میدان نفرت و کینه نمائید ، تدبیر تمامی کسانی که راهی برای گشایش فردا ندارند همین است ( دشمن باید بیاید و اگر نبود باید آن را ساخت و اگر نشد باید در سرزمین های دور آن را یافت و...) حالا هنگام نبرد دانایی و برنامه های اجرایی است .
من به نام استادم عهد می بندم که هرگز هیچ نوشته و نوشتاری را بدون نقد نگذارم ، گمانم دیگر بس است چگونه می توان در عصر دانایی و جهش تکنولوژیک ، این چنین از احساس زیبای یک ملت فروتن و با وقار بهره گرفت و هیچ ....شاید بتوان دیگر بار در افغانستان (امروز نه فردا که سطح دانایی آنها رو به فزونی است ) این چنین رفتار کرد ، اما در ایران دیگر زمان آن گذشته است که با بازی واژگان و تلفیق کلمات مردمی را اسیر کرد .
امروز باید صلح سبز ، صلح زیست محیطی ، صلح جان آدم با ثروت ملی ، صلح انسانیت با ارزش های اصیل جهانی ، صلح داناییی و فقر ، صلح خرد ملی و مدیریت جمعی پایدار گردد ، کهن میراث رودکی – فردوسی – مختوم قلی تا شهریار باید در گستره ی رفتار بین المللی ایران با جهان رواج یابد و به نام آزادی و شرافت انسان بودن و انسان ماندن صلحی پایدار و شکوفا در منطقه شکل یابد و ...
امروز باید برنامه ها ی اجرایی تمام آنهایی که عزم مدیریت بر این سرزمین پهن پیکر و مهربان را دارند باید شفاف با عهد نامه و میثاقی پایدار ، بی هیچ تحریفی از واژگان توسط دانایان این کشور مورد نقد و بررسی قرار گیرد و تکلیف اندیشه و رفتار میان وند های راست افتاده به چپ و چپ در غلتیده به راست ، بی هیچ لفافه و پوششی عرضه شود تا همگان بدانند که چرا باید گزینشی از روی خرد داشته باشند .
پایان
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است / از عهد می نویسند ٬ ازبی وفایی می خورند /... اقتباس شعر قزوه
یکی از نام های شناخته شده ی ریاست جمهوری ،درست حدود ده سال پیش ، وارد فضای سیاسی کشور گردید ، به همت دوستانی که او را می خواستند تا جریان ساز اعتلاو سربلندی کشور گردد( بی هیچ انتظار و تمنایی ، بی هیچ خواستی ، بی هیچ دریافت موقعیت ،نام و نانی ..) ، نام و آوازه ای پیدا کرد ، و او هم از اشتیاقش به خرد ملی سخن گفت ، اگر چه هزمان هم زمان نامه ی 150 نفر را امضا کردو دوستان آن را اجباری برای بودن تعبیر کردند ، از تحول گفت و از آنکه رسالت تمامی فرزندان در خون غلتیده را بر دوش با سنگینی احساس می کند و باید اعتبار و شکوهی برای ملتی که دوستش داریم ، برای کشوری که باید پایدار بماند و...گفت . ...
چه روز ها كه يك به يك غروب نشد /چه اشك ها كه در گلو رسوب نشد /براي ما كه خسته و دلشكسته ايم نه/ براي عده اي هم كه بد نشد/..(از م.جهاندار)
فرزند کویر به او توصیه کرد که خودش را برای ورود به پهنه ی سیاسی گسترده ی کشور آماده کند ، او ابتدا می ترسید گاهی حتی چنین می نمود که جرات بیان آن بلند پروازی را هم ندارد ، می خواست دوست مرا ( برادر حسن – فرزند کویر – جرفانتیتک و همه ی نام هایی که دیگری که دارد ...) از بالکنی فرو اندازد که او را وسوسه می کند ، هرگز ندانست که همه برای زنده بودن باور ها، آرزوهایش و سرافرازی او کوشش می کنند ، هر گز ندانست عمق عشق همه ی این دوستانم را به کار هایی که باید انجام شود و تا کنون انجام نشده است ، نامه های بسیاری به او نوشته شد ، به آن امید که شاید با تدبیری بزرگ ، نجات بخش کشوری گردد که برای ان صدها هزار جوان با آرزوهای سرشاز از زندگی و عشق در خاک آرمیده بودند و او خود را هنوز زنده ی اضافی می دانست ، در آن پهنای بدنامی و سرگشتگی او به مدد ، راه کارها و ساختار های اندیشه ای دوستان فروزنده تر و خوش اقبال درخشید .
روزگار تغیرش داد (آرزوها و رویا های نسل های پیشین آهسته، آهسته در حال فرو نشینی و سایش در اندوخته ها است .دردی غریب کشور را فرا گرفته است ، دردی که نشان از بی هویتی و بحرا شخصیت دارد .) روز گار تغیرش داد با آنکه او هنوز در حرف می خواست ثابت کند که همان شخصیت خرد مدار همیشه است ، روزگار فرسوده کرد ، تمامی آرزو های صلح جویانه اش را ،
ولی (ما و فرزند کویر) ندانستیم ، روزی دولت های محلی را نوشت ، روزی دیگر به ترجمه پرداخت ، گفت زندگی کیفیتی تغیر یافته است ، یکی او را رضا خان نامید و آن دیگری سعد...، اما ما همچنان بر همان میثاقی بودیم که هر انسان وفا داری باید باشد ، عشق می ورزیدیم ، دوستش داشتیم ، دفاع کردیم ، سرمان را فرش گذرگاهش نمودیم ، دوستانمان را ترغیب به عشق ورزیدن به او کردیم ، دوستانمان بهایی سنگین عشق ورزی به او را پرداختند ، با زندان ، با اعدام با دار تبعید و زندان و فقر و استصال و نوکری در غربتی که شایسته ی آنها نبود ، اما او فراموش کرد ، ما هم باور نداشتیم به تغیر ش ، او فراموش کرد سینه هایی که برای او در برابر همه سپر شده بود و داغ و ننگ را بجان خریده بود ، اما او فراموش کرده بود ، همه چیز را فراموش کرده بود ، حتی دولت های ناحیه ای خویش را ، آرمانهایش را ، باور هایش را ، و ما می پنداشیم این از شدت مهر ورزی است ، دوستی و مهر بهایی دارد و ما باید بهای آن را می دادیم ..
اما او از یاد برد ، از یاد برد که چه روز ها که برای اوج کشیدن او به هدر نرفت ، چه روز های زندگی که بخاطر او بر باد نرفت ، در ژرفای زندان ، در اعماق زندگی جاری ، در میان دفاع از باور هایمان به باورهای او ...
حالا در تبین آفاق که گشایشی از نزدیک بینی انسانی است که به اشتباه عینک مادر بزرگش را با نمره ی 12 آستیکمات بر چشم زده ، در گستره های پژوهش برای دانایی ، همه از یاد رفته اند (باورها – دولت های محلی – شورا های اقتصادی – دوستان پیش آهنگ و...)، همه و کاش می شد دفاعی از روی دانایی از آن نوشته ها داشت ، دریغ که باز هم علی رغم همه ی بی وفایی ها و سرخوردگی ها به رسم مانوس عشق دیرین این فرصت را به کسی نمی دهیم که آنها را به طنز پردازی مبتدی بسپارند تا نمادی از لطیفه های سال 2009 و شاید هم ، خوشمزه گی های آخر سال گردد...
با این همه مایلم ، باز هم از باب رسم مردانگی و عزت نفس که فرزند کویر ، استاد دیرین ، تبعیدی دیروز ، اعدامی امروز محبت و عشق به ما فرزندان معنوی خویش آموخته ، چیز هایی را توضیح دهم و آنگاه برسم به آنکه چرا باید ، بنیان گذار اندیشه ی دولت های اقتصادی ناحیه ای ، خود آموزه ها و باور هایی را از یاد ببرد که بنیان وجودی خودش بوده و خواهد بود ، در انتها ی این بخش ، اسرار خواهم نوشت و اصرار خواهم کرد ، تا بدانند که دیگر زمانی برای ... نیست .
2شاید هم 3 روز قبل ، ضیافت گشایش حزب گونه ، شاید هم کنگره ی شادی و نشاط ، بهانه ای شد تا از اقوام و زبانها ، نیک مردمان و نیک سرشتان این کشور راهی تهران شوند ، مردانی به کنگره دعوت شدند که نمادی از فضیلت بودند ، آمده بودند برنامه های یکی از پر ادعا ترین مردان این کشور را بشنوند ، کسانی در آن میان نبودند، هیچ یک از مردان سرنوشت مردانگی در آن میان نبود ،کسانی که خود جریان ساز این اندیشه ها بودند ، کسانی که حرمتی بر باد گذارده شده داشتند که این شگفت می نمود .
به هر روی زنان و مردان فضیلت ، همان نوادگان مختوم قلی ، شهریار ، بختیاری ، قشقائی، سیبویه و...آمدند، بی آنکه برنامه و حرمتی در بزرگ داشت مهربانی بی دریغشان بشنوند ، همان ها که روزگاری به نام میزبان ماه ها و سالها سفره های بزرگ قلب هایشان را گشوده بودند و به حرمت میزبان هر پرنده و ... جای داده بودند ، لقمه ای به شتاب ، نگاهی به گذار و دریغ ، دل نگران و آشوب زده ، بی هیچ و برای هیچ آمدند و دریغ شد که فرصتی حتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، فرصتی داده نشد تا بتوانند در راه باز گشت به خانه به خانواده ها و قبایل و ایلاتشان بگویند:
نتیجه ی آنهمه مهربانی و گذشت ، کوشش و تلاش اندکی حرمتی و ذره ای احترامی است که به خانه آورده ایم ، میزبان را دیدیم و او در برابر ما سکوت نکرد ، دست هایمان را به مهربانی گرفت و به درد دل هایمان گوش فرا داد ، برنامه های زندگی بخش و سرشار از زیبایش را برایمان گشود و توضیح داد ، مطالب و برنامه ای بلند نظرنانه دارد و شما همراه من در کنارش باشید ، ...
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته
را بلکه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند/....
دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند/....
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند. ( نیما بخشی از شعر مهتاب)
دریغ و درد ، که حتی فرصتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، قدردانی از زحماتشان انجام نشد ، هیچ تلاشی که مبین برنامه ای برای گسترش عطوفت و مهرورزی است انجام نشد ، هیچ نبود ، نزدیک به هیچ کجا دور از همه بود و شد ....چرا ؟
به من بگو چرا ؟
چرا ما که نیکانمان همواره و در همه ی طول تاریخ بزرگ منشی و میهمان نوازی راه و رسم آنان بوده است ، ما که هرگز، دریده خو و هنجار شکن انسانیت نبوده ایم ، ما که برای همیشه و ابد در سرزمین صلح سبزمان بی حرمتی و نادانی را به نفرین گاه تاریخ برده ایم ، به من بگو چرا باید چنین شود ؟
اگر نبود انکه پیشینینان ما ، پدران و بزرگان این سرزمین ، هزاران سال پیشاهنگ قبیله ی دانش و دانایی ، حرمت و مدارا ، شرافت و انسانیت بوده اند و دانایی به ما آموخته است که باید انسان باشیم ، در شگفت نمی ماندم ، هنوز باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم که انسانی از قبیله ی من ، از ایل دانش و خرد ، از طایفه ما ، از خاندان وفا به عهد و عشق ، این چنین حقیرانه با میهمان دانشی مردش رفتار کند ، باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم ...
هنوز بر همان عهدم که که ما فرزندان مختوم قلی ، شهریار، رودکی ، فردوسی ، سعدی و حافظ و خیام... متعهدیم به شرافت انسانیت ، به پایبندی به ارزش های بی نهایت سرزمینی ، به راه دانایی ، و گریز از نفرت و ... حال چگونه می توان باور کرد ؟ تو بگو چگونه باید باور کرد ؟
می دانم- تو دامنه می خواهی- می دانم
تا از کناره بيايی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشايی/..../
من با سياهی دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگر است
به من بگو چرا باید تو ، تو هنجار شکن ارزش های اصیل این کشور باشی ، تو ، این تویی که ما دوستت می داریم هنوز ، مگر فراموش کرده ای ، از یاد برده ای ....
صلح سبز ، عشق فراگیر همواره پایدار ، خرد و دانایی شوق آفرین و زندگی ساز ، میهمان نوازی و عشق به بشریت ، همزیستی و محبت ، نمادی جهانی از تمامی راه های حکمت و دانایی رسوب کرده در ژرفای قلب ما ایرانیان است .
و از ان روی که ما وارثان تمامی اندیشه ها و حکمت پیشینیانی هستیم که با عشق ، صلح ، محبت ، رحمت و شفقت انسانی ، کرامت و شرافت این سرزمین را همواره بلند رتبه و نظر گیر ساخته اند ، راه های نارفته و بسیار شکوهمندی را برای ارتقا و سربلندی حکمت و دانایی ، مهر ورزی و خوشبختی تمامی هم وطنانمان و همه ی بشریت ، همه ی کسانی که در سرتاسر دنیا قلبی برای دوست داشتن و دلی برای انسان ماندن و انسان بودن دارند ، برای جهانیان طراحی و تدبیر خواهیم کرد ، در بستری از وفاق و همزیستی مسالمت امیز و با این شالوده ی نظر گیر که ما عضوی از خانواده ی جهان و عاملی برای تداوم نیک سرشتی و اشاعه ی راستی به دنیا هستیم ، همچنان که همدیگر را با هر زبان و رنگ پوستی که باشیم ، با هر دین و مسلک و مذهبی که داشته باشیم ، دوست می داریم ، ما وفا دارنه برای هم در طول هزاران سال جنگیده ایم ، جنگیده ایم که دیگر برای فرزندانمان جنگ نباشد ، ما همدیگر را دوست می داریم ، حتی اگر تو که نزدیکترین عزیز ما هستی آنها را ، از خود برانی ، برای همیشه و ابد ما ، قلب هایمان خانه ی همدیگر خواهد بود ، منزلی برای لختی زیستن و با هم اندیشیدن ، حتی اگر تو باور نداشته باشی ، حتی اگر که تو ...
عهد دارم که نگذارم ، به هیچ کس اجازه ندهم حرمت دوستان من ، هم وطنان و همراهان مرا فرو شکند و فرو ریزد ، و از این نیز سخت غمگینم که چرا تو ؟
من از مرگ نمیترسماین را قصاب به من گفت
در حالی که میبُرید، قطعه قطعه میکرد و میآویخت. (دی اچ لارنس) چرا تو ؟
چرا تو نمی روی ، کوشش نمی کنی اغاز کنی رفتنت را به سوی کلبه های عشق ، باور کن فراموش خواهی شد ، نیست و نابود خواهی شد اگر نروی به سوی جست و خیز پر دامنه برای کشف ناشناخته ها.
من از سکون تو غمبارم . من از درد جانکاه اندوه عزلت تو بی زارم . من از رنج تو هم بیمارم ، من از خو گرفتن و عادتت به تاریکی به پنهان شدن پشت دیوار های بلند هم بیزارم . من بیزارم از انکه دور از چشم های انسانیت ، عادت کنی به آنکه باور نمایی که زمستان است و تو مبرا از پاسخ دادن به مهربانی و عشق ، باور کن می ترسم که عادت کنی در باتلاق های بی عاطفگی و آواره گی روح تنها بمانی ، می ترسم از آن که سر در گریبان کشی ومثل بقیه شوی ، مثل بقیه شرم آور و ...
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان استکسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران رانگه جز پيش پا را ديد، نتواند،که ره تاريک و لغزان است مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي .../...
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگمبيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگمحريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزدتگرگي نيست، مرگي نيست/....
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،غبارآلوده مهر و ماه،زمستان است ...( زندهياد مهدي اخوان ثالث)
اما دوست گرامی ، ای آن که سالهاست درحسرت بودنت ، دوستانم را از دست داده ام ، ای همان فرزند ایران دیرین من ، وقت ان است که بدانی :
بر اساس پیشینه و دانایی بازمانده ی پیشینیانمان ، ما برای پاسداشت انسانیت ، فرازمندی تمامی ارزش های دیرسال این سرزمین ، بخاطر دنیایی سرشار از شادی ، صلح ، حفظ و ارتقا محیط زیست انسانی و زیست گاه های بشری، برای .... با تمامی توان خواهیم کوشید ، چه با ما باشی و چه برما ...
ما اهمیت و ارزش های بالنده گی و سرفرازی انسانیت ، تکریم هم وطنانمان ، حرمت و شرافت با هم بودن را فراتر و ارزشمند تر از همه ی دارایی ها و ثروت ها ی شخصی و خصوصی می دانیم ، ارزش هایی که باید تداومی جهان گیر داشته باشد وامید به سعادت و بهروزی را چشم نواز ترگرداند ، ما از دانایی ، هوش سرشار ،خرد انسانی و شوق انگیز پدرانمان و نیکانمان در یافته ایم که باید برای عشق ورزی و محبت فراگیر بکوشیم ( پدران ما ،ایرانیانی هستند با هر زبان – نژاد – تفکر – دین و مذهب و... تمام پسران و دختران مختوم قلی تا شهریار – اخوان ثالث تا شاملو – رودکی تا فردوسی – حافظ تا سعدی – و...) کسانی که با جانفشانی و تحمل دوران های سخت و دشوار ، در لحظات تنهایی و نیاز ، در همه ی سرنوشت تاریک و اندوهبار این سرزمین و در تمام لحظه های نا امیدی با اتکا و اعتماد به قدرت لایزال الهی و پیوستگی خود ، با قلب هایی به هم پیوسته و خانه هایی که جایگاه عشق و انصاف و محبت بوده ، راه های صعب و سنگلاخ های تباهی و جنگ را نابود ساخته و در ورا آن شوکت و عظمت دانایی ، حکمت و ادب را به این سرزمین اهدا کرد ه اند .
باید بدانی دوست دیرین که :
ما انسانیم و با انسانیت به این پیشینه و این ثرو ت انباشته شده ی، همدلی و همسویی ، هم خانه بودن و با هم زیستن ، حکمت و دانایی ، سلوک و رفتار مهر ورزانه ، تدبیر همسازانه ، همزیستی و همدلی جاودانه ،در طول قرون به خود می بالیم .
شاید بتوانی بگویی متاسفم ، اگر هنوز بتوانی ارزش های با هم زیستن و درک هم دیگر را بیابی ، اما شاید تاسف بتواند ، اندکی از آلام و درد درونی دوستانمان که منبع بخشش و گذشت در طول تاریخ می باشند بکاهد ، اما :
تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . (جبران خلیل جبران)
به هر حال ، باید بدانید که :
ما ( ایرانیان ، همه ی ما که خانه هایمان به روی همدیگر گشوده است و دست هایمان تکیه گاه حرکت یکدیگر است ) به خود می بالیم که توانایی آن را داریم که در سخت ترین شرایط و بدترین وضیت ممکن با ایجاد موجی از دانایی و شکوه عقلانیت در آینده اثر گذار باشیم .
ما وارثان خرد های صلح آفرین ، دانایی و پرتوسازان ایجاد محیط زیستی شایسته و هوشمندانه ایم ..
بی گمان شما نیز چون من ، بر این باورید که برای انسان ماندن نیاز داریم که خیلی از ارزش های زندگی در این کشور را با تمامی دارائی های بی مانندش حفظ کرده و در تعاملات زندگی مان لحاظ کنیم ، برای نجات زندگی خودمان و همه ی کسانی که دوست می داریم ...
ما انسانیم و خواستی اشتیاق آفرین داریم اشتیاق آن که شوقی فزاینده برای آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد شود و برای همه ی آدم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در آسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند.
جبران خلیل جبران- وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.
اما اینک این موهبت را تمامی خرد سرزمینم ایران با تمام فرزندام حکیمان برکشیده اش به به ما اعطا کرد اند. موهبت در زیر یک آسمان نفس کشیدن ، با هم بودن و به هم ابراز وجودکردن و برای بهتر زیستن ، برای سرافرازی وطن ....
می توانم بر گزینم که این مبارزه ی برای ماندن و یا رفتن را با برنامه ای اصولی و چشم گیر با ایمان و شهامت پذیرا باشیم و یا همچون کسانی که برنامه ای برای برد ندارند ببازیم ، نبرد اخرین برای ایجاد زیست گاهی که او را می پرستیم و برای ما عزیز است ، مبارزه برای شکوفایی و توسعه ی ایران ...
امروز این موهبت به همه ی ما داده شده تا با اراده ، عزمی دیگربار ، قدرتی بی پایان ، راهی را برگزینیم با کمک هم ، که ان راه ما را بسوی دنیایی بی چالش و بی اضطراب پیش ببرد و یا راهی که همه را نابود سازد ...
و اگر دیروز و دیروز ها جرات مبارزه داشتیم ، اگر نبود که برنامه های ما راهی برای باخت باشد ،امروز اینجا نبودیم .
امروز نیاز داریم که بدانیم چرا باید تلاش کنیم و نیاز داریم که اثبات کنیم می توانیم با هم و یکبار برای همیشه در کنار هم فارغ از زبان ، مذهب ، جنسیت ، تعداد سالهای عمر ، و...به اندازه ی توانایی ای مان بکوشیم . اما یقین دارم که می توانیم بهترین کارهای انجام نشده و تدبیر های بر زمین مانده را برای شکوه کشورمان انجام دهیم و همین من و تو ما را بس ، که اراده هایمان را در بستری درست پیش رانده ایم .
می خواهم بگویم این خواست و اراده ی ماست که آینده مان را شکل می دهد. موفقیت و شکست ما نتیجه عمل خودمان است نه کس دیگری. این خودمان هستیم که می توانیم هر مانعی را از پیش پایمان برداریم یا اینکه در این راه پر پیچ و خم گم شویم. انتخاب ما، مسئولیت های ما، موفقیت ها و شکست های ما هر چه که باشند، کلید سرنوشتمان در دست خودمان است.و این که زمان ان رسیده که بدون تعلل راهی را برای همزیستی مسالمت امیز با تمام دنیا ، رفاهی توسعه یافته ، کاری همیشگی ؛امنیتی فارغ از ترس جنگ و چالش با دنیا ، کوششی توقف ناپذیر ، عزمی برای بهتر زیستن و بهتر بودنمان را نشان دهیم ، اما باور کن هنگا می خواهیم توانست در این جاده ی سخت و دشوار پیش برانیم که بتوانیم بر تمام سرنوشت خویش مسلط شویم ، هنگامی که مهربانی و محبت ما دانه اش اگر نه جهانی را که حداقل هم وطنی را در بر گیرد ، ما می توانیم و باید باور کنیم...
نبودی تو و هیچ امیدی نبود
شبان سیه را سپیدی نبود /.../
نه سوسوی اختر نه چشم چراغ
نه از چشمه آفتابی سراغ /.../
فرو برده سر در گریبان همه
به گل سایه شمع پیچان همه /.../
به یاد تو بس عشق می باختند
همه قصه درد می ساختند/.../
که مردی نه درتندی تیشه است
که در پاکی جان و اندیشه است )سیاوش کسرایی)
دوست بزرگ مرد کویری من :
اما چگونه می توان در اقبالی چنین شادی بخش به کسی تکیه کرد که نه خود برنامه ای برای بردن دارد و نه این امکان را به دیگران می دهد که طرحی برای پیش تاختن و بهزیستن داشته باشند ، باورم بر ان است که ای کاش ، ان که هم وطنم را به نگاهی نا مهربانانه نگریست ، یک بار و فقط یک بار می توانست برنامه هایی را که برای شکوه و سرافرازی این سرزمین است را بخواند و برای انها که در تهیه ی ان کوشیده اند ، نه احترامی فرا زمند که حداقل به اندازه ی توانایی ارائه می کرد ، چگونه می توان ارزش های انسانی و شرافت دینی داشت در حالی که خود نمی توانیم پایگاه های هنجاری و رفتار های عقلانی را استوار سازیم ، چگونه باید به خانواده های بسیاری که نگران سرنوشت فرزندان خود هستند گفت که آنها هرگز نباید نگران هنجارهای اخلاقی و ارزش های اصیل انسانی فرزندان خود باشند .چگونه باید گفت ما دیگر در کنار هم اجازه نخواهیم داد که به نام امنیت اخلاقی و اجتماعی فرزندان ، زنان ، دختران و مادران و پسران ما تحقیر شوند، در حالی که خود همه ی انها و پدران و مادرانشان را تحقیر می کنیم ، ایا 5 دقیقه زمان بسیاری بود ؟ ایا اگر دبیر کل سازمان ملل را می خواستند ببینند اسان تر نبود ؟....
به هر وی شما اهمیت این نگرش و سازماندهی را بخوبی می دانید ، وقتی که در صف شرف و انتظار از تمام این ملت و حمایت بی دریغ انها ایستاده اید ، وقتی که هنوز بر این باورید که می توانید در ان سوی کشور برای فرزندان پیچیده در پرچم سرزمینمان کاری انجام دهید و امنیتی پایدار فراهم سازید ، نیک می دانید که نمی توانید به راحتی نفس بکشید ، اگر حمایت تمامی انسانهای شریف این سرزمین نباشد ، اگر فرزندان این کشور نباشند که شما را دلداری دهند وقتی که مورد هجوم و حمله قرار می گیرید . شما موفق نخواهید بود مگر در تعین سرنوشت خود با محبت تسری یافته و همدلی با تمام خردمندان این سرزمین سهیم شوید و ان را دوباره بسازید با تمام ظرفیت ها و امکاناتی که دارید .
اهمیت عمده ی این راه در ان است که ما عزم نموده ایم بیش از ان که با تئوری پردازی و حرافی های بی اصول و فاقد وجاهت کشور را به قهقرا ببرند ، با عمل و کار بی وقفه شکوه و رفاه را برای همه به ارمغان اوریم ، بزرگترین دستاورد ما جایگزینی بیهوده گویی بی فرجام در سرنوشت ملی وبجای ان عمل گرایی بی امان خواهد بود ، البته نه باز تنها بلکه با کمک و همیاری همه ، ملت ایران که مالک و صاحب این سرزمین هستند و اختیار ان را دارند که تعین نماند که چگونه ثروت خود را مصرف کنند وچه اولویت هایی در زندگی شان از همه بیشتر موثر است .
من فقط خواستم بگویم که ثروت کشور ما از چاه های نفت روزی پایان خواهد یافت ، بگویم که ثروت ما دلارهای نفتی ، معادن ، جنگل ها و.... نیست .همچنانکه قدرت ما در ارتش و نیروهای نظامی ما نیست ، حتی قدرت ما فرهنگ ما نیست ، انقلاب ما هم نیست که بسیاری از ان در دنیا می هراسند ، بلکه ثروت و قدرت ما دلاور مردمانی است که با غیرت ، پشتکار ، همت ، سخت کوشی ، قناعت و بردباری راه های ناهموار زندگی در این کشور را می پیمایند و به پیش می روند .قدرت و ثروت واقعی ملت ایران امید بی پایانش به بهبود و تعالی است ، مساله ای که هیچ ملتی قادر نیست چنین موقعیتی را تجربه کند و داشته باشد .قدرت وثروت واقعی ما ان جانمایه ای است که سبب می شود در شرایط بسیار دشوارو علی رغم اختلاف نظر فراوان در کنار هم باقی بمانیم و با امید بی پایان همدیگر را کمک کنیم ، همان ثروتی که هیچ کس در کاست قدرت که ان را ابدی می پندارد بحساب نمی اورد ، همان ثروتی که روزی دارندگان امتیاز های بزرگ مجبورند ان را محاسبه کنند و بگویند ، چگونه برای ملتی که دارائی های بس عظیمی دارد ،فرصت های برابر و امکانات مساوی فراهم ساخته اند و...
می دانم که اختلاف های بنیادینی میان بسیاری از شما و کاست قدرت با هم وطنانمان وجود دارد ، می دانم که باید گذرگاه هایی برای رفع اختلافات بیابیم .
فرصت هست سرو ساماني به وضع كشورم بدهم ؟
پل ...مي ريزد,مي ريزد ,مي ريزد
وقتي كه رنج مي كشي به من فكر كن
همانوقت مثل تو خواهم شد پرستو ! پرستو !
با اينكه نابود شده ام
اين تكه پاره ها را جمع كرده ام كناررودخانه
لياقتت را دارم؟ ؟/؟
دوستان من امروز و روز های بسیاری کوشیدند ، برای پیدایش راه کار هایی اثر گذار در وفاق ملی ، پل هایی از اعتبار و اعتماد بسازند و به جای ترس امید ، به جای ستیز و نفاق ، اتحاد را گزینند ، اما چه شد ؟
شب های بسیاری و روز های بیشماری وقف آن شد که بتوانند ، بگویند که زندگی معنای دیگری هم دارد ، اما چه شد ، 5 دقیقه فقط 5 دقیقه زمان زیادی نبود برای آن که بتوانی دلی را به دست آوری ، 5 را بخاطر بسپار...
در این شرایط دشوار کشور می خواستیم با کمک تمامی برادران و خواهرانم ( از ان نوع که شما می گویید ) بگذریم از دوران شکایت های حقیر و وعده های دروغین، جزم اندیشی ها و سرزنش های چرکین که برای مدتی بیش از حد چندش اور ، راهکارهای اصولی توسعه ی ملی را منهدم کرده بود، می خواستیم از تمام انهایی که نامی بلند در مجموعه ی قدرت ندارند سطحی از بلندا و توانی از معرفت بسازیم ، می خواستیم ... اما چه تفاوتی میان نام داران و بی نام ها وجود دارد ، باور کنید گاهی و بلکه همیشه این ادم های بی نام و نشان بوده اند که توانسته اند اثرگذار ترین راه های خرد و نیک اندیشی را بگشایند ، کسانی را اینک می ستایم که بی هیچ ادعا ، بی هیچ منت و نامی جریان و مجرای توسعه را بگشایند ، کسانی که معنای ادب اجتماعی ، فرهنگ انسانیت ، مفهوم شرافت رفتاری ، تفسیر ارزش های بنیادین بشریت را می دانند ، من به انها که حرمت میهمان – دوست – هم وطن – همدل – همکار – و...را می دانند اینک بر همه ی نامهای بلند اما بی اصول و بی معرفت در رفتار و کردار ارجح می دانم ، بگذارید بماند ... بگذارید این دوره جزم اندیشی و حقارت های کودکانه ، این فضیلت های منسوخ و دروغین سپری شود.
با این حال یقین دارم که همه ی ما خواهیم توانست فارغ از اختلافات جناحی و فکری ، میثاقی برای پیشبرد زندگی جمعی داشته باشیم ، خواهیم توانست کدورت های فی مابین را مرتفع سازیم ، هیچکس در این راه جز خودمان نخواهد توانست به ما کمک کند ، همچنان که برای توسعه یافتگی و رشد کشورمان باید فقط به خودمان ، نیروی خستگی ناپذیر جوانان برومندمان ، تجربه ی شکوهمند سالمندانمان تکیه کنیم .
با تاکید دوباره بر عظمت کشور تاریخی و دیر سال مان که روزگاری نه چندان دور مهد علم و دانش و آبروی شرق خستگی ناپذیر بود ، و در فراگرد تاریخ کوشش های این ملت سرافراز در می یابیم که عظمت راهیچگاه به کسی هدیه نمی دهندبلکه باید آن رابا کار ، تعهد ، سخت کوشی و... به دست آورد. انقلاب در فردای پیروزی با تحریم های بس سنگین و ناگواری مواجه گردید ، تحریم هایی که می توانست هر ملتی را از پای دراورد ولی ما ایرانیان ، با استعانت از قادر متعال و همدلی هم وطنانمان ( کسانی که معنای نیکی و ادب را می دانستند و برای توسعه و شکوفایی محبت کوشیدند ، بی هیچ منت و مزد و نامی ...) توانستیم از این تهدید خوفناک با همدردی و هم سویی ملی بگذریم ، این مسیر محنت و مصیبت دامنه دار را با رنج و تلخی بسیاری پیمودیم.
این افتخار و هنر ایرانی بود که در طول هزاره های بسیار دیگر بار توانست سازنده ی شکوهی از خود باوری و اعتماد به فرزندان جوان کشور باشد ، در این میان ما ملت ایران هرگز به کم و اندک قانع نبودیم ، عزم ما سربلندی و سرافرازی دامنه داری بود تا عقب ماندگی های تاریخی ما را جبران نماید . این مسیر دشوار و گاه تحمل ناپذیر راهی نبوده است که کم شهامتان در آن گام نهند، راهی برای سرافرازی بی گمان راه دشوار و شجاعانه ای است که فقط از یک دریا دل حرکت در ان بر می اید ، این راه صعب و پر از سنگلاخ ناکامی و درد را کسانی که تفریح را بر کار ترجیح می دادند، یا تنها در جستجوی دستیابی به لذت ثروت و شهرت هستند پیدا و هموار نکردند، کسانی که دشمن تراشی کردند و با اندک فرصتی ثروت ملی را به تاراج بردند در این راه سخت همراه ملت نبودند ، بلکه بر عکس کسانی با عشق راه تعالی را ایجاد نمودند که اراده ی ان داشتند تا دیگر بار عظمت تاریخی و شکوه ملی را به این سرزمین در عین گمنامی و تنهایی اعاده نمایند . انها دلیر زنان ومردانی بودند که با دست های تهی و دلی سرشار از امیدی بی پایان کشور را در این راه دراز و ناهموار به سوی خود اتکایی و رفع نقص های بنیادین رهنمون کرد ند. انها از قبیله ی مردان و زنان زحمت کش و رنج دیده ی این ملت بودند . انها جوانان رشیدی بودند که بی هیچ منتی تمام تلاش خود را کردند ، انها همه از قبیله ی فرزندان کویر ، مختوم قلی ، شهریار ، شاملو حافظ و سعدی ، از تبار دانایانی بودند که سکوی پرتاب و سکوی پرش عده ای شدند که هرگز رنج انسانیت را علی رغم بد سیرتی و بی ادبی نامداران فراموش نکردند .نام اورانی بودند که در عصر دانایی و جهانی شدن ، عزم ان داشتند تادیگر بار دوباره چرخ را اختراع کنند و بر ارابه ی زمان باری از عقب ماندگی استوار نمایند ، اما تبار عقل و خرد با جانفشانی و تدبیر با هزاران تدبیر و شیوه به انها اموخت ( در عین حالی که خود قربانی این دانایی شد )که دیگر نمی توان حصاری پولادین در اطراف این سرزمین کشید و پرچین های بلندی بر ان آویخت تا رابطه ها با دنیای مدرن قطع گردد .
دانایان به نام داران اموختند که دیگر نمی توان عقربه های زمان را به عقب باز گرداند و در انزوایی خود ساخته درد بی همدلی و بی همراهی را در دنیا را ازمود ، جهان اینک بیشتر از همیشه به هم وابسته و پیوسته شده است .راه چنین ساختاری به هم پیوسته از میان دانایی گرد امده ی جهانی می گذرد ، راهی که شرایط را برای بهبود کیفیت استاندارد زندگی شایان تر و ارزشمندتر می کند .
قربانیان دانا با نام اورانی همدم بودند ، نام اورانی که اراده ی ان داشتند و دارند که با مجموعه فعالیت های مخرب و ویرانگرشان دور تادور این کشور حصاری بکشند و بر ان حصار تندیسی از تنهایی آویز نمایند تا توسعه ای درون زا را خود با ابداع چرخ دنده شکل دهیم ، دیواری احداث نمائیم در اطراف کشور تا ما را از همه ی جهان دور نگه دارد و هیچ تجارت و گذاری با هیچ کشوری توسعه یافته نداشته باشیم ، تا مبادا از درز و شکاف ایجاد شده ، فرهنگ استکباری وارد این کشور گردد. اما همین عده را باور بر ان است که باید کالا ها و محصولات نارغوب و بی کیفیت را از کشور های دیگر وارد کردو تکنولوژی فروافتاده و رو به زوال را از این گروه از کشورها خرید .
همین عده از نام داران را گمان بر ان است که باید صنایع کهنه ، ناکارامد ، فرسوده و فاقد فن اوری را به هر قیمت ممکن حفظ کرده و شرایطی را فراهم سازیم تا انها به حیات پر از ضرر و زیان خویش ادامه دهند ، صنایعی که متاسفانه اغلب انها دولتی بوده و تمامی هزینه ها و مخارج خویش را به قیمت فروش دلار های نفتی جبران می نمایند .این باور ها و رفتار ها منجر به ان گردیده که ایران گورستان صنایع ناکارامد و فاقد بهره وری و عدم هماهنگی با محیط زیست باشد ، خسارتی که نسل های بعد باید تاوان ان را با مصیبت بیماری ، تهی شدن معادن ، چاه های نفت و... بپردازند ، همچنانکه نسل کنونی تاوان ان را با هزینه ی گزاف ، قیمت بالا ، الودگی زیست محیطی و...می پردازد .دانایانمان را قربانی کردند ، خود قربانی شدند تا این راه مصیبت بار فراگیر نگردد ، حتی به قیمت تباهی زندگی و خانواده هایشان ... دریغ ... دریغ ...
(وقتی که دوستان دشمن می شوند ، هنگامی که هیاهو جای برنامه را می گیرد ، قربانیان دانایان سرزمین خواهند بود )
دریغا که دانایان قربانی شدند تا بگویند که : اینک در عصر دانایی و دوره ی جهش های تکنولوژیک دیگر نمی توان بخاطر مسائل سیاسی و مصلحت اندیشی ، کشور را از صنایع و اکانات مناسب و شایسته محروم کرد ، همچنان که نباید از اینده نگری در همه ی حوزه های اقتصادی و فنی هراسی داشت ، کشور ما با هر انچه که می اندیشد از اینده و تعاملات مترتب بر آن نمی هراسد ، بلکه با چشمان باز و روشنایی ایجاد شده در عهد انفجار اطلاعات به استقبال اینده ی با شکوه جهان می رود . دانایان همان قربانیان بعدی هزاران بار گفتند تا بیاموزند، گفتند که :
ما خود را با آینده تطبیق خواهیم داد و شرایطی را ایجاد خواهیم کرد که مصرف کننده و مردم نیک سرشت ایران از بهترین تکنولوژی ها و به صرفه ترین انها بهره ببرد ، بی گمان اگر در راه بهره وری و استفاده و برخوردای بهتر مردم از فن اوری روزآمد جهان نیاز به تغیر بسیاری از مبانی دیپلماتیک داشته باشیم برای خدمت به مردم و ارزان تر و با کیفیت تر شدن کالا ها و محصولات ان را نیز انجام خواهیم داد . ما حتی حاظریم با تغیرات گسترده در روابط بین الملل مناسباتی ایجاد نمائیم که صنایعی ارزنده ، کار افرین و انطباق یافته با محیط زیست در کشور پای بگیرد و مردم ما از کالا ها و تولیدات با کیفیت و ارزش های خاص بهره گیرند .
دانایان گفتند (و قربانی شدند ) ما یقین داریم که با افزایش کیفیت کالا ها و محصولات تولیدی ، بهینه سازی ساختار های مولد قدیمی ، تجهیز کارخانجات با تکنولوژی کهنه به کارخانه های متعالی و دانش محور ، خواهیم توانست خدمت ارزنده ای به کشور و مردم مان ارائه دهیم ، بی شک مردم ایران شایستگی ان را دارند تا از بهترین کالاها و محصولات جهان با قیمت پائین و ارزان بهره مند شوند و این نه تنها انکه باعث رشد ملی صنایع کشور شده بلکه عاملی برای شکوفایی و بهبود زندگی جمعی نیز خواهد شد ، همچنان که ابزاری برای ترغیب و تشویق سرمایه گذاران داخلی و خارجی در سرمایه گذاری درصنایع و تولیدات ملی خواهد شد .
قربانیان خرد ورز گفتند :اگر راهی برای فردا بگشائیم ، اگر ایمان بیاوریم به انکه می توانیم با دنیا ی پیرامونی به تعاملی خوشایند برسیم ، اگر باور کنیم ، نیروهای خلاق ، متفکر ، پر انرژی جوان کشورمان را ، و اگر خلاقیت و توانایی های انان را در ساختاری خردمندانه سامان دهیم و برای بهسازی رفتار عقلایی تولید ثروت صنعتی و کارخانه ای کشورمان از استعداد های روزامد دانشگاه ها بهره گیریم و در سازمانی توسعه یافته و متعالی ، در دولتی کوچک ، چابک و چالاک عمل نمائیم و اتحادیه ها و سندیکاها و مجامع خود انگیخته ی صنفی را ایجاد ، حمایت و بازبینی نمائیم ، انگاه خواهیم توانست ، فارغ از بورکراسی فرساینده و توان فرسا ، صنعتی قابل احترام و رقابت در پهنه ی گیتی ایجاد نمائیم .
اما دریغ و درد ، دریغ و درد که نام اوران ، همانها که قول داده بودند برای مصالح مملکت خواهند کوشید ، همانها که سکویی از دانایی افراشتند و بر جنازه ی خرد تاختند و آوازه ای بلند ساختند ، در افتتاحیه ی حزب و گروه خود ، باز هم بر سیاق همیشه ، عقل را بر سر در خانه ای ویران آویختند و جمعی گرد ساختند که مشخص نبود ،بالاخره آن که ما از تبار دانایی او را می دانستیم :
کورکورانه گر به راه افتی
----------------------------------------------------------کورکورانه هم به چاه افتی
طرف دار اتحادیه های صنفی می باشد ، دولت محلی اقتصاد پایه اش کجا است ، ایا این برنامه ی حزب است یا تدبیر گروهی خارج از تعاملات اجتماعی و بریده از کشور ، ایا هنوز خرد ملی را شالوده ای برای رفع بحران می داند و یا بر تدبیر خویش متکی است ، ایا رفتار و کردارش سیاسی است ؟ و اگر سیاسی است چرا قادر نیست و نمی تواند در هر ناحیه ای از کشور ساختاری فزاینده و پرتوان بسازد ، ایا اصلا از فعالیت سیاسی اطلاعی دارد ، ایا این جشنی است برای نمایش خوش تیپی و یا نمایشی است برای بودن جمعی انسان که بعد باید دلسوخته و افسرده باز گردند ، ...، رفتار و برداشتت از عشق و صلح سبز جهانی چیست ، ایا هنوز بر ان باوری که باید با ایجاد بحران کشور را تباه و یران سازی ؟ اگر این چنین است افراد شایسته تری برای بحران طلبی و آشوب جویی هستند ، طرف دار چیستی ؟ عشق و یا نفرت ، سکوت یا فریاد ، فاجعه یا توسعه ...، از کدام پایگاه فکری و اندیشه ای برامده ای ، جایگاه عقل سیاسی ات کجا است ، مخاطب هدفت کدام گروه و طبقه است ، ....، به چه می اندیشی ؟ ایستادن میان همه ، داشتن شانس و اقبال ؟ به چه می اندیشی وقتی که برای نهار تعدادی ادم محترم و زبده را دعوت می کنی و خودت زندگی ات را به ریسک می گذاری و در میهمانی جاده ها پیش می روی ، کجایی ای ادمی که می گفتی خرد جمعی – معضل ملی – اراده ی عمومی ، کجا رفت ان اندیشه های دولت ناحیه ای خودت ، ان ساختار شفاف و عقلانی خودت ، ان پرهیزت از جنگ و تقابل خصمانه و گشایش مرز های اعتبار ملی ؟
.کاش می دانستی ، کاش می دانستی چرا باید بزرگان قوم را به جشنی دعوت کنی که خودت نیستی و کسی نیست که حرمت انها را نگهدارد و حتی از بنیان گذاران تفکر و این جهش اندیشه ات دعوت نکردی ؟ چی شد ؟ چی شد ... آن حرف و حدیث ها ... آن زندگی ... آن برادر حسن و...و آن همه کوشش ...ایا آن همه انسان شریف ارزش آن را نداشتند که خودتان می بودید ؟... شاید باید رسوایی دیگری پای بگیرد و ...
من سيم گونم و شفاف و دقيق بي هيچ تصور قبلي فوراً مي بلعم هر چيزي را كه مي بينماز عشق يا تنفر مه يا غباري رويم نيست من بيرحم نيستم تنها مي نمايانم راستي و درستي را چون چشم مدتها مي نگرم بر آن فكر مي كنم جزيي از قلب من است اما اين يك احساس بيهوده است تاريكي بارها ما را از هم جدا كرد واقعيت خود را در من مي جويدسپس رو مي چرخاند به سمت آن دروغ گويان ، شمع ها و ماه من به پسِ پشتش مي نگرم منعكس مي كنمش به درستي تنها اشك تحويلم مي دهد و لرزش دستانش را برايش اهميت دارم او مي رود و مي آيدصبحها صورتشجانشين ظلمت مي شود آينه« سيلويا پلات
کاش شهامت آن مردی را می داشتید که وقتی به من نویسنده ی این سطور گفت که دیگر ننویسم و کلماتی همچون ، آنارشیست ، بحران طلبی ، نفرت خود ساخته ، کینه افرینی و...را بکار نبرم ، آن قدر جرات و عرضه داشت که عذر خواهی کند و بگوید ، از همه عذر می خواهم ، و بگوید ارزش زندگی به آزادی و بزرگ اندیشی است ، و بگوید بنویس و من گردن آن کس را خواهم شکست که بخواهد قلم تو را بشکند ، کاش آن قدر شهامت می داشتی که همچون او به خانه ی فرزندان معنوی خویش بروی و با دلداری و دلجویی بخاطر تمام زحماتشان از آنها تشکر کند . کاش جای کسی بودی که توانست بزرگترین خطا ی من را که زندگی اش و اقتصاد و حرمتش را فرو ریختم ببخشد و با ز هم پیگیر دل جویی و همراهی باشد ...کاش ...
با این همه می خواهم بگویم ، با آنکه نمی توانید بااین شیوه ی رفتاری اثری بگذارید ، رقابت دشواراست برای بودن در عرصه ی سیاسی وقتی که چیزی برای ارائه و تدبیری برای نمود اندیشه ندارید .
اما باز هم گفته های آن دوست دانایم مرا رها نمی کند که همواره می گفت :
به عنوان یکی از اعضا خانواده ی ایران بزرگ ، مشتاقم اعلام نمایم که برای پیشبرد اهداف توسعه ی جامع ملی ، ایران نیازی به درگیری با هیچ کشوری در جهان نداریم هیچ کشوری تمایلی به ایجاد چالش و تعارض ندارد . با این همه ، ایران مایل است به عنوان عضوی از خانواده ی جامعه ی جهانی ایفای نقش نماید ، همچنین برای تسریع در تحقق اهداف توسعه ی جامع ملی ، ما با اشاعه و گسترش سلاح های هسته ای – اتمی – شیمیایی مخالفیم و این حق را برای تمام اعضا خانواده ی جهانی قائلیم که در هر شرایطی با ما تعاملی سازنده و پویا اشته باشند ، اعتقاد ما بر ان است که یک کشور اتمی ولی فقیرو ناتوان همچون پاکستان نمی تواند نقش سازنده و اثر گذاری در منطقه ، ناحیه و کشور خود داشته باشد ، همچنین مایلم اعلام نمایم که برای ایجاد پایه های توسعه ای پایدار تمام تلاش خود را برای حذف و از بین بردن تحرم های بین المللی که به سبب ضعف دیپلماسی کشور ایجاد شده بکار خواهیم بست و یقین داریم که خواهم توانست راه حل هایی مبتنی بر شرافت و انصاف بین المللی برای حل معضلات کشور بیابیم و شرایطی را ایجاد کنیم که در ان اعتبار – عزت – حرمت و شرافت ایران دوباره اعاده گردد .
هرگز راضي نبودم از آنچه هست و مي گذرد . چه تفاوت دارد در كجا بودن ؟ ( اشتایت مایر )
ما خواهیم توانست مملکتی درمان شده ، بدون فقر تباهی اور ،با مبارزه ای قاطع با تروریسم ، قطع رابطه با کشورها و سازمانهای متهم به اعمال غیر انسانی و تروریستی ، کشوری سرشار از امید ، اشتغالی سازنده و بی وقفه ، اقتصادی سالم و مبرا از رانت و ...ایجاد و احیا نمائیم ، اما برای این که بتوانیم اهداف توسعه ی ملی را محقق سازیم نیازمند کمک فکری و عملی تمامی ایرانیان در همه جای جهان ،هر کس که شناسنامه ی ایرانی دارد هستیم ، ما صاحبان کشوری هستیم که باید تعین نمائیم چگونه باید اتاق هایی شیشه ایی برای هزینه ها و درامد ها ی ملی بسازیم و به چه طریقی بستری برای سالم سازی اقتصاد و سیاست بیمار کشور بیابیم .
توجه به محدودیت زمان و وقت تعین خواهد کردکه چه کارها و فعالیت هایی باید نخست انجام گیرد و چه کار هایی در نوبت قرار خواهند گرفت . تعین اولویت ها و ارجحیت های زمانی و کاری ، کمک می کند که فرصت ها و مخاطرات نیز بر اساس اولویت ها شناسائی گردد . بدیهی است هنگامی که کاری باید به سرعت انجام گیرد اگر در زمان خود شکل نپذیرد تبدیل به مشکلی سهمگین و معضلی ویرانگر خواهد شد .
امروزه کسانی و جوامعی موفق خواهند بود که برنامه ای داشته باشند ، برنامه ای برای رشد و توانمندی ، همان که دوستان ما نتوانستند ان را ارائه دهند ، برنامه ریزی ضرورتی گریز ناپذیر است .
بدین لحاظ ، برنامه ریزی بیان می کند که از اغاز تا پایان – مجموعه روش های تحقق هدف – دارای چه نظم ، سرعت ، ساختار و ... می باشد ، به تعبیری مبین ان است که نشان دهد ، نقشه و راهبرد عمل چگونه خواهد بود از این روی برنامه ریزی برای تحقق هدف ( خواه این هدف زندگی شخصی باشد و خواه مصالح و مناسبات یک ملت ) سازوکار و یا مکانیزمی است که زمان را ذخیره می کند و یا به تعبیری موجب می گردد ، اقتصاد زمان و وقت رعایت گردد .چنین نگرشی موجبی است برای ان که اولویت ها مشخص گردد . راهکاری که تعین خواهد کرد .
برنامه ها در هر مقطع و جایگاهی که باشند ، نشان می دهند که چگونه باید
هدف ها تحقق یابند
آن بزرگ مرد ( دوستم جرفانتیتک بلوسما راور ) ، در واپسین لحظات گفت :
از این روی ، هرگز نمی توان برنامه ای را بدون درک شرایط محیطی و زیست گاهی ( انسانی – طبیعی ) طراحی و تدبیر کرد . تنظیم و تعین برنامه ای مجرد از عوامل محیطی و شرایط پیرامونی ، برنامه ای در خلا بوده و هرگز توفیقی سازنده نخواهد داشت با این حال هدف اصلی همواره تابع و برایندی از هدف های کوچکی است که با در کنار هم قرار گرفتن چیده مان اصلی را شکل می دهند ، تغیرات و تحولات در طی زمان و بر اساس تحولات فقط می تواند این خرده ، هدف ها را دچار تغیرو دگرگونی در جایگاه و اولویت سازد ، اما هرگز نمی تواند انها و هدف اصلی را تغیر دهد ، چرا که با تغیر و استحاله ی خرده هدف ها و هدف اصلی بنیاد و شالوده ی سازمان و یا مجموعه فرو می ریزد .
روح ملی ، ارزش ها و باور های اصیل ایران چیست ؟ ایران سرزمینی با تعدد اقوام و زبانهایی است که مذاهب و ادیان مختلفی را نیز در خود جای داده است ( اگر چه تشیع دین غالب بر این کشور و اسلام دین رسمی است ) بدیهی است که روح ملی ایرانیان و ارزش های اصیل ان ، تنها مبتنی بر شمول دایره ی دینی نیست ، بلکه برایندی از ادیان و باور هایی است که در غالب ، حکمت و فرهنگ ایرانی که نمادی از همزیستی ، تساهل ، تسامح ، دانایی و سرزندگی مشهود است . این هدف که بقا ایران را پایدار می سازد ، هرگاه کاستی گیرد و یا نتواند به سبب سومدیریت و یا عوامل بیرونی و محیطی محقق گردد و عظمت و نماد های خویش را نشان دهد ، انگاه ایران بشدت در فضای کالبد حیاتی خویش کمبود و دردی جانکاه را ملاحظه خواهد کرد ، تاریخ در فراگرد خویش ، جنگ ها و نبرد های خون باری را در معرکه ی نبرد دینی و بهانه های برامده ازبیاد دارد ، درد واره هایی که هر گاه اغاز گردیده با خود بخشی از سرزمین ایران ، توانایی ها ، ارزش ها ، ثروت ، اندوخته های معنوی و حکیمانه و... را به یغما برده است ... .از این روی ، در راستای منافع ملی ایران و تمامی ایرانیانی که در سراسر گیتی نشانه ای از حکمت و روح پایدار ایرانی دارند ، اینک در هنگامه ی انتخابات ریاست جمهوری ، مایل هستم بدانم ، تدبیر و برنامه ی مدیریت و کاندیداهای ریاست جمهوری در این مورد چیست ؟ عصر کنونی را از همین روی عصر به هم پیوستگی ها دانسته اند ، هرگز و هیچ گاه نمی توان در دنیا ، پدیده ایی را مجزا و نفک از دیگر پدیده ها در نظر گرفت ، پیوستگی و نگرش ارگانیک که مبنای محیط زیست و تمامی ساختار های شکل یافته در ان است ، به روشنی تبیین می کند که چگونه می تواند فقر موجود در برزیل منجر به دگرگونی اقلیمی در ایران و جهان شود ، همچنانکه این پیوستگی نشان می دهد که چگونه با ایجاد یک کاست قدرت در کشور های جهان سومی زندگی و فرهنگ در کشور های توسعه یافته دگرگون می شود ( ایجاد کاست قدرت منجر با شکل گیری تضاد های طبقاتی و منزلتی گردیده و این تضاد ها موجی از مهاجرت را از کشور های جهان سومی به سوی کشور های ازاد و توسعه یافته ایجاد می کند ، بدیهی است حضور این مجموعه از مهاجران سبب می گردد روابط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی در کشور های توسعه یافته دچار تحول گردد .در مورد فقر در برزیل و اثرات ان در ایران مثالی و یا دنیا نیز چنین رابطه ای برقرار است ، فقر سبب می شود فشار فزاینده و شدیدی به محیط زیست وارد گردد ، درخت های بیشتری فدای تامین مواد اولیه ی زندگی کشاورز و فقیر برزیلی شود . و این سبب می گردد تعادل زیست محیطی در هم ریزد و ما در این سوی کره ی زمین دچار بحرانی شویم که از هزاران کیلومتر دورتر صادر گردیده و ما را هدف قرار داده است و...)
از این منظر ، کشور که همچون سازمانی بزرگ در تحقق اهداف ملت عمل می نماید ، دارای هدف متقن ، ریشه دار و ابد شمولی است که هرگز و تحت هیچ شرایطی تغیر نکرده و همواره پایدار و مقاوم است . این هدف عمومی ، تاریخی ، جاودانه ، همیشگی و بدون تغیر ، منافع ملی و حیاتی کشور است .
منافع ملی برایندی است از خرده هدف هایی که در ان از شیوه ی زندگی و تفکر ( خرد بنیادین و اصیل کهن سال ) تا ارتقا سطح کیفی و کمی ثروت و دارایی ، سلامت ، امنیت ، نشاط و شادابی ، همزیستی ، فرهنگ ، اداب و سنن و... را در بر می گیرد .که این مجموعه سبب می شود همواره و همیشه کشور ایران مصون از بلایا ی انسانی ، پویا ، زنده ، مقاوم و با ارزش های اصیل ، در جهان ادامه ی بقا دهد و همواره پایدار و پابرجا بماند . .
از سوی دیگر هر هدفی نوع ویژه و خاص ، برنامه های خود را تبیین می کند . برنامه ای که هدفی برای پیروزی نداشته باشد ، تدبیری برای باختن است ان هم در عصری است که به ان عصر جهش ها ی تکنولوژیک نام نهاده اند . عصری که در کمتر از یک سال تمامی مبانی و زیر ساخت های علم و فن اوری دگرگون و متحول می گردد . بخش دنیا مشارکت جوئیم و این ممکن نخواهد بود مگر آنکه دریابیم که نگاه دیگر انسانها و جوامع به زندگی چگونه است و انها چه سازوکار هایی برای شکوفایی ، رشد ، توسعه ، بهبود زندگی جمعی و بهینه سازی کیفیت زندگی خود
ما باید بازتعریفی جامع برای زندگی های فروپاشیده ، درد های مزمن و دیرسال ، طلاق ، کودکان خیابانی و کار ، زنان درمانده و خسته ، پدران رنجور و شرمنده ، و همه ی مصیبت های انسانی فراگرفته مان ارائه دهیم و با تدبیری سازنده راهکاری برای برون رفت از بحران های کشنده و مرگبار پیدا کنیم .
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا شوق آغاز مراو منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا بر گردم ؟حق برگشتن را زتنم دزدیدند
(The Waste Land) ترجمهي هومن عزيزي
و من در شگفت مانده ام ، در بهت آن که با آنهمه تلاش دوست کویریم ( استاد جرفانتیتک بلوسماراور ) چرا ؟ چرا ، پس از ای همه سال نباید تو ای دوست نام آورم برنامه ای برای تحقق اهداف خویش داشته باشی ؟
و ما اینک در این شگفتی هستیم که چرا ، چرا ؟
چرا ، دوست نام آور و ارجمند ما نتوانست ، پس از 10 سال برنامه ای منسجم برای بودن ، برای رشد و تعالی کشور ارائه دهد ؟
ما در شگفتیم که چرا کاندیدای ریاست جمهوری ، آن هم در کشوری با این سابقه و تجربه ی قرون ، نمی داند و یا نمی خواهد ، تکلیف و موقعیت خود را تعین و تبیین کند ؟
. " بعد از رنگ سرخ آتش بر چهره هاي خيس عرق
بعد از سكوت يخ زده باغها
بعد از جان كندن در ميان سنگها
فرياد ها و گریه ها
زندانها و قصرها
او كه زنده بود, مرده
ما كه زنده ايم ,مي ميريم
اينجا آب نيست
أ. فقط صخره است ,صخره بي هيچ آبی( اس. الیوت ).
شاید ، اگر مجموعه ی تبیین آفاق نبود ، اگر کوشش های بسیارش در اقصا نقاط این کشور نبود ، می توانستیم باور کنیم که در این معرکه نخواهد بود ، دوست نام آور ما نخواهد بود و با نبودنش ، مسولیت عشق و محبت و عهد و وفا دیگر نیست ، اما ، هست و...
اما چگونه است که می خواهد باشد و بماند ، اما نه برنامه ای دارد و نه برنامه هایی را که سالها است نیک اندیشان با رنج و مررات بسیار تهیه کرده اند نمی خواند و عرضه نمی کند ؟
گمان بر آن است که می خواهد باشد ودر عین حال نباشد ، می خواهد اصلاح طلب نامیده شود در ظرفیت اصول گرایی بی آن که بداند و یا اراده ی آن را داشته باشد که تغیری را شکل دهد .
خاك راهم و اين بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند، گرد من به جانت كو؟
جستجو در تاریکی ، نزدیک به هیچ کجا ، تنها تعبیری است برای او ، برای مردی که دوستانش را دشمن و دشمنانش را دوست می داند ، من برای آن مردی دلم می سوزد که عاشقانه با تمام وجود برایش می کوشد و هیچ جایگاهی ندارد ، روز گار غریبی است ، روز گاری که تو را به جرم محبت و عشق به سرزمین مادری از هر مفر و مجرایی که بیندیشی اعدام می کنند ، دلم می سوزد برای مردی که بیش از 10 سال طراحی کرد ، نقشه کشید ، با هر کس و ناکسی درگیر شد تا بتواند راهی به صلح سبز ، عشق به تحقق رویا های کودکان این سرزمین بگشاید و این چنین مهجور و .. رنجور به جوخه ی اعدام سپرده شد ، مردی که نه ریالی دریافت نموده بود و نه جایگاهی را اشغال کرده ، مردی که برای هر کشوری و برای هر اندیشه ای یک ثروت تمام عیار از شوق و انگیزش ، توانایی و جریان سازی است .
دلم می سوزد برای مردی که باور داشت به آن که :
باید براي سرافرازي ملي در عرصه ی توسعه ی فراگیرملی با اینده نگری و دیدگاهی جامع و بهره مندی از تمامی خصایص و خصلت های شکوهمند همه ی اعضا ملت ایران در داخل و خارج از کشور با سلاح و ابزار خرد بهره گرفت ، برای مردی که ایمان داشت که :
در هر وضعيت و موقعيتي كه ایجاد شود ، لحظات سرنوشت سازی فراروی ما است و نیاز داریم جنگاوری خرد پیشه و باورمند به همکاری گروهی در پیشبرد اهداف ملی صحنه ی نبرد را بیاراید .
او باور داشت که:
باید مردی بیاید ، مردی که : باید در گستره ی دانش و صلح طلبی کنونی رزم آوري انسان دوست و خرد ورز باشد ، ان چنان که هرگز و در هیچ گاه از سرنوشت جمعی تا حد امکان به تساهل و مسامحه و روی اوری به تعرضی بنیان برافکن غافل نماند و سرنوشت کشور را بر اساس زیاده خواهی های اشوب ساز به مخاطره نیفکند .
دانا مرد اعدامی باور داشت که :
اینک زمان ان رسیده که مدیریت کشور به ویژه رئیس جمهور آینده پیشگیر بحران های منجر به خشونت گردد و اجازه ندهد که فرزندان و عزيزان اين ملت پرپر شوند از اين روي امنيت پايدار را كه بر آمده ي افزايش توان عقلانيت و خرد جمعي و انباشت قدرت به منظور بازدارندگي از جنگهاي خانمان سوز است را وجهه ي همت خويش قرار داده و عزم آن نماید كه با اعتلا و سرافرازي ملي كه برآيند اعتلا و سرافرازي سازماني و فردي ( تك تك افراد جامعه ) است . رئیس جمهور آینده ی این بوم وبر باید بداند که نبرد آینده در رزم گاه فرهنگ و ارزش های اصیل انسانی و در بستر رفاه و بهبود کیفیت زندگی کل مردم ایران آن هم از مسیر توسعه ای درون زا و پایدارو مبتنی بر رشد و شکوفایی اقتصادی و هزینه کرد ثروت ملی در راه گسترش زیرساخت های عمومی همین ملت و سرزمین ( بی معارضه ای بیهوده با دنیا و ایجاد بحرانی بین المللی و حذف و نابودی تحریم های جانکاه ملت ایران ) میسر است.
آن مرد که جان بر سر هدف گذاشت و پرپر شد باور داشت به روح سلحشوری ، به روح حکمت ایرانیان دنیا ، ، اراده ی آن داشت تا گلهای کینه ی اندرون ما با گشایش عقده ها تباه گردد و این سرزمین عاری از غنچه های درد الود نفرت و کینه گردد، عفو و بخشش برای همه ..
اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار دستها را بر دستها ببندند بگذار تا بگوییم بگذار تا بخندند بگذار هر چه خواهند نجوکنان بگویند بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند بگذار تا ببارند خونها ز سینه ی ما
شاید شکفته گردد گلهای کینه ی ما روی دیوار (نصرت رحمانی)
او می گفت :( آن مرد کویری ، جرفاتیتک بلوسماراور ، استاد ، دانا ، عاشق ، صلح جو ، آقا ، مهربان ، جوانمرد )
اما چنین شکفتنی ، چنین درد پیکرجانی نیاز به خرد و تعقلی ملی و فرا گیر دارد . نیاز به ان دارد که مدیریت آینده ی این کشور دریابد که دیگر عصر تقابل مرز های جغرافیایی و سیاسی و دولت ها به عنوان مجریان و صاحب مملکت دیری است که گذشته و امروزه باید ملت ها ( تک ، تک ) انسانهایی که در یک محیط ملی زندگی می کنند و حتی آنها که در این سرزمین نیستند باید در سرنوشت خود نقشی شایسته ایفا نمایند و با تلاشی شوق برانگیز توسط رئیس جمهور آینده ، معضلات جمعی با خرد ملی و عزمی عمومی از میان برود ، اما او نمی دانست ، تکیه بر باد کرده است ، او نمی دانست که در :
در پشت هر "دوستت دارم""خداحافظ" ایستاده است.در پشت هر "خداحافظ""چه خوب بود آن جا در علف ها،کنار هم از آن همه سبزتر شدیم."کلمات منتظرمثل سایهها در فضای پشت آینهتاریکند:دست راستت را بلند میکنیکه بگویی سلامدست چپشان را بلند میکنندکه بگویند خدانگهدار.( ویلیام استنفورد)
می گفت مردی که سینه اش را سپر بلا این ملت رنج دیده کرده بود ، مردی که هرگز نتوانست اشک بر چشم هیچ انسانی ببیند :
ديگر نمی خواهم در اين گورستان قبركن عدم باشم
كاش می توانستم ثانيه ها را پشت ذهن دفن كنم تا هر گز شاهد مرگشان نباشم
می گفت :
با این همه باید اذعان داشت که تا این تاریخ هرگز چنین اتفاقی برای سرنوشت و آینده ی کشور ما رخ نداده است ، تقدیری که با کوچکترین خطا می تواند همه ی هستی و توان تاریخی ما را در هم کوبد و از پیکر نیمه جان ما خاطره ای دردناک و عبرت اموز برای جهانیان بگذارد .
جامعه ، زنان ، مردان و فرزندان این سرزمین در چرخشی بهت اور و شرم آفرین برای مدیریت کشور ، اعتماد خویش را به عمل کرد و بهبود وضعیت به دست آنها از دست داد ه اند و با لبهایی از ترس دوخته شده بی صدا با هنجار شکنی ، با اعتیاد ، با قانون گریزی ، با نا امیدی اشاعه یافته ، با طلاق بسیار فزاینده فریاد می زنند :
بگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.بگذارید پیشاهنگ دشت شود….بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شودسرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنندتا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد...آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند....من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده امدر زنجیره ی بی پایان دیرینه سالسود، قدرت، استفاده،من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شودسرزمینی که از آن من است.آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنیدپولاد آزادی زنگار ندارد.رویای آنهمچون بذری جاودانهدر اعماق جان من نهفته است.ما مردم می باید.... بار دیگر وطن را بسازیم! (هیوز)
دوست کویریم ، استادم ، پاره ای از خورشید را اعدام کردند ... با بی اعتنایی ، با بی مهری ، با هیچ و برای هیچ
مرد ، مرد را کشتند ، اعدام شد هر روز، تا بخاطر بسپارند همه ی آنهایی که می پندارند و گمان دارند که می توانند عشق به سرزمین ، مهر به مادران این وطن ، شادی برای کودکان این آب و خاک بخواهند ...عاشقی را کشتند ، به جرم دوست داشتن و عشق ورزیدن ، اخرین پیامش در برابر آنها این بود : میان عشق و نفرت ، عشق را بر می گزینم و برای تو هم که مرا به دار می کشی باز هم عشق هدیه می کنم ....
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
كه پسندد كه فراموش كني عهد قديم
اما ، آن مرد با طناب داری بافته از دانایی خویش ، با دست های توانای خودش که تسری دهنده ی عشق و ایمان به انسانیت و تدبیر بود در هر صبحگاه ، هر شبانگاه ، هر لحظه که مدیریت این کشور بی برنامه و تدبیر ، هر گاه که آن دوست با تحقیر و خود پسندی ، ملتی را به خروش از درد می آورد ، تیرباران می شد و با خون خود می نوشت ، من از این نفرت داغ ، من از این کینه ی سرد ، من از این وصلت درد ، من از این دوستان نیرنگ خسته ام ، من نمی خواهم که دیگر هیچ انسانی در این کشور بمیرد ، از مشقت فقر ، اندوه بیکاری ، مرگ آرزو ها ی معتاد شده ، غرق رویا های کودکان در دریای جنون و نادانی ...
اگر سوی آتشفشان خوانیم
و گر بردم تیغ بنشانیم
به نام تو سوگند و ایران زمین
که پیش تو بوسم به فرمان، زمین
می نوشت بیزارم ، و می خواندند او بیکار است ، یاوه می گوید مرد بارانی – مرد کویری – شاهوار نیاکان دانایی ، و سپس اعدام می شد تا نگوید صلح باید سبز باشد و...
در سرزمین منزبان مادری تمام کودکانجنگ جنگ تا پیروزستدر سرزمین مندر سرزمین مادریمکشتزارهای وسیعیستاز مینهای مرغوب خنثی نشدهدر سرزمین مادری منتاریخ پشیزی اعتبار ندارددر سرزمین مادری منسدهای بزرگی ساخته اندنه برای آبیاری و انباشت آببرای غرق کردن تمام اسطوره های مردمی که ریشه هاشاناز تنفس هوای بی اکسیژنبه خواب رفته استمن این سرزمین مادری راکه هیچ گاه در آغوش هیچ پدریخواب خوشبختی ندیده است رابسیار دوست دارم ( شعر از شاعری ناشناخته )
او را به دار بی وفایی آویختند تا لحظه ای بخندند ، این نا مهربان مدیران نام آور ، آنها که مردم در دستانشان بره هایی ناب برای سربریدن و جان دادن شده اند ، انها که تفاوت میان قومیت و همدلی را نمی دانند ، اما من
چقدر به این کلمات و اژگان او محتاج بودم ، انگار به جای چشمهای من دیده بود و به جای گوشهای من شنیده و به جای قلب من تپیده ...
اما حالا من می گویم ، سخن های ناگفته ی او را ...
من ، بجای او می گویم در فردای این روزگار سرد و تیره :
قلب هایمان را بر روی تمامی گل ها و مهربانی های عالم باز می کنیم تا فرصت تجدید نظری به روحمان دهیم تا لختی برای نفرت ورزیدن درنگ نماید .
گوش ها یمان را برای نغمه های دوستی و صغای معنویت باز می کنیم تا بشنویم چهچه ی مستانه ی پرندگان بی خانمان را و در اغوش کشیم بانگ بلند شفقت انسانی را در بستری از وفا به عهد .
روح سرنوشت را برای لمس زیبایی های جهانی در تکاپو و جنبش در گذرگاه ناپیدای بهار مردمان جهان ارسال می داریم تا دنیایی از شادی و خرمی در پیدا و ناپیدا ما را در اغوش کشد و به ما بیاموزد دوست داشتن بی دریغ را در سایه سار اموزه های فرازمند :
ای بها رمردمان
ای خرمی دوران
و آواز می خوانیم با اندیشه ای عصیانگرمان در تالاب ها ی کینه تا سرشت نازیبای بد خواهی برای همیشه و ابدیت از سرزمین مادریمان بگریزد و ما را در هاله ایی از نور و خوشبختی بسوی کمال محبت باز خواند .
با تفکری عجین در راستی و پنداری درست رهنورد قله ها و صخره های نظرگیر و به ظاهر دست نایافتنی می شویم تا جهانی بیازماید طاقت بردباری و استقامت خیر خواهی ما را ....
به عشقي كه ما را سر مي كشدبگذار باد بگذردو مرا با خود نبرد.بگذار باد بگذرد(نرودا)
کویر را با گل های نورسته ، درخت چه های صبور ، شاخه ایی از صنوبر و اقاقیا تزئین می نمائیم تا دریا بیاد آورد تمامی دیرکرد های خویش را و با خود ابرو باران را بیاورد و بر روی هر دیوار که در آن نقشی از یک ماهی هست ، دریا را پیش می برم تا ماهی از تشنگی و دریا از تنهایی گریه نکنند...
بر روی تمامی دفتر های کودکان این سرزمین ترسیم می کنیم نقشی از پدرو مادر بزرگ های فروتن و با وقار را تا دیگر هیچ طفلی در اندیشه ی تنهایی و ترس از تاریک نماند .
می نویسیم بر سر در هر درخت : روح جاودان سبزینه گی و شادابی را تا شاخه های فرو برده سر در ژرفای آسمان فراموش ننمایند لانه ی کوچک گنجششک بال شکسته را ...می نویسیم از آزادی و شرافت آزادگی بر همه چیز درخت :
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایان
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام: آزادی. ترجمه ی بامداد حمیدیا( پل الوار)
در امتداد همه ی جاده ها به پیش می رانیم ، در میان هر روستا می ایستیم ، برای هر کودک زاده شده و یا زاده نشده ، کالسکه ایی پر از عطر و گل بجا می گذاریم تا بدانند که فردایی بهتر از ان همه ی فرزندان این اب و خاک است در هر کجا که هستند و در هرکجا که نباید باشند و یا باید بوده باشند .
مادران سرزمینمان را در لفافه ای از شمیم و نسیم به دیدار اقیانوس عشق و همدلی می بریم تا زندگی را برای کودکانمان تعبیری از بخشایش و ستایش نمایند و خود اسوده خاطر در میان باد های بهاری نفس بکشند و نفس هایشان را در سینه محبوس نکنند و چشم به راه و مضطرب دیده بر هیچ دری ندوزند.
راه هایمان را ستاره باران خواهیم کرد ،پر از ستاره های درخشان تا هیچ انسانی در راه نماند و هیچ کس گم نکند مقصد زیستن را
ما معماران جهانیم . معماران شهر های ارام و هوشمند که از روی هر سقف ان هزاران گل اویز گردیده و در هر دیوارش نقشی از ماهی ای شناور در زندگی با شادمانی خوشبختی را جستجو می کند . من بر این باور نیستم که (عالمی دیگر بباید ساخت وز نو ادمی) خوشبختی و شادی همسایه ی دیوار به دیوار ما است .همسایه ی ما همان ادم عالی مقام دیگر است ، همان که ممکن است عالمی دیگر از باور داشته باشد ....اورا باید دریابیم ، با تمام باور ها و اعتقادش ...
ما رانندگان تراکتور های مزرعه ی خارها خواهیم بود و بار بردار و بار بر دوش تمامی سنگینی های عالم ، فقط بخاطر ساخت دنیایی بهتر و برای بهبود تمام زخم های زمین ، رنجهای کشتزار و ساخت دشتی از شکوفه ها و گل های همیشه بهار
ما می خواهیم دریابیم که چگونه می توان برای تغیر سرنوشت اندوه بار فرزندانمان در این دنیای عاصی و ویران شده شیوه ها و راه های بهتری را با دستهایی در هم گره شده و آرزو هایی مشترک پیدا کنیم .
ما خواستی اشتیاق آفرین داریم تا شوقی فزاینده برای تدبیر و آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد نمائیم و برای همه ی ادم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در اسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند و ما را یاری دهند .
یقین دارم که ما با هزاران سال تدبیر و همزیستی تاریخی خواهیم توانست شیوه ایی ایجاد نمائیم تا هر عضوی از این خانواده ی بزرگ ایرانی ما را همراهی و یاری نماید . یقین دارم که خواهیم توانست فردایی بهترو سرشار از امید بسازیم که هیچ مادری دلواپس اینده ی کودکی که نزاده نشود و هیچ پدری برای سرنوشت فرزندش در تلاطم روحی غرق در نا ارامی نگردد .
یقین دارم که می توانیم دیگر بار شکوه و اعتبار این کشور را باز گردانیم و ملتی شایسته ی احترام در صحنه بین الملل باز افرینی نمائیم . ملتی با اعتباری نه از سرترس دیگران بخاطر ناهنجاری و ایجاد دلواپسی ، که ملتی بخاطر ارزش های ژرف و عمیق انسانی اش که برامده از تفکر دینی و حرمت و شرافت اخلاقی ان خواهد بود .
یقین قاطع دارم که همه ی ملت ایران از لر تا اذری و از کرد تا بلوچ و از خراسانی تا بوشهری و...هرگز نخواهند خواست که برای ایجاد ترس و رعب مورد توجه واقع شوند ، بلکه اراده ی آن دارند که بر اثر دانایی و کمالات ژرف و بی مانند مهربانیشان شایسته ی تقدیر شوند . همچنانکه یقین دارم افتخار ما به تعداد چاه های نفت – ثروت تاریخی – دارایی مالی – علوم پیشرفته – تکنولوژی چشم گیر و معادن و ذخایر طبیعی و غیر طبیعی .... نیست و هیچکس به آنها هرگز افتخار نخواهد کرد . افتخار ما ایرانی ها در هرکجای جهان که هستیم به عزم و اراده یمان ، به هوش مندی نظرگیر انسان مدارانه ، به سلیقه ی عشق ورزی پهن پیکرما به دنیایی است که می سازیم تا التیام دهنده ی رنج های تمام آدم ها باشد، به توفیق ما برای ایجاد آرزوهای بزرگ و تحقق رویاهای ما است ، افتخار و عظمت هر ایرانی به ان است که هرگز در کشاکش چالش های ناحیه ای و منطقه ایی وحدت و امید خود به همدلی با یکیگر را از دست نداده و نخواهد داد .... اینها عوامل افتخار و فرازمندی تفکر ما در طول تاریخ خواهد بود، افتخار ما به آن است که هرگز در این کشور در هیچ خانه ای به روی میهمانش بسته نخواهد شد و به روی هم وطنش ...
ما افتخار می کنیم که در طول تاریخ هرگز دست هایمان را با خون انسانی بی گناه نشسته ایم و افتخار می کنیم که در میثاقی نا نوشته هرگز نخواسته ایم دشمنی و ویرانگری را گسترش داده و بذر نفرت را بکاریم ... ما فرزندان دلیر نیک مردمانی هستیم که در همیشه ی تاریخ بزرگترین دستاوردمان در کنار هم بودن و با هم ماندن و برای هم زیستن بوده .
این است بلندای چشم نواز افتخار ملت دیرپای ایران زمین که برای همیشه و همه گاه در تمام روز های سخت و دشوار در کنار همدیگر ایستاده ایم و برای تحقق ارزو های همدیگر تلاش کرده ایم و حتی با بذل جان و مال خویش جنگیده ایم تا هم وطن
مان سرافرازی و شکوهش را باز یابد .
افتخار ملت ایران با هم بودن و درکنار هم بودن است. ثروتی بی پایان و پایا نی آغاز گر
ما به این ثروت ، به این دارایی افتخار می کنیم
افتخار می کنیم که هرگز و هیچ گاه هیچ انسانی را به ناروا از هستی ساقط نکرده و در هیچگاه تاریخ هرگز عملیات انتحاری نداشته و نخواهد داشت . افتخار ما ایرانیان دانایی برامده از تعقل ما است . دانایی ای که مانع سقوط اخلاقی ما در انسان کشی گردیده
افتخار ما ثروت ما است ...
ثروت امید بی پایان برای بهبود و توسعه ی دانایی است ...
ثروت بی پایان ما شوق برای تحقق رویا های مشترک هر ایرانی است که در هر نقطه ای از زمین میزید ...
هر ایرانی یک رویا ...
هر رویا یک ثروت ...
هر ثروت یک تحول برای بهبود ...
ما متعهدیم که نگذارم هرگز امید و شوق برای حرکت در این پهنه ی دلاویز کاستی گیرد .میثاق بر آن است که از مرگ شقایق و از جان دادن قناری در قفس جلوگیری نمایئم .
می خواهیم که برای ایجاد تحولی در زندگی ابشاری از کار و تلاشی بی وقفه در این کشور بسازیم و بر ان عهد بمانیم که دنیایی زیبا ترو خردمندانه تر را طراحی نماییم .
هرگز اجازه ندهیم اشکی برای چشم مادری، گردابی از اندوه بسازد و خون تازه ای بر زمین بریزد .
نگذاریم زندگی بوی مرگ و نیستی به خود بگیرد حتی اگر جهانی را در کشاکش با کشورم ببینم .خود را با شوقی دل انگیز در برابر طوفان مرگ قرار خواهیم داد تا هرگز خانه ای عزاداری را تجربه نکند .
هم وطن می دانم که به خاطر همه ی بی حرمتی ها ، شقاوت ها ، نادانی ها ، و گاه سکوت تلخ همه و عادت به تنهایی بار غم برداشتن، توسط دشمنی که بی دلیل ساخته ایم :
دستی ميان دشنه و ديوار هست
اما هرگز میان ما با همه ی سختی و دشواری های سرکش و دل آشوب کننده ،هرگز و هیچگاه وبرای هیچ زمانی :
دستی ميان دشنه و دل نخواهد بود
هیچ ایرانی هرگز به کشورش و به ملتش خیانت نخواهد کرد ، این است ثروت واقعی و همدلی رویائی ما ، خیانت تنها تعبیرش آن نیست که :
دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت مي تواند جاري کردن اشک بر ديدگان کودکی معصوم باشد.
( اقتباس و تلخیص از شکسپير )
ما هیچ گاه تفسیری خود ساخته از خوب و بد را در هم نخواهیم آویخت و به کسانی که به هم اعتماد کرده اند ، دروغ نمی گوئیم ، حتی اگر آن دروغ موجبی برای مصلحت اندیشی من و برای پایداری و بقا موقعیت شخص خود و خانواده و دوستانمان باشد
استاد من ، جرفانتیک از رویا هایش گفت و لحظاتی بعد برای همیشه رفت ، او گفت :
بر این باورم که برای زنده بودن گاهی نیاز به آن خواهیم داشت که برای با هم بودن در همیشه ی تاریخ یک زندگی خاص و ویژه می تواند وجود داشته باشد ، حتی هنگامی که سخت در اندیشه ی گریز از هم ،خوشبختی را به کمین نشته ایم و سعادت را در نفرتی از دیوار های بی اعتباری و بی هم سویی پناه داد ه ایم . من بر این باورم که باید این سد التهاب اور چندش ساز را تخریب کنیم و بجای ان سدی برای گریز از طوفان وسیل بسازیم ، نه جدایش از همدیگر ..
دیگر نه به نام آزادی و نه به نام هویت ،هرگز نخواهد بود که شنیده شود مرثیه ای برای سرزمین ام ، بگذارید نام ، ایران اعتبار یابد ؛ همراه با حکمت و خرد شادی بخشش در زدودن تمامی کهنه غم های جهان و تمامی اندوه فقر و ویرانی انسانیت ، حتی آن گاه که نزدیکترین آدم به دانایی ما ، خیانت می کند به خودش ، به باور هایش و به دوستانی که هر روز بخاطر او و بخاطر عشق دیرینش اعدام می شوند ، مرثیه ای برای سرزمینم هرگز مباد ، هرگز مباد ، حتی آن گاه که عاشق صلح را تیرباران می کنند و صبحگاهان برایش ...
در سرزمین من آدم ها گروهی می میرندمن هر شب خوابشان را می بینموهربار که تلفن زنگ می زندبعدش خم می شومو از روی زمینخرده ریزه های قلبم را جمع می کنمهر بار گوش هایم آماده اندکه بشنوندچه کسی مرده است؟کدام دوست ام طلاق گرفته؟وکدام آشنای دور جان خویش را و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.
در سرزمین منرنج بی داد می کندحماقت سر به آسمان می زندسرزمین من دشت هایی وسیع،کوه هایی سر به فلکچنارهایی پیرو کویری تفتیده دارد
من سرزمینم را دوست دارمو نمی دانماین باتلاقی که می بینمو عده ای به آنجا نسبتش می دهندکابوس استیا خوابی سبک.....
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.در بعد از ظهر کوتاه زمستانی. ( شاعر ناشناخته )
حال ما مانده ایم و دستی به گناه آلوده ، چشمی هراسان برای سرنوشت ملتی دیرپا ، آغوش مهری فرو ریخته ، مردی ...
مردان نام آور در کنج عزلت و نام و ننگ و خویش پنهان روی شده اند ، آرزو های بزرگی فرو خفته ، هیچ پنجره ای گشوده نمانده ، هیچ میثاقی نیست .
چگونه می توان باور کرد ، چگونه که پس از 30 سال انقلاب ، هنوز مردان سیاست با بقچه ای از کاغذ پاره به مجلس می روند تا رای اعتماد بخرند ؟
چگونه می توان باور کرد که دوست نام آور ما هم به همان گروهی پیوسته که اقبال بلند و شانس پیروزی را در خارج از اراده ی ملت جستجو می کنند و می پندارند که برنامه های توسعه و تدبیر های رشد ، یاوه هایی بیهوده اند ؟
اینک و در آغاز بودن برای پیش تاختن ، با همان عهدی که بستیم ، با همان رویای استاد در ایجاد و ساخت کشوری شکوهمند و پر توان – کشوری که در آن پر پرنده قفسش نشود و فقر سرنوشت محتوم ملتش و بیکاری همزاد رحلتش – برای رشد ملی و دانایی ، بخاطر پاسداشت اندیشه های مرد کویری ( جرفانتیتک ) و بخاطر تمامی جوانمردی و پاک سرشتی ذاتی اش ، همواره و همیشه در جستجوی حقیقت هرگز چشم هایم را نخواهم بست .
اگر تا دیروز نمی توانستیم بگوئیم برنامه ها ی مردان سیاست کجا است و گاه از باب انس دیرین و دوستی سابق همواره همراه بودیم ، اینک باید بیاموزیم که همه را باید در بوته ی نقد گذارد و خرد ملی را ممتحن انتخاب کرد .
ما ارزش های پیشین ملتمان را به بهای ناچیز ی نیافته ایم که بخواهیم آن را وانهیم ،زمان و سایش جان این ملت رسوبات دیرین عشق و وفا را برای ما ارمغان نهاده است ، ارمغانی که در آن شرافت انسان بودن و انسان ماندن ، میهمان نوازی و پویش عشق ، همدلی جاودانه ی ملی ، آسایش و رفاه ایرانیان بطور جمعی ، تبلور اندیشه ها ی پاکیزه ای است که همواره مارا فرا می خواند .ما متعهدیم به حرمت بشریت که برای صلح سبز ، برای توسعه ی پایدار و برنامه های اجرایی آن بکوشیم .
دیگر زمان آن فرارسیده است که حرافی های بی پایه ، اقبالهای بی ریشه کسی را از میان این ملت به عنوان مدیر برکشد ، اینک زمان عرضه ی برنامه های رفاه و صلح پایدار است ، هنگامه ای است که باید قضاوت بر اساس دانایی باشد و چنین خواهد بود .
روزی به نام قومیت و زبان ، روزی به نام گرسنه پروری و دهان ، امروز به نام تدبیر ماورا ، فردا به نام خدا ، بر گرده ی احساس محجوب ما می خواهید اقبال بیابید و با دادن نهاری ( همان که در منزل خود بهتر از آن دارند و...5 دقیقه مضایقه ) کشوری را بی برنامه و بی هدف دیگر بار راهی میدان نفرت و کینه نمائید ، تدبیر تمامی کسانی که راهی برای گشایش فردا ندارند همین است ( دشمن باید بیاید و اگر نبود باید آن را ساخت و اگر نشد باید در سرزمین های دور آن را یافت و...) حالا هنگام نبرد دانایی و برنامه های اجرایی است .
من به نام استادم عهد می بندم که هرگز هیچ نوشته و نوشتاری را بدون نقد نگذارم ، گمانم دیگر بس است چگونه می توان در عصر دانایی و جهش تکنولوژیک ، این چنین از احساس زیبای یک ملت فروتن و با وقار بهره گرفت و هیچ ....شاید بتوان دیگر بار در افغانستان (امروز نه فردا که سطح دانایی آنها رو به فزونی است ) این چنین رفتار کرد ، اما در ایران دیگر زمان آن گذشته است که با بازی واژگان و تلفیق کلمات مردمی را اسیر کرد .
امروز باید صلح سبز ، صلح زیست محیطی ، صلح جان آدم با ثروت ملی ، صلح انسانیت با ارزش های اصیل جهانی ، صلح داناییی و فقر ، صلح خرد ملی و مدیریت جمعی پایدار گردد ، کهن میراث رودکی – فردوسی – مختوم قلی تا شهریار باید در گستره ی رفتار بین المللی ایران با جهان رواج یابد و به نام آزادی و شرافت انسان بودن و انسان ماندن صلحی پایدار و شکوفا در منطقه شکل یابد و ...
امروز باید برنامه ها ی اجرایی تمام آنهایی که عزم مدیریت بر این سرزمین پهن پیکر و مهربان را دارند باید شفاف با عهد نامه و میثاقی پایدار ، بی هیچ تحریفی از واژگان توسط دانایان این کشور مورد نقد و بررسی قرار گیرد و تکلیف اندیشه و رفتار میان وند های راست افتاده به چپ و چپ در غلتیده به راست ، بی هیچ لفافه و پوششی عرضه شود تا همگان بدانند که چرا باید گزینشی از روی خرد داشته باشند .
پایان
نزدیک به هیچ کجا دور از همه
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است / از عهد می نویسند ٬ ازبی وفایی می خورند /... اقتباس شعر قزوه
یکی از نام های شناخته شده ی ریاست جمهوری ،درست حدود ده سال پیش ، وارد فضای سیاسی کشور گردید ، به همت دوستانی که او را می خواستند تا جریان ساز اعتلاو سربلندی کشور گردد( بی هیچ انتظار و تمنایی ، بی هیچ خواستی ، بی هیچ دریافت موقعیت ،نام و نانی ..) ، نام و آوازه ای پیدا کرد ، و او هم از اشتیاقش به خرد ملی سخن گفت ، اگر چه هزمان هم زمان نامه ی 150 نفر را امضا کردو دوستان آن را اجباری برای بودن تعبیر کردند ، از تحول گفت و از آنکه رسالت تمامی فرزندان در خون غلتیده را بر دوش با سنگینی احساس می کند و باید اعتبار و شکوهی برای ملتی که دوستش داریم ، برای کشوری که باید پایدار بماند و...گفت . ...
چه روز ها كه يك به يك غروب نشد /چه اشك ها كه در گلو رسوب نشد /براي ما كه خسته و دلشكسته ايم نه/ براي عده اي هم كه بد نشد/..(از م.جهاندار)
فرزند کویر به او توصیه کرد که خودش را برای ورود به پهنه ی سیاسی گسترده ی کشور آماده کند ، او ابتدا می ترسید گاهی حتی چنین می نمود که جرات بیان آن بلند پروازی را هم ندارد ، می خواست دوست مرا ( برادر حسن – فرزند کویر – جرفانتیتک و همه ی نام هایی که دیگری که دارد ...) از بالکنی فرو اندازد که او را وسوسه می کند ، هرگز ندانست که همه برای زنده بودن باور ها، آرزوهایش و سرافرازی او کوشش می کنند ، هر گز ندانست عمق عشق همه ی این دوستانم را به کار هایی که باید انجام شود و تا کنون انجام نشده است ، نامه های بسیاری به او نوشته شد ، به آن امید که شاید با تدبیری بزرگ ، نجات بخش کشوری گردد که برای ان صدها هزار جوان با آرزوهای سرشاز از زندگی و عشق در خاک آرمیده بودند و او خود را هنوز زنده ی اضافی می دانست ، در آن پهنای بدنامی و سرگشتگی او به مدد ، راه کارها و ساختار های اندیشه ای دوستان فروزنده تر و خوش اقبال درخشید .
روزگار تغیرش داد (آرزوها و رویا های نسل های پیشین آهسته، آهسته در حال فرو نشینی و سایش در اندوخته ها است .دردی غریب کشور را فرا گرفته است ، دردی که نشان از بی هویتی و بحرا شخصیت دارد .) روز گار تغیرش داد با آنکه او هنوز در حرف می خواست ثابت کند که همان شخصیت خرد مدار همیشه است ، روزگار فرسوده کرد ، تمامی آرزو های صلح جویانه اش را ،
ولی (ما و فرزند کویر) ندانستیم ، روزی دولت های محلی را نوشت ، روزی دیگر به ترجمه پرداخت ، گفت زندگی کیفیتی تغیر یافته است ، یکی او را رضا خان نامید و آن دیگری سعد...، اما ما همچنان بر همان میثاقی بودیم که هر انسان وفا داری باید باشد ، عشق می ورزیدیم ، دوستش داشتیم ، دفاع کردیم ، سرمان را فرش گذرگاهش نمودیم ، دوستانمان را ترغیب به عشق ورزیدن به او کردیم ، دوستانمان بهایی سنگین عشق ورزی به او را پرداختند ، با زندان ، با اعدام با دار تبعید و زندان و فقر و استصال و نوکری در غربتی که شایسته ی آنها نبود ، اما او فراموش کرد ، ما هم باور نداشتیم به تغیر ش ، او فراموش کرد سینه هایی که برای او در برابر همه سپر شده بود و داغ و ننگ را بجان خریده بود ، اما او فراموش کرده بود ، همه چیز را فراموش کرده بود ، حتی دولت های ناحیه ای خویش را ، آرمانهایش را ، باور هایش را ، و ما می پنداشیم این از شدت مهر ورزی است ، دوستی و مهر بهایی دارد و ما باید بهای آن را می دادیم ..
اما او از یاد برد ، از یاد برد که چه روز ها که برای اوج کشیدن او به هدر نرفت ، چه روز های زندگی که بخاطر او بر باد نرفت ، در ژرفای زندان ، در اعماق زندگی جاری ، در میان دفاع از باور هایمان به باورهای او ...
حالا در تبین آفاق که گشایشی از نزدیک بینی انسانی است که به اشتباه عینک مادر بزرگش را با نمره ی 12 آستیکمات بر چشم زده ، در گستره های پژوهش برای دانایی ، همه از یاد رفته اند (باورها – دولت های محلی – شورا های اقتصادی – دوستان پیش آهنگ و...)، همه و کاش می شد دفاعی از روی دانایی از آن نوشته ها داشت ، دریغ که باز هم علی رغم همه ی بی وفایی ها و سرخوردگی ها به رسم مانوس عشق دیرین این فرصت را به کسی نمی دهیم که آنها را به طنز پردازی مبتدی بسپارند تا نمادی از لطیفه های سال 2009 و شاید هم ، خوشمزه گی های آخر سال گردد...
با این همه مایلم ، باز هم از باب رسم مردانگی و عزت نفس که فرزند کویر ، استاد دیرین ، تبعیدی دیروز ، اعدامی امروز محبت و عشق به ما فرزندان معنوی خویش آموخته ، چیز هایی را توضیح دهم و آنگاه برسم به آنکه چرا باید ، بنیان گذار اندیشه ی دولت های اقتصادی ناحیه ای ، خود آموزه ها و باور هایی را از یاد ببرد که بنیان وجودی خودش بوده و خواهد بود ، در انتها ی این بخش ، اسرار خواهم نوشت و اصرار خواهم کرد ، تا بدانند که دیگر زمانی برای ... نیست .
2شاید هم 3 روز قبل ، ضیافت گشایش حزب گونه ، شاید هم کنگره ی شادی و نشاط ، بهانه ای شد تا از اقوام و زبانها ، نیک مردمان و نیک سرشتان این کشور راهی تهران شوند ، مردانی به کنگره دعوت شدند که نمادی از فضیلت بودند ، آمده بودند برنامه های یکی از پر ادعا ترین مردان این کشور را بشنوند ، کسانی در آن میان نبودند، هیچ یک از مردان سرنوشت مردانگی در آن میان نبود ،کسانی که خود جریان ساز این اندیشه ها بودند ، کسانی که حرمتی بر باد گذارده شده داشتند که این شگفت می نمود .
به هر روی زنان و مردان فضیلت ، همان نوادگان مختوم قلی ، شهریار ، بختیاری ، قشقائی، سیبویه و...آمدند، بی آنکه برنامه و حرمتی در بزرگ داشت مهربانی بی دریغشان بشنوند ، همان ها که روزگاری به نام میزبان ماه ها و سالها سفره های بزرگ قلب هایشان را گشوده بودند و به حرمت میزبان هر پرنده و ... جای داده بودند ، لقمه ای به شتاب ، نگاهی به گذار و دریغ ، دل نگران و آشوب زده ، بی هیچ و برای هیچ آمدند و دریغ شد که فرصتی حتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، فرصتی داده نشد تا بتوانند در راه باز گشت به خانه به خانواده ها و قبایل و ایلاتشان بگویند:
نتیجه ی آنهمه مهربانی و گذشت ، کوشش و تلاش اندکی حرمتی و ذره ای احترامی است که به خانه آورده ایم ، میزبان را دیدیم و او در برابر ما سکوت نکرد ، دست هایمان را به مهربانی گرفت و به درد دل هایمان گوش فرا داد ، برنامه های زندگی بخش و سرشار از زیبایش را برایمان گشود و توضیح داد ، مطالب و برنامه ای بلند نظرنانه دارد و شما همراه من در کنارش باشید ، ...
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته
را بلکه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند/....
دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند/....
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند. ( نیما بخشی از شعر مهتاب)
دریغ و درد ، که حتی فرصتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، قدردانی از زحماتشان انجام نشد ، هیچ تلاشی که مبین برنامه ای برای گسترش عطوفت و مهرورزی است انجام نشد ، هیچ نبود ، نزدیک به هیچ کجا دور از همه بود و شد ....چرا ؟
به من بگو چرا ؟
چرا ما که نیکانمان همواره و در همه ی طول تاریخ بزرگ منشی و میهمان نوازی راه و رسم آنان بوده است ، ما که هرگز، دریده خو و هنجار شکن انسانیت نبوده ایم ، ما که برای همیشه و ابد در سرزمین صلح سبزمان بی حرمتی و نادانی را به نفرین گاه تاریخ برده ایم ، به من بگو چرا باید چنین شود ؟
اگر نبود انکه پیشینینان ما ، پدران و بزرگان این سرزمین ، هزاران سال پیشاهنگ قبیله ی دانش و دانایی ، حرمت و مدارا ، شرافت و انسانیت بوده اند و دانایی به ما آموخته است که باید انسان باشیم ، در شگفت نمی ماندم ، هنوز باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم که انسانی از قبیله ی من ، از ایل دانش و خرد ، از طایفه ما ، از خاندان وفا به عهد و عشق ، این چنین حقیرانه با میهمان دانشی مردش رفتار کند ، باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم ...
هنوز بر همان عهدم که که ما فرزندان مختوم قلی ، شهریار، رودکی ، فردوسی ، سعدی و حافظ و خیام... متعهدیم به شرافت انسانیت ، به پایبندی به ارزش های بی نهایت سرزمینی ، به راه دانایی ، و گریز از نفرت و ... حال چگونه می توان باور کرد ؟ تو بگو چگونه باید باور کرد ؟
می دانم- تو دامنه می خواهی- می دانم
تا از کناره بيايی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشايی/..../
من با سياهی دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگر است
به من بگو چرا باید تو ، تو هنجار شکن ارزش های اصیل این کشور باشی ، تو ، این تویی که ما دوستت می داریم هنوز ، مگر فراموش کرده ای ، از یاد برده ای ....
صلح سبز ، عشق فراگیر همواره پایدار ، خرد و دانایی شوق آفرین و زندگی ساز ، میهمان نوازی و عشق به بشریت ، همزیستی و محبت ، نمادی جهانی از تمامی راه های حکمت و دانایی رسوب کرده در ژرفای قلب ما ایرانیان است .
و از ان روی که ما وارثان تمامی اندیشه ها و حکمت پیشینیانی هستیم که با عشق ، صلح ، محبت ، رحمت و شفقت انسانی ، کرامت و شرافت این سرزمین را همواره بلند رتبه و نظر گیر ساخته اند ، راه های نارفته و بسیار شکوهمندی را برای ارتقا و سربلندی حکمت و دانایی ، مهر ورزی و خوشبختی تمامی هم وطنانمان و همه ی بشریت ، همه ی کسانی که در سرتاسر دنیا قلبی برای دوست داشتن و دلی برای انسان ماندن و انسان بودن دارند ، برای جهانیان طراحی و تدبیر خواهیم کرد ، در بستری از وفاق و همزیستی مسالمت امیز و با این شالوده ی نظر گیر که ما عضوی از خانواده ی جهان و عاملی برای تداوم نیک سرشتی و اشاعه ی راستی به دنیا هستیم ، همچنان که همدیگر را با هر زبان و رنگ پوستی که باشیم ، با هر دین و مسلک و مذهبی که داشته باشیم ، دوست می داریم ، ما وفا دارنه برای هم در طول هزاران سال جنگیده ایم ، جنگیده ایم که دیگر برای فرزندانمان جنگ نباشد ، ما همدیگر را دوست می داریم ، حتی اگر تو که نزدیکترین عزیز ما هستی آنها را ، از خود برانی ، برای همیشه و ابد ما ، قلب هایمان خانه ی همدیگر خواهد بود ، منزلی برای لختی زیستن و با هم اندیشیدن ، حتی اگر تو باور نداشته باشی ، حتی اگر که تو ...
عهد دارم که نگذارم ، به هیچ کس اجازه ندهم حرمت دوستان من ، هم وطنان و همراهان مرا فرو شکند و فرو ریزد ، و از این نیز سخت غمگینم که چرا تو ؟
من از مرگ نمیترسماین را قصاب به من گفت
در حالی که میبُرید، قطعه قطعه میکرد و میآویخت. (دی اچ لارنس) چرا تو ؟
چرا تو نمی روی ، کوشش نمی کنی اغاز کنی رفتنت را به سوی کلبه های عشق ، باور کن فراموش خواهی شد ، نیست و نابود خواهی شد اگر نروی به سوی جست و خیز پر دامنه برای کشف ناشناخته ها.
من از سکون تو غمبارم . من از درد جانکاه اندوه عزلت تو بی زارم . من از رنج تو هم بیمارم ، من از خو گرفتن و عادتت به تاریکی به پنهان شدن پشت دیوار های بلند هم بیزارم . من بیزارم از انکه دور از چشم های انسانیت ، عادت کنی به آنکه باور نمایی که زمستان است و تو مبرا از پاسخ دادن به مهربانی و عشق ، باور کن می ترسم که عادت کنی در باتلاق های بی عاطفگی و آواره گی روح تنها بمانی ، می ترسم از آن که سر در گریبان کشی ومثل بقیه شوی ، مثل بقیه شرم آور و ...
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان استکسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران رانگه جز پيش پا را ديد، نتواند،که ره تاريک و لغزان است مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي .../...
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگمبيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگمحريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزدتگرگي نيست، مرگي نيست/....
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،غبارآلوده مهر و ماه،زمستان است ...( زندهياد مهدي اخوان ثالث)
اما دوست گرامی ، ای آن که سالهاست درحسرت بودنت ، دوستانم را از دست داده ام ، ای همان فرزند ایران دیرین من ، وقت ان است که بدانی :
بر اساس پیشینه و دانایی بازمانده ی پیشینیانمان ، ما برای پاسداشت انسانیت ، فرازمندی تمامی ارزش های دیرسال این سرزمین ، بخاطر دنیایی سرشار از شادی ، صلح ، حفظ و ارتقا محیط زیست انسانی و زیست گاه های بشری، برای .... با تمامی توان خواهیم کوشید ، چه با ما باشی و چه برما ...
ما اهمیت و ارزش های بالنده گی و سرفرازی انسانیت ، تکریم هم وطنانمان ، حرمت و شرافت با هم بودن را فراتر و ارزشمند تر از همه ی دارایی ها و ثروت ها ی شخصی و خصوصی می دانیم ، ارزش هایی که باید تداومی جهان گیر داشته باشد وامید به سعادت و بهروزی را چشم نواز ترگرداند ، ما از دانایی ، هوش سرشار ،خرد انسانی و شوق انگیز پدرانمان و نیکانمان در یافته ایم که باید برای عشق ورزی و محبت فراگیر بکوشیم ( پدران ما ،ایرانیانی هستند با هر زبان – نژاد – تفکر – دین و مذهب و... تمام پسران و دختران مختوم قلی تا شهریار – اخوان ثالث تا شاملو – رودکی تا فردوسی – حافظ تا سعدی – و...) کسانی که با جانفشانی و تحمل دوران های سخت و دشوار ، در لحظات تنهایی و نیاز ، در همه ی سرنوشت تاریک و اندوهبار این سرزمین و در تمام لحظه های نا امیدی با اتکا و اعتماد به قدرت لایزال الهی و پیوستگی خود ، با قلب هایی به هم پیوسته و خانه هایی که جایگاه عشق و انصاف و محبت بوده ، راه های صعب و سنگلاخ های تباهی و جنگ را نابود ساخته و در ورا آن شوکت و عظمت دانایی ، حکمت و ادب را به این سرزمین اهدا کرد ه اند .
باید بدانی دوست دیرین که :
ما انسانیم و با انسانیت به این پیشینه و این ثرو ت انباشته شده ی، همدلی و همسویی ، هم خانه بودن و با هم زیستن ، حکمت و دانایی ، سلوک و رفتار مهر ورزانه ، تدبیر همسازانه ، همزیستی و همدلی جاودانه ،در طول قرون به خود می بالیم .
شاید بتوانی بگویی متاسفم ، اگر هنوز بتوانی ارزش های با هم زیستن و درک هم دیگر را بیابی ، اما شاید تاسف بتواند ، اندکی از آلام و درد درونی دوستانمان که منبع بخشش و گذشت در طول تاریخ می باشند بکاهد ، اما :
تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . (جبران خلیل جبران)
به هر حال ، باید بدانید که :
ما ( ایرانیان ، همه ی ما که خانه هایمان به روی همدیگر گشوده است و دست هایمان تکیه گاه حرکت یکدیگر است ) به خود می بالیم که توانایی آن را داریم که در سخت ترین شرایط و بدترین وضیت ممکن با ایجاد موجی از دانایی و شکوه عقلانیت در آینده اثر گذار باشیم .
ما وارثان خرد های صلح آفرین ، دانایی و پرتوسازان ایجاد محیط زیستی شایسته و هوشمندانه ایم ..
بی گمان شما نیز چون من ، بر این باورید که برای انسان ماندن نیاز داریم که خیلی از ارزش های زندگی در این کشور را با تمامی دارائی های بی مانندش حفظ کرده و در تعاملات زندگی مان لحاظ کنیم ، برای نجات زندگی خودمان و همه ی کسانی که دوست می داریم ...
ما انسانیم و خواستی اشتیاق آفرین داریم اشتیاق آن که شوقی فزاینده برای آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد شود و برای همه ی آدم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در آسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند.
جبران خلیل جبران- وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.
اما اینک این موهبت را تمامی خرد سرزمینم ایران با تمام فرزندام حکیمان برکشیده اش به به ما اعطا کرد اند. موهبت در زیر یک آسمان نفس کشیدن ، با هم بودن و به هم ابراز وجودکردن و برای بهتر زیستن ، برای سرافرازی وطن ....
می توانم بر گزینم که این مبارزه ی برای ماندن و یا رفتن را با برنامه ای اصولی و چشم گیر با ایمان و شهامت پذیرا باشیم و یا همچون کسانی که برنامه ای برای برد ندارند ببازیم ، نبرد اخرین برای ایجاد زیست گاهی که او را می پرستیم و برای ما عزیز است ، مبارزه برای شکوفایی و توسعه ی ایران ...
امروز این موهبت به همه ی ما داده شده تا با اراده ، عزمی دیگربار ، قدرتی بی پایان ، راهی را برگزینیم با کمک هم ، که ان راه ما را بسوی دنیایی بی چالش و بی اضطراب پیش ببرد و یا راهی که همه را نابود سازد ...
و اگر دیروز و دیروز ها جرات مبارزه داشتیم ، اگر نبود که برنامه های ما راهی برای باخت باشد ،امروز اینجا نبودیم .
امروز نیاز داریم که بدانیم چرا باید تلاش کنیم و نیاز داریم که اثبات کنیم می توانیم با هم و یکبار برای همیشه در کنار هم فارغ از زبان ، مذهب ، جنسیت ، تعداد سالهای عمر ، و...به اندازه ی توانایی ای مان بکوشیم . اما یقین دارم که می توانیم بهترین کارهای انجام نشده و تدبیر های بر زمین مانده را برای شکوه کشورمان انجام دهیم و همین من و تو ما را بس ، که اراده هایمان را در بستری درست پیش رانده ایم .
می خواهم بگویم این خواست و اراده ی ماست که آینده مان را شکل می دهد. موفقیت و شکست ما نتیجه عمل خودمان است نه کس دیگری. این خودمان هستیم که می توانیم هر مانعی را از پیش پایمان برداریم یا اینکه در این راه پر پیچ و خم گم شویم. انتخاب ما، مسئولیت های ما، موفقیت ها و شکست های ما هر چه که باشند، کلید سرنوشتمان در دست خودمان است.و این که زمان ان رسیده که بدون تعلل راهی را برای همزیستی مسالمت امیز با تمام دنیا ، رفاهی توسعه یافته ، کاری همیشگی ؛امنیتی فارغ از ترس جنگ و چالش با دنیا ، کوششی توقف ناپذیر ، عزمی برای بهتر زیستن و بهتر بودنمان را نشان دهیم ، اما باور کن هنگا می خواهیم توانست در این جاده ی سخت و دشوار پیش برانیم که بتوانیم بر تمام سرنوشت خویش مسلط شویم ، هنگامی که مهربانی و محبت ما دانه اش اگر نه جهانی را که حداقل هم وطنی را در بر گیرد ، ما می توانیم و باید باور کنیم...
نبودی تو و هیچ امیدی نبود
شبان سیه را سپیدی نبود /.../
نه سوسوی اختر نه چشم چراغ
نه از چشمه آفتابی سراغ /.../
فرو برده سر در گریبان همه
به گل سایه شمع پیچان همه /.../
به یاد تو بس عشق می باختند
همه قصه درد می ساختند/.../
که مردی نه درتندی تیشه است
که در پاکی جان و اندیشه است )سیاوش کسرایی)
دوست بزرگ مرد کویری من :
اما چگونه می توان در اقبالی چنین شادی بخش به کسی تکیه کرد که نه خود برنامه ای برای بردن دارد و نه این امکان را به دیگران می دهد که طرحی برای پیش تاختن و بهزیستن داشته باشند ، باورم بر ان است که ای کاش ، ان که هم وطنم را به نگاهی نا مهربانانه نگریست ، یک بار و فقط یک بار می توانست برنامه هایی را که برای شکوه و سرافرازی این سرزمین است را بخواند و برای انها که در تهیه ی ان کوشیده اند ، نه احترامی فرا زمند که حداقل به اندازه ی توانایی ارائه می کرد ، چگونه می توان ارزش های انسانی و شرافت دینی داشت در حالی که خود نمی توانیم پایگاه های هنجاری و رفتار های عقلانی را استوار سازیم ، چگونه باید به خانواده های بسیاری که نگران سرنوشت فرزندان خود هستند گفت که آنها هرگز نباید نگران هنجارهای اخلاقی و ارزش های اصیل انسانی فرزندان خود باشند .چگونه باید گفت ما دیگر در کنار هم اجازه نخواهیم داد که به نام امنیت اخلاقی و اجتماعی فرزندان ، زنان ، دختران و مادران و پسران ما تحقیر شوند، در حالی که خود همه ی انها و پدران و مادرانشان را تحقیر می کنیم ، ایا 5 دقیقه زمان بسیاری بود ؟ ایا اگر دبیر کل سازمان ملل را می خواستند ببینند اسان تر نبود ؟....
به هر وی شما اهمیت این نگرش و سازماندهی را بخوبی می دانید ، وقتی که در صف شرف و انتظار از تمام این ملت و حمایت بی دریغ انها ایستاده اید ، وقتی که هنوز بر این باورید که می توانید در ان سوی کشور برای فرزندان پیچیده در پرچم سرزمینمان کاری انجام دهید و امنیتی پایدار فراهم سازید ، نیک می دانید که نمی توانید به راحتی نفس بکشید ، اگر حمایت تمامی انسانهای شریف این سرزمین نباشد ، اگر فرزندان این کشور نباشند که شما را دلداری دهند وقتی که مورد هجوم و حمله قرار می گیرید . شما موفق نخواهید بود مگر در تعین سرنوشت خود با محبت تسری یافته و همدلی با تمام خردمندان این سرزمین سهیم شوید و ان را دوباره بسازید با تمام ظرفیت ها و امکاناتی که دارید .
اهمیت عمده ی این راه در ان است که ما عزم نموده ایم بیش از ان که با تئوری پردازی و حرافی های بی اصول و فاقد وجاهت کشور را به قهقرا ببرند ، با عمل و کار بی وقفه شکوه و رفاه را برای همه به ارمغان اوریم ، بزرگترین دستاورد ما جایگزینی بیهوده گویی بی فرجام در سرنوشت ملی وبجای ان عمل گرایی بی امان خواهد بود ، البته نه باز تنها بلکه با کمک و همیاری همه ، ملت ایران که مالک و صاحب این سرزمین هستند و اختیار ان را دارند که تعین نماند که چگونه ثروت خود را مصرف کنند وچه اولویت هایی در زندگی شان از همه بیشتر موثر است .
من فقط خواستم بگویم که ثروت کشور ما از چاه های نفت روزی پایان خواهد یافت ، بگویم که ثروت ما دلارهای نفتی ، معادن ، جنگل ها و.... نیست .همچنانکه قدرت ما در ارتش و نیروهای نظامی ما نیست ، حتی قدرت ما فرهنگ ما نیست ، انقلاب ما هم نیست که بسیاری از ان در دنیا می هراسند ، بلکه ثروت و قدرت ما دلاور مردمانی است که با غیرت ، پشتکار ، همت ، سخت کوشی ، قناعت و بردباری راه های ناهموار زندگی در این کشور را می پیمایند و به پیش می روند .قدرت و ثروت واقعی ملت ایران امید بی پایانش به بهبود و تعالی است ، مساله ای که هیچ ملتی قادر نیست چنین موقعیتی را تجربه کند و داشته باشد .قدرت وثروت واقعی ما ان جانمایه ای است که سبب می شود در شرایط بسیار دشوارو علی رغم اختلاف نظر فراوان در کنار هم باقی بمانیم و با امید بی پایان همدیگر را کمک کنیم ، همان ثروتی که هیچ کس در کاست قدرت که ان را ابدی می پندارد بحساب نمی اورد ، همان ثروتی که روزی دارندگان امتیاز های بزرگ مجبورند ان را محاسبه کنند و بگویند ، چگونه برای ملتی که دارائی های بس عظیمی دارد ،فرصت های برابر و امکانات مساوی فراهم ساخته اند و...
می دانم که اختلاف های بنیادینی میان بسیاری از شما و کاست قدرت با هم وطنانمان وجود دارد ، می دانم که باید گذرگاه هایی برای رفع اختلافات بیابیم .
فرصت هست سرو ساماني به وضع كشورم بدهم ؟
پل ...مي ريزد,مي ريزد ,مي ريزد
وقتي كه رنج مي كشي به من فكر كن
همانوقت مثل تو خواهم شد پرستو ! پرستو !
با اينكه نابود شده ام
اين تكه پاره ها را جمع كرده ام كناررودخانه
لياقتت را دارم؟ ؟/؟
دوستان من امروز و روز های بسیاری کوشیدند ، برای پیدایش راه کار هایی اثر گذار در وفاق ملی ، پل هایی از اعتبار و اعتماد بسازند و به جای ترس امید ، به جای ستیز و نفاق ، اتحاد را گزینند ، اما چه شد ؟
شب های بسیاری و روز های بیشماری وقف آن شد که بتوانند ، بگویند که زندگی معنای دیگری هم دارد ، اما چه شد ، 5 دقیقه فقط 5 دقیقه زمان زیادی نبود برای آن که بتوانی دلی را به دست آوری ، 5 را بخاطر بسپار...
در این شرایط دشوار کشور می خواستیم با کمک تمامی برادران و خواهرانم ( از ان نوع که شما می گویید ) بگذریم از دوران شکایت های حقیر و وعده های دروغین، جزم اندیشی ها و سرزنش های چرکین که برای مدتی بیش از حد چندش اور ، راهکارهای اصولی توسعه ی ملی را منهدم کرده بود، می خواستیم از تمام انهایی که نامی بلند در مجموعه ی قدرت ندارند سطحی از بلندا و توانی از معرفت بسازیم ، می خواستیم ... اما چه تفاوتی میان نام داران و بی نام ها وجود دارد ، باور کنید گاهی و بلکه همیشه این ادم های بی نام و نشان بوده اند که توانسته اند اثرگذار ترین راه های خرد و نیک اندیشی را بگشایند ، کسانی را اینک می ستایم که بی هیچ ادعا ، بی هیچ منت و نامی جریان و مجرای توسعه را بگشایند ، کسانی که معنای ادب اجتماعی ، فرهنگ انسانیت ، مفهوم شرافت رفتاری ، تفسیر ارزش های بنیادین بشریت را می دانند ، من به انها که حرمت میهمان – دوست – هم وطن – همدل – همکار – و...را می دانند اینک بر همه ی نامهای بلند اما بی اصول و بی معرفت در رفتار و کردار ارجح می دانم ، بگذارید بماند ... بگذارید این دوره جزم اندیشی و حقارت های کودکانه ، این فضیلت های منسوخ و دروغین سپری شود.
با این حال یقین دارم که همه ی ما خواهیم توانست فارغ از اختلافات جناحی و فکری ، میثاقی برای پیشبرد زندگی جمعی داشته باشیم ، خواهیم توانست کدورت های فی مابین را مرتفع سازیم ، هیچکس در این راه جز خودمان نخواهد توانست به ما کمک کند ، همچنان که برای توسعه یافتگی و رشد کشورمان باید فقط به خودمان ، نیروی خستگی ناپذیر جوانان برومندمان ، تجربه ی شکوهمند سالمندانمان تکیه کنیم .
با تاکید دوباره بر عظمت کشور تاریخی و دیر سال مان که روزگاری نه چندان دور مهد علم و دانش و آبروی شرق خستگی ناپذیر بود ، و در فراگرد تاریخ کوشش های این ملت سرافراز در می یابیم که عظمت راهیچگاه به کسی هدیه نمی دهندبلکه باید آن رابا کار ، تعهد ، سخت کوشی و... به دست آورد. انقلاب در فردای پیروزی با تحریم های بس سنگین و ناگواری مواجه گردید ، تحریم هایی که می توانست هر ملتی را از پای دراورد ولی ما ایرانیان ، با استعانت از قادر متعال و همدلی هم وطنانمان ( کسانی که معنای نیکی و ادب را می دانستند و برای توسعه و شکوفایی محبت کوشیدند ، بی هیچ منت و مزد و نامی ...) توانستیم از این تهدید خوفناک با همدردی و هم سویی ملی بگذریم ، این مسیر محنت و مصیبت دامنه دار را با رنج و تلخی بسیاری پیمودیم.
این افتخار و هنر ایرانی بود که در طول هزاره های بسیار دیگر بار توانست سازنده ی شکوهی از خود باوری و اعتماد به فرزندان جوان کشور باشد ، در این میان ما ملت ایران هرگز به کم و اندک قانع نبودیم ، عزم ما سربلندی و سرافرازی دامنه داری بود تا عقب ماندگی های تاریخی ما را جبران نماید . این مسیر دشوار و گاه تحمل ناپذیر راهی نبوده است که کم شهامتان در آن گام نهند، راهی برای سرافرازی بی گمان راه دشوار و شجاعانه ای است که فقط از یک دریا دل حرکت در ان بر می اید ، این راه صعب و پر از سنگلاخ ناکامی و درد را کسانی که تفریح را بر کار ترجیح می دادند، یا تنها در جستجوی دستیابی به لذت ثروت و شهرت هستند پیدا و هموار نکردند، کسانی که دشمن تراشی کردند و با اندک فرصتی ثروت ملی را به تاراج بردند در این راه سخت همراه ملت نبودند ، بلکه بر عکس کسانی با عشق راه تعالی را ایجاد نمودند که اراده ی ان داشتند تا دیگر بار عظمت تاریخی و شکوه ملی را به این سرزمین در عین گمنامی و تنهایی اعاده نمایند . انها دلیر زنان ومردانی بودند که با دست های تهی و دلی سرشار از امیدی بی پایان کشور را در این راه دراز و ناهموار به سوی خود اتکایی و رفع نقص های بنیادین رهنمون کرد ند. انها از قبیله ی مردان و زنان زحمت کش و رنج دیده ی این ملت بودند . انها جوانان رشیدی بودند که بی هیچ منتی تمام تلاش خود را کردند ، انها همه از قبیله ی فرزندان کویر ، مختوم قلی ، شهریار ، شاملو حافظ و سعدی ، از تبار دانایانی بودند که سکوی پرتاب و سکوی پرش عده ای شدند که هرگز رنج انسانیت را علی رغم بد سیرتی و بی ادبی نامداران فراموش نکردند .نام اورانی بودند که در عصر دانایی و جهانی شدن ، عزم ان داشتند تادیگر بار دوباره چرخ را اختراع کنند و بر ارابه ی زمان باری از عقب ماندگی استوار نمایند ، اما تبار عقل و خرد با جانفشانی و تدبیر با هزاران تدبیر و شیوه به انها اموخت ( در عین حالی که خود قربانی این دانایی شد )که دیگر نمی توان حصاری پولادین در اطراف این سرزمین کشید و پرچین های بلندی بر ان آویخت تا رابطه ها با دنیای مدرن قطع گردد .
دانایان به نام داران اموختند که دیگر نمی توان عقربه های زمان را به عقب باز گرداند و در انزوایی خود ساخته درد بی همدلی و بی همراهی را در دنیا را ازمود ، جهان اینک بیشتر از همیشه به هم وابسته و پیوسته شده است .راه چنین ساختاری به هم پیوسته از میان دانایی گرد امده ی جهانی می گذرد ، راهی که شرایط را برای بهبود کیفیت استاندارد زندگی شایان تر و ارزشمندتر می کند .
قربانیان دانا با نام اورانی همدم بودند ، نام اورانی که اراده ی ان داشتند و دارند که با مجموعه فعالیت های مخرب و ویرانگرشان دور تادور این کشور حصاری بکشند و بر ان حصار تندیسی از تنهایی آویز نمایند تا توسعه ای درون زا را خود با ابداع چرخ دنده شکل دهیم ، دیواری احداث نمائیم در اطراف کشور تا ما را از همه ی جهان دور نگه دارد و هیچ تجارت و گذاری با هیچ کشوری توسعه یافته نداشته باشیم ، تا مبادا از درز و شکاف ایجاد شده ، فرهنگ استکباری وارد این کشور گردد. اما همین عده را باور بر ان است که باید کالا ها و محصولات نارغوب و بی کیفیت را از کشور های دیگر وارد کردو تکنولوژی فروافتاده و رو به زوال را از این گروه از کشورها خرید .
همین عده از نام داران را گمان بر ان است که باید صنایع کهنه ، ناکارامد ، فرسوده و فاقد فن اوری را به هر قیمت ممکن حفظ کرده و شرایطی را فراهم سازیم تا انها به حیات پر از ضرر و زیان خویش ادامه دهند ، صنایعی که متاسفانه اغلب انها دولتی بوده و تمامی هزینه ها و مخارج خویش را به قیمت فروش دلار های نفتی جبران می نمایند .این باور ها و رفتار ها منجر به ان گردیده که ایران گورستان صنایع ناکارامد و فاقد بهره وری و عدم هماهنگی با محیط زیست باشد ، خسارتی که نسل های بعد باید تاوان ان را با مصیبت بیماری ، تهی شدن معادن ، چاه های نفت و... بپردازند ، همچنانکه نسل کنونی تاوان ان را با هزینه ی گزاف ، قیمت بالا ، الودگی زیست محیطی و...می پردازد .دانایانمان را قربانی کردند ، خود قربانی شدند تا این راه مصیبت بار فراگیر نگردد ، حتی به قیمت تباهی زندگی و خانواده هایشان ... دریغ ... دریغ ...
(وقتی که دوستان دشمن می شوند ، هنگامی که هیاهو جای برنامه را می گیرد ، قربانیان دانایان سرزمین خواهند بود )
دریغا که دانایان قربانی شدند تا بگویند که : اینک در عصر دانایی و دوره ی جهش های تکنولوژیک دیگر نمی توان بخاطر مسائل سیاسی و مصلحت اندیشی ، کشور را از صنایع و اکانات مناسب و شایسته محروم کرد ، همچنان که نباید از اینده نگری در همه ی حوزه های اقتصادی و فنی هراسی داشت ، کشور ما با هر انچه که می اندیشد از اینده و تعاملات مترتب بر آن نمی هراسد ، بلکه با چشمان باز و روشنایی ایجاد شده در عهد انفجار اطلاعات به استقبال اینده ی با شکوه جهان می رود . دانایان همان قربانیان بعدی هزاران بار گفتند تا بیاموزند، گفتند که :
ما خود را با آینده تطبیق خواهیم داد و شرایطی را ایجاد خواهیم کرد که مصرف کننده و مردم نیک سرشت ایران از بهترین تکنولوژی ها و به صرفه ترین انها بهره ببرد ، بی گمان اگر در راه بهره وری و استفاده و برخوردای بهتر مردم از فن اوری روزآمد جهان نیاز به تغیر بسیاری از مبانی دیپلماتیک داشته باشیم برای خدمت به مردم و ارزان تر و با کیفیت تر شدن کالا ها و محصولات ان را نیز انجام خواهیم داد . ما حتی حاظریم با تغیرات گسترده در روابط بین الملل مناسباتی ایجاد نمائیم که صنایعی ارزنده ، کار افرین و انطباق یافته با محیط زیست در کشور پای بگیرد و مردم ما از کالا ها و تولیدات با کیفیت و ارزش های خاص بهره گیرند .
دانایان گفتند (و قربانی شدند ) ما یقین داریم که با افزایش کیفیت کالا ها و محصولات تولیدی ، بهینه سازی ساختار های مولد قدیمی ، تجهیز کارخانجات با تکنولوژی کهنه به کارخانه های متعالی و دانش محور ، خواهیم توانست خدمت ارزنده ای به کشور و مردم مان ارائه دهیم ، بی شک مردم ایران شایستگی ان را دارند تا از بهترین کالاها و محصولات جهان با قیمت پائین و ارزان بهره مند شوند و این نه تنها انکه باعث رشد ملی صنایع کشور شده بلکه عاملی برای شکوفایی و بهبود زندگی جمعی نیز خواهد شد ، همچنان که ابزاری برای ترغیب و تشویق سرمایه گذاران داخلی و خارجی در سرمایه گذاری درصنایع و تولیدات ملی خواهد شد .
قربانیان خرد ورز گفتند :اگر راهی برای فردا بگشائیم ، اگر ایمان بیاوریم به انکه می توانیم با دنیا ی پیرامونی به تعاملی خوشایند برسیم ، اگر باور کنیم ، نیروهای خلاق ، متفکر ، پر انرژی جوان کشورمان را ، و اگر خلاقیت و توانایی های انان را در ساختاری خردمندانه سامان دهیم و برای بهسازی رفتار عقلایی تولید ثروت صنعتی و کارخانه ای کشورمان از استعداد های روزامد دانشگاه ها بهره گیریم و در سازمانی توسعه یافته و متعالی ، در دولتی کوچک ، چابک و چالاک عمل نمائیم و اتحادیه ها و سندیکاها و مجامع خود انگیخته ی صنفی را ایجاد ، حمایت و بازبینی نمائیم ، انگاه خواهیم توانست ، فارغ از بورکراسی فرساینده و توان فرسا ، صنعتی قابل احترام و رقابت در پهنه ی گیتی ایجاد نمائیم .
اما دریغ و درد ، دریغ و درد که نام اوران ، همانها که قول داده بودند برای مصالح مملکت خواهند کوشید ، همانها که سکویی از دانایی افراشتند و بر جنازه ی خرد تاختند و آوازه ای بلند ساختند ، در افتتاحیه ی حزب و گروه خود ، باز هم بر سیاق همیشه ، عقل را بر سر در خانه ای ویران آویختند و جمعی گرد ساختند که مشخص نبود ،بالاخره آن که ما از تبار دانایی او را می دانستیم :
کورکورانه گر به راه افتی
----------------------------------------------------------کورکورانه هم به چاه افتی
طرف دار اتحادیه های صنفی می باشد ، دولت محلی اقتصاد پایه اش کجا است ، ایا این برنامه ی حزب است یا تدبیر گروهی خارج از تعاملات اجتماعی و بریده از کشور ، ایا هنوز خرد ملی را شالوده ای برای رفع بحران می داند و یا بر تدبیر خویش متکی است ، ایا رفتار و کردارش سیاسی است ؟ و اگر سیاسی است چرا قادر نیست و نمی تواند در هر ناحیه ای از کشور ساختاری فزاینده و پرتوان بسازد ، ایا اصلا از فعالیت سیاسی اطلاعی دارد ، ایا این جشنی است برای نمایش خوش تیپی و یا نمایشی است برای بودن جمعی انسان که بعد باید دلسوخته و افسرده باز گردند ، ...، رفتار و برداشتت از عشق و صلح سبز جهانی چیست ، ایا هنوز بر ان باوری که باید با ایجاد بحران کشور را تباه و یران سازی ؟ اگر این چنین است افراد شایسته تری برای بحران طلبی و آشوب جویی هستند ، طرف دار چیستی ؟ عشق و یا نفرت ، سکوت یا فریاد ، فاجعه یا توسعه ...، از کدام پایگاه فکری و اندیشه ای برامده ای ، جایگاه عقل سیاسی ات کجا است ، مخاطب هدفت کدام گروه و طبقه است ، ....، به چه می اندیشی ؟ ایستادن میان همه ، داشتن شانس و اقبال ؟ به چه می اندیشی وقتی که برای نهار تعدادی ادم محترم و زبده را دعوت می کنی و خودت زندگی ات را به ریسک می گذاری و در میهمانی جاده ها پیش می روی ، کجایی ای ادمی که می گفتی خرد جمعی – معضل ملی – اراده ی عمومی ، کجا رفت ان اندیشه های دولت ناحیه ای خودت ، ان ساختار شفاف و عقلانی خودت ، ان پرهیزت از جنگ و تقابل خصمانه و گشایش مرز های اعتبار ملی ؟
.کاش می دانستی ، کاش می دانستی چرا باید بزرگان قوم را به جشنی دعوت کنی که خودت نیستی و کسی نیست که حرمت انها را نگهدارد و حتی از بنیان گذاران تفکر و این جهش اندیشه ات دعوت نکردی ؟ چی شد ؟ چی شد ... آن حرف و حدیث ها ... آن زندگی ... آن برادر حسن و...و آن همه کوشش ...ایا آن همه انسان شریف ارزش آن را نداشتند که خودتان می بودید ؟... شاید باید رسوایی دیگری پای بگیرد و ...
من سيم گونم و شفاف و دقيق بي هيچ تصور قبلي فوراً مي بلعم هر چيزي را كه مي بينماز عشق يا تنفر مه يا غباري رويم نيست من بيرحم نيستم تنها مي نمايانم راستي و درستي را چون چشم مدتها مي نگرم بر آن فكر مي كنم جزيي از قلب من است اما اين يك احساس بيهوده است تاريكي بارها ما را از هم جدا كرد واقعيت خود را در من مي جويدسپس رو مي چرخاند به سمت آن دروغ گويان ، شمع ها و ماه من به پسِ پشتش مي نگرم منعكس مي كنمش به درستي تنها اشك تحويلم مي دهد و لرزش دستانش را برايش اهميت دارم او مي رود و مي آيدصبحها صورتشجانشين ظلمت مي شود آينه« سيلويا پلات
کاش شهامت آن مردی را می داشتید که وقتی به من نویسنده ی این سطور گفت که دیگر ننویسم و کلماتی همچون ، آنارشیست ، بحران طلبی ، نفرت خود ساخته ، کینه افرینی و...را بکار نبرم ، آن قدر جرات و عرضه داشت که عذر خواهی کند و بگوید ، از همه عذر می خواهم ، و بگوید ارزش زندگی به آزادی و بزرگ اندیشی است ، و بگوید بنویس و من گردن آن کس را خواهم شکست که بخواهد قلم تو را بشکند ، کاش آن قدر شهامت می داشتی که همچون او به خانه ی فرزندان معنوی خویش بروی و با دلداری و دلجویی بخاطر تمام زحماتشان از آنها تشکر کند . کاش جای کسی بودی که توانست بزرگترین خطا ی من را که زندگی اش و اقتصاد و حرمتش را فرو ریختم ببخشد و با ز هم پیگیر دل جویی و همراهی باشد ...کاش ...
با این همه می خواهم بگویم ، با آنکه نمی توانید بااین شیوه ی رفتاری اثری بگذارید ، رقابت دشواراست برای بودن در عرصه ی سیاسی وقتی که چیزی برای ارائه و تدبیری برای نمود اندیشه ندارید .
اما باز هم گفته های آن دوست دانایم مرا رها نمی کند که همواره می گفت :
به عنوان یکی از اعضا خانواده ی ایران بزرگ ، مشتاقم اعلام نمایم که برای پیشبرد اهداف توسعه ی جامع ملی ، ایران نیازی به درگیری با هیچ کشوری در جهان نداریم هیچ کشوری تمایلی به ایجاد چالش و تعارض ندارد . با این همه ، ایران مایل است به عنوان عضوی از خانواده ی جامعه ی جهانی ایفای نقش نماید ، همچنین برای تسریع در تحقق اهداف توسعه ی جامع ملی ، ما با اشاعه و گسترش سلاح های هسته ای – اتمی – شیمیایی مخالفیم و این حق را برای تمام اعضا خانواده ی جهانی قائلیم که در هر شرایطی با ما تعاملی سازنده و پویا اشته باشند ، اعتقاد ما بر ان است که یک کشور اتمی ولی فقیرو ناتوان همچون پاکستان نمی تواند نقش سازنده و اثر گذاری در منطقه ، ناحیه و کشور خود داشته باشد ، همچنین مایلم اعلام نمایم که برای ایجاد پایه های توسعه ای پایدار تمام تلاش خود را برای حذف و از بین بردن تحرم های بین المللی که به سبب ضعف دیپلماسی کشور ایجاد شده بکار خواهیم بست و یقین داریم که خواهم توانست راه حل هایی مبتنی بر شرافت و انصاف بین المللی برای حل معضلات کشور بیابیم و شرایطی را ایجاد کنیم که در ان اعتبار – عزت – حرمت و شرافت ایران دوباره اعاده گردد .
هرگز راضي نبودم از آنچه هست و مي گذرد . چه تفاوت دارد در كجا بودن ؟ ( اشتایت مایر )
ما خواهیم توانست مملکتی درمان شده ، بدون فقر تباهی اور ،با مبارزه ای قاطع با تروریسم ، قطع رابطه با کشورها و سازمانهای متهم به اعمال غیر انسانی و تروریستی ، کشوری سرشار از امید ، اشتغالی سازنده و بی وقفه ، اقتصادی سالم و مبرا از رانت و ...ایجاد و احیا نمائیم ، اما برای این که بتوانیم اهداف توسعه ی ملی را محقق سازیم نیازمند کمک فکری و عملی تمامی ایرانیان در همه جای جهان ،هر کس که شناسنامه ی ایرانی دارد هستیم ، ما صاحبان کشوری هستیم که باید تعین نمائیم چگونه باید اتاق هایی شیشه ایی برای هزینه ها و درامد ها ی ملی بسازیم و به چه طریقی بستری برای سالم سازی اقتصاد و سیاست بیمار کشور بیابیم .
توجه به محدودیت زمان و وقت تعین خواهد کردکه چه کارها و فعالیت هایی باید نخست انجام گیرد و چه کار هایی در نوبت قرار خواهند گرفت . تعین اولویت ها و ارجحیت های زمانی و کاری ، کمک می کند که فرصت ها و مخاطرات نیز بر اساس اولویت ها شناسائی گردد . بدیهی است هنگامی که کاری باید به سرعت انجام گیرد اگر در زمان خود شکل نپذیرد تبدیل به مشکلی سهمگین و معضلی ویرانگر خواهد شد .
امروزه کسانی و جوامعی موفق خواهند بود که برنامه ای داشته باشند ، برنامه ای برای رشد و توانمندی ، همان که دوستان ما نتوانستند ان را ارائه دهند ، برنامه ریزی ضرورتی گریز ناپذیر است .
بدین لحاظ ، برنامه ریزی بیان می کند که از اغاز تا پایان – مجموعه روش های تحقق هدف – دارای چه نظم ، سرعت ، ساختار و ... می باشد ، به تعبیری مبین ان است که نشان دهد ، نقشه و راهبرد عمل چگونه خواهد بود از این روی برنامه ریزی برای تحقق هدف ( خواه این هدف زندگی شخصی باشد و خواه مصالح و مناسبات یک ملت ) سازوکار و یا مکانیزمی است که زمان را ذخیره می کند و یا به تعبیری موجب می گردد ، اقتصاد زمان و وقت رعایت گردد .چنین نگرشی موجبی است برای ان که اولویت ها مشخص گردد . راهکاری که تعین خواهد کرد .
برنامه ها در هر مقطع و جایگاهی که باشند ، نشان می دهند که چگونه باید
هدف ها تحقق یابند
آن بزرگ مرد ( دوستم جرفانتیتک بلوسما راور ) ، در واپسین لحظات گفت :
از این روی ، هرگز نمی توان برنامه ای را بدون درک شرایط محیطی و زیست گاهی ( انسانی – طبیعی ) طراحی و تدبیر کرد . تنظیم و تعین برنامه ای مجرد از عوامل محیطی و شرایط پیرامونی ، برنامه ای در خلا بوده و هرگز توفیقی سازنده نخواهد داشت با این حال هدف اصلی همواره تابع و برایندی از هدف های کوچکی است که با در کنار هم قرار گرفتن چیده مان اصلی را شکل می دهند ، تغیرات و تحولات در طی زمان و بر اساس تحولات فقط می تواند این خرده ، هدف ها را دچار تغیرو دگرگونی در جایگاه و اولویت سازد ، اما هرگز نمی تواند انها و هدف اصلی را تغیر دهد ، چرا که با تغیر و استحاله ی خرده هدف ها و هدف اصلی بنیاد و شالوده ی سازمان و یا مجموعه فرو می ریزد .
روح ملی ، ارزش ها و باور های اصیل ایران چیست ؟ ایران سرزمینی با تعدد اقوام و زبانهایی است که مذاهب و ادیان مختلفی را نیز در خود جای داده است ( اگر چه تشیع دین غالب بر این کشور و اسلام دین رسمی است ) بدیهی است که روح ملی ایرانیان و ارزش های اصیل ان ، تنها مبتنی بر شمول دایره ی دینی نیست ، بلکه برایندی از ادیان و باور هایی است که در غالب ، حکمت و فرهنگ ایرانی که نمادی از همزیستی ، تساهل ، تسامح ، دانایی و سرزندگی مشهود است . این هدف که بقا ایران را پایدار می سازد ، هرگاه کاستی گیرد و یا نتواند به سبب سومدیریت و یا عوامل بیرونی و محیطی محقق گردد و عظمت و نماد های خویش را نشان دهد ، انگاه ایران بشدت در فضای کالبد حیاتی خویش کمبود و دردی جانکاه را ملاحظه خواهد کرد ، تاریخ در فراگرد خویش ، جنگ ها و نبرد های خون باری را در معرکه ی نبرد دینی و بهانه های برامده ازبیاد دارد ، درد واره هایی که هر گاه اغاز گردیده با خود بخشی از سرزمین ایران ، توانایی ها ، ارزش ها ، ثروت ، اندوخته های معنوی و حکیمانه و... را به یغما برده است ... .از این روی ، در راستای منافع ملی ایران و تمامی ایرانیانی که در سراسر گیتی نشانه ای از حکمت و روح پایدار ایرانی دارند ، اینک در هنگامه ی انتخابات ریاست جمهوری ، مایل هستم بدانم ، تدبیر و برنامه ی مدیریت و کاندیداهای ریاست جمهوری در این مورد چیست ؟ عصر کنونی را از همین روی عصر به هم پیوستگی ها دانسته اند ، هرگز و هیچ گاه نمی توان در دنیا ، پدیده ایی را مجزا و نفک از دیگر پدیده ها در نظر گرفت ، پیوستگی و نگرش ارگانیک که مبنای محیط زیست و تمامی ساختار های شکل یافته در ان است ، به روشنی تبیین می کند که چگونه می تواند فقر موجود در برزیل منجر به دگرگونی اقلیمی در ایران و جهان شود ، همچنانکه این پیوستگی نشان می دهد که چگونه با ایجاد یک کاست قدرت در کشور های جهان سومی زندگی و فرهنگ در کشور های توسعه یافته دگرگون می شود ( ایجاد کاست قدرت منجر با شکل گیری تضاد های طبقاتی و منزلتی گردیده و این تضاد ها موجی از مهاجرت را از کشور های جهان سومی به سوی کشور های ازاد و توسعه یافته ایجاد می کند ، بدیهی است حضور این مجموعه از مهاجران سبب می گردد روابط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی در کشور های توسعه یافته دچار تحول گردد .در مورد فقر در برزیل و اثرات ان در ایران مثالی و یا دنیا نیز چنین رابطه ای برقرار است ، فقر سبب می شود فشار فزاینده و شدیدی به محیط زیست وارد گردد ، درخت های بیشتری فدای تامین مواد اولیه ی زندگی کشاورز و فقیر برزیلی شود . و این سبب می گردد تعادل زیست محیطی در هم ریزد و ما در این سوی کره ی زمین دچار بحرانی شویم که از هزاران کیلومتر دورتر صادر گردیده و ما را هدف قرار داده است و...)
از این منظر ، کشور که همچون سازمانی بزرگ در تحقق اهداف ملت عمل می نماید ، دارای هدف متقن ، ریشه دار و ابد شمولی است که هرگز و تحت هیچ شرایطی تغیر نکرده و همواره پایدار و مقاوم است . این هدف عمومی ، تاریخی ، جاودانه ، همیشگی و بدون تغیر ، منافع ملی و حیاتی کشور است .
منافع ملی برایندی است از خرده هدف هایی که در ان از شیوه ی زندگی و تفکر ( خرد بنیادین و اصیل کهن سال ) تا ارتقا سطح کیفی و کمی ثروت و دارایی ، سلامت ، امنیت ، نشاط و شادابی ، همزیستی ، فرهنگ ، اداب و سنن و... را در بر می گیرد .که این مجموعه سبب می شود همواره و همیشه کشور ایران مصون از بلایا ی انسانی ، پویا ، زنده ، مقاوم و با ارزش های اصیل ، در جهان ادامه ی بقا دهد و همواره پایدار و پابرجا بماند . .
از سوی دیگر هر هدفی نوع ویژه و خاص ، برنامه های خود را تبیین می کند . برنامه ای که هدفی برای پیروزی نداشته باشد ، تدبیری برای باختن است ان هم در عصری است که به ان عصر جهش ها ی تکنولوژیک نام نهاده اند . عصری که در کمتر از یک سال تمامی مبانی و زیر ساخت های علم و فن اوری دگرگون و متحول می گردد . بخش دنیا مشارکت جوئیم و این ممکن نخواهد بود مگر آنکه دریابیم که نگاه دیگر انسانها و جوامع به زندگی چگونه است و انها چه سازوکار هایی برای شکوفایی ، رشد ، توسعه ، بهبود زندگی جمعی و بهینه سازی کیفیت زندگی خود
ما باید بازتعریفی جامع برای زندگی های فروپاشیده ، درد های مزمن و دیرسال ، طلاق ، کودکان خیابانی و کار ، زنان درمانده و خسته ، پدران رنجور و شرمنده ، و همه ی مصیبت های انسانی فراگرفته مان ارائه دهیم و با تدبیری سازنده راهکاری برای برون رفت از بحران های کشنده و مرگبار پیدا کنیم .
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا شوق آغاز مراو منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا بر گردم ؟حق برگشتن را زتنم دزدیدند
(The Waste Land) ترجمهي هومن عزيزي
و من در شگفت مانده ام ، در بهت آن که با آنهمه تلاش دوست کویریم ( استاد جرفانتیتک بلوسماراور ) چرا ؟ چرا ، پس از ای همه سال نباید تو ای دوست نام آورم برنامه ای برای تحقق اهداف خویش داشته باشی ؟
و ما اینک در این شگفتی هستیم که چرا ، چرا ؟
چرا ، دوست نام آور و ارجمند ما نتوانست ، پس از 10 سال برنامه ای منسجم برای بودن ، برای رشد و تعالی کشور ارائه دهد ؟
ما در شگفتیم که چرا کاندیدای ریاست جمهوری ، آن هم در کشوری با این سابقه و تجربه ی قرون ، نمی داند و یا نمی خواهد ، تکلیف و موقعیت خود را تعین و تبیین کند ؟
. " بعد از رنگ سرخ آتش بر چهره هاي خيس عرق
بعد از سكوت يخ زده باغها
بعد از جان كندن در ميان سنگها
فرياد ها و گریه ها
زندانها و قصرها
او كه زنده بود, مرده
ما كه زنده ايم ,مي ميريم
اينجا آب نيست
أ. فقط صخره است ,صخره بي هيچ آبی( اس. الیوت ).
شاید ، اگر مجموعه ی تبیین آفاق نبود ، اگر کوشش های بسیارش در اقصا نقاط این کشور نبود ، می توانستیم باور کنیم که در این معرکه نخواهد بود ، دوست نام آور ما نخواهد بود و با نبودنش ، مسولیت عشق و محبت و عهد و وفا دیگر نیست ، اما ، هست و...
اما چگونه است که می خواهد باشد و بماند ، اما نه برنامه ای دارد و نه برنامه هایی را که سالها است نیک اندیشان با رنج و مررات بسیار تهیه کرده اند نمی خواند و عرضه نمی کند ؟
گمان بر آن است که می خواهد باشد ودر عین حال نباشد ، می خواهد اصلاح طلب نامیده شود در ظرفیت اصول گرایی بی آن که بداند و یا اراده ی آن را داشته باشد که تغیری را شکل دهد .
خاك راهم و اين بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند، گرد من به جانت كو؟
جستجو در تاریکی ، نزدیک به هیچ کجا ، تنها تعبیری است برای او ، برای مردی که دوستانش را دشمن و دشمنانش را دوست می داند ، من برای آن مردی دلم می سوزد که عاشقانه با تمام وجود برایش می کوشد و هیچ جایگاهی ندارد ، روز گار غریبی است ، روز گاری که تو را به جرم محبت و عشق به سرزمین مادری از هر مفر و مجرایی که بیندیشی اعدام می کنند ، دلم می سوزد برای مردی که بیش از 10 سال طراحی کرد ، نقشه کشید ، با هر کس و ناکسی درگیر شد تا بتواند راهی به صلح سبز ، عشق به تحقق رویا های کودکان این سرزمین بگشاید و این چنین مهجور و .. رنجور به جوخه ی اعدام سپرده شد ، مردی که نه ریالی دریافت نموده بود و نه جایگاهی را اشغال کرده ، مردی که برای هر کشوری و برای هر اندیشه ای یک ثروت تمام عیار از شوق و انگیزش ، توانایی و جریان سازی است .
دلم می سوزد برای مردی که باور داشت به آن که :
باید براي سرافرازي ملي در عرصه ی توسعه ی فراگیرملی با اینده نگری و دیدگاهی جامع و بهره مندی از تمامی خصایص و خصلت های شکوهمند همه ی اعضا ملت ایران در داخل و خارج از کشور با سلاح و ابزار خرد بهره گرفت ، برای مردی که ایمان داشت که :
در هر وضعيت و موقعيتي كه ایجاد شود ، لحظات سرنوشت سازی فراروی ما است و نیاز داریم جنگاوری خرد پیشه و باورمند به همکاری گروهی در پیشبرد اهداف ملی صحنه ی نبرد را بیاراید .
او باور داشت که:
باید مردی بیاید ، مردی که : باید در گستره ی دانش و صلح طلبی کنونی رزم آوري انسان دوست و خرد ورز باشد ، ان چنان که هرگز و در هیچ گاه از سرنوشت جمعی تا حد امکان به تساهل و مسامحه و روی اوری به تعرضی بنیان برافکن غافل نماند و سرنوشت کشور را بر اساس زیاده خواهی های اشوب ساز به مخاطره نیفکند .
دانا مرد اعدامی باور داشت که :
اینک زمان ان رسیده که مدیریت کشور به ویژه رئیس جمهور آینده پیشگیر بحران های منجر به خشونت گردد و اجازه ندهد که فرزندان و عزيزان اين ملت پرپر شوند از اين روي امنيت پايدار را كه بر آمده ي افزايش توان عقلانيت و خرد جمعي و انباشت قدرت به منظور بازدارندگي از جنگهاي خانمان سوز است را وجهه ي همت خويش قرار داده و عزم آن نماید كه با اعتلا و سرافرازي ملي كه برآيند اعتلا و سرافرازي سازماني و فردي ( تك تك افراد جامعه ) است . رئیس جمهور آینده ی این بوم وبر باید بداند که نبرد آینده در رزم گاه فرهنگ و ارزش های اصیل انسانی و در بستر رفاه و بهبود کیفیت زندگی کل مردم ایران آن هم از مسیر توسعه ای درون زا و پایدارو مبتنی بر رشد و شکوفایی اقتصادی و هزینه کرد ثروت ملی در راه گسترش زیرساخت های عمومی همین ملت و سرزمین ( بی معارضه ای بیهوده با دنیا و ایجاد بحرانی بین المللی و حذف و نابودی تحریم های جانکاه ملت ایران ) میسر است.
آن مرد که جان بر سر هدف گذاشت و پرپر شد باور داشت به روح سلحشوری ، به روح حکمت ایرانیان دنیا ، ، اراده ی آن داشت تا گلهای کینه ی اندرون ما با گشایش عقده ها تباه گردد و این سرزمین عاری از غنچه های درد الود نفرت و کینه گردد، عفو و بخشش برای همه ..
اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار دستها را بر دستها ببندند بگذار تا بگوییم بگذار تا بخندند بگذار هر چه خواهند نجوکنان بگویند بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند بگذار تا ببارند خونها ز سینه ی ما
شاید شکفته گردد گلهای کینه ی ما روی دیوار (نصرت رحمانی)
او می گفت :( آن مرد کویری ، جرفاتیتک بلوسماراور ، استاد ، دانا ، عاشق ، صلح جو ، آقا ، مهربان ، جوانمرد )
اما چنین شکفتنی ، چنین درد پیکرجانی نیاز به خرد و تعقلی ملی و فرا گیر دارد . نیاز به ان دارد که مدیریت آینده ی این کشور دریابد که دیگر عصر تقابل مرز های جغرافیایی و سیاسی و دولت ها به عنوان مجریان و صاحب مملکت دیری است که گذشته و امروزه باید ملت ها ( تک ، تک ) انسانهایی که در یک محیط ملی زندگی می کنند و حتی آنها که در این سرزمین نیستند باید در سرنوشت خود نقشی شایسته ایفا نمایند و با تلاشی شوق برانگیز توسط رئیس جمهور آینده ، معضلات جمعی با خرد ملی و عزمی عمومی از میان برود ، اما او نمی دانست ، تکیه بر باد کرده است ، او نمی دانست که در :
در پشت هر "دوستت دارم""خداحافظ" ایستاده است.در پشت هر "خداحافظ""چه خوب بود آن جا در علف ها،کنار هم از آن همه سبزتر شدیم."کلمات منتظرمثل سایهها در فضای پشت آینهتاریکند:دست راستت را بلند میکنیکه بگویی سلامدست چپشان را بلند میکنندکه بگویند خدانگهدار.( ویلیام استنفورد)
می گفت مردی که سینه اش را سپر بلا این ملت رنج دیده کرده بود ، مردی که هرگز نتوانست اشک بر چشم هیچ انسانی ببیند :
ديگر نمی خواهم در اين گورستان قبركن عدم باشم
كاش می توانستم ثانيه ها را پشت ذهن دفن كنم تا هر گز شاهد مرگشان نباشم
می گفت :
با این همه باید اذعان داشت که تا این تاریخ هرگز چنین اتفاقی برای سرنوشت و آینده ی کشور ما رخ نداده است ، تقدیری که با کوچکترین خطا می تواند همه ی هستی و توان تاریخی ما را در هم کوبد و از پیکر نیمه جان ما خاطره ای دردناک و عبرت اموز برای جهانیان بگذارد .
جامعه ، زنان ، مردان و فرزندان این سرزمین در چرخشی بهت اور و شرم آفرین برای مدیریت کشور ، اعتماد خویش را به عمل کرد و بهبود وضعیت به دست آنها از دست داد ه اند و با لبهایی از ترس دوخته شده بی صدا با هنجار شکنی ، با اعتیاد ، با قانون گریزی ، با نا امیدی اشاعه یافته ، با طلاق بسیار فزاینده فریاد می زنند :
بگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.بگذارید پیشاهنگ دشت شود….بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شودسرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنندتا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد...آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند....من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده امدر زنجیره ی بی پایان دیرینه سالسود، قدرت، استفاده،من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شودسرزمینی که از آن من است.آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنیدپولاد آزادی زنگار ندارد.رویای آنهمچون بذری جاودانهدر اعماق جان من نهفته است.ما مردم می باید.... بار دیگر وطن را بسازیم! (هیوز)
دوست کویریم ، استادم ، پاره ای از خورشید را اعدام کردند ... با بی اعتنایی ، با بی مهری ، با هیچ و برای هیچ
مرد ، مرد را کشتند ، اعدام شد هر روز، تا بخاطر بسپارند همه ی آنهایی که می پندارند و گمان دارند که می توانند عشق به سرزمین ، مهر به مادران این وطن ، شادی برای کودکان این آب و خاک بخواهند ...عاشقی را کشتند ، به جرم دوست داشتن و عشق ورزیدن ، اخرین پیامش در برابر آنها این بود : میان عشق و نفرت ، عشق را بر می گزینم و برای تو هم که مرا به دار می کشی باز هم عشق هدیه می کنم ....
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
كه پسندد كه فراموش كني عهد قديم
اما ، آن مرد با طناب داری بافته از دانایی خویش ، با دست های توانای خودش که تسری دهنده ی عشق و ایمان به انسانیت و تدبیر بود در هر صبحگاه ، هر شبانگاه ، هر لحظه که مدیریت این کشور بی برنامه و تدبیر ، هر گاه که آن دوست با تحقیر و خود پسندی ، ملتی را به خروش از درد می آورد ، تیرباران می شد و با خون خود می نوشت ، من از این نفرت داغ ، من از این کینه ی سرد ، من از این وصلت درد ، من از این دوستان نیرنگ خسته ام ، من نمی خواهم که دیگر هیچ انسانی در این کشور بمیرد ، از مشقت فقر ، اندوه بیکاری ، مرگ آرزو ها ی معتاد شده ، غرق رویا های کودکان در دریای جنون و نادانی ...
اگر سوی آتشفشان خوانیم
و گر بردم تیغ بنشانیم
به نام تو سوگند و ایران زمین
که پیش تو بوسم به فرمان، زمین
می نوشت بیزارم ، و می خواندند او بیکار است ، یاوه می گوید مرد بارانی – مرد کویری – شاهوار نیاکان دانایی ، و سپس اعدام می شد تا نگوید صلح باید سبز باشد و...
در سرزمین منزبان مادری تمام کودکانجنگ جنگ تا پیروزستدر سرزمین مندر سرزمین مادریمکشتزارهای وسیعیستاز مینهای مرغوب خنثی نشدهدر سرزمین مادری منتاریخ پشیزی اعتبار ندارددر سرزمین مادری منسدهای بزرگی ساخته اندنه برای آبیاری و انباشت آببرای غرق کردن تمام اسطوره های مردمی که ریشه هاشاناز تنفس هوای بی اکسیژنبه خواب رفته استمن این سرزمین مادری راکه هیچ گاه در آغوش هیچ پدریخواب خوشبختی ندیده است رابسیار دوست دارم ( شعر از شاعری ناشناخته )
او را به دار بی وفایی آویختند تا لحظه ای بخندند ، این نا مهربان مدیران نام آور ، آنها که مردم در دستانشان بره هایی ناب برای سربریدن و جان دادن شده اند ، انها که تفاوت میان قومیت و همدلی را نمی دانند ، اما من
چقدر به این کلمات و اژگان او محتاج بودم ، انگار به جای چشمهای من دیده بود و به جای گوشهای من شنیده و به جای قلب من تپیده ...
اما حالا من می گویم ، سخن های ناگفته ی او را ...
من ، بجای او می گویم در فردای این روزگار سرد و تیره :
قلب هایمان را بر روی تمامی گل ها و مهربانی های عالم باز می کنیم تا فرصت تجدید نظری به روحمان دهیم تا لختی برای نفرت ورزیدن درنگ نماید .
گوش ها یمان را برای نغمه های دوستی و صغای معنویت باز می کنیم تا بشنویم چهچه ی مستانه ی پرندگان بی خانمان را و در اغوش کشیم بانگ بلند شفقت انسانی را در بستری از وفا به عهد .
روح سرنوشت را برای لمس زیبایی های جهانی در تکاپو و جنبش در گذرگاه ناپیدای بهار مردمان جهان ارسال می داریم تا دنیایی از شادی و خرمی در پیدا و ناپیدا ما را در اغوش کشد و به ما بیاموزد دوست داشتن بی دریغ را در سایه سار اموزه های فرازمند :
ای بها رمردمان
ای خرمی دوران
و آواز می خوانیم با اندیشه ای عصیانگرمان در تالاب ها ی کینه تا سرشت نازیبای بد خواهی برای همیشه و ابدیت از سرزمین مادریمان بگریزد و ما را در هاله ایی از نور و خوشبختی بسوی کمال محبت باز خواند .
با تفکری عجین در راستی و پنداری درست رهنورد قله ها و صخره های نظرگیر و به ظاهر دست نایافتنی می شویم تا جهانی بیازماید طاقت بردباری و استقامت خیر خواهی ما را ....
به عشقي كه ما را سر مي كشدبگذار باد بگذردو مرا با خود نبرد.بگذار باد بگذرد(نرودا)
کویر را با گل های نورسته ، درخت چه های صبور ، شاخه ایی از صنوبر و اقاقیا تزئین می نمائیم تا دریا بیاد آورد تمامی دیرکرد های خویش را و با خود ابرو باران را بیاورد و بر روی هر دیوار که در آن نقشی از یک ماهی هست ، دریا را پیش می برم تا ماهی از تشنگی و دریا از تنهایی گریه نکنند...
بر روی تمامی دفتر های کودکان این سرزمین ترسیم می کنیم نقشی از پدرو مادر بزرگ های فروتن و با وقار را تا دیگر هیچ طفلی در اندیشه ی تنهایی و ترس از تاریک نماند .
می نویسیم بر سر در هر درخت : روح جاودان سبزینه گی و شادابی را تا شاخه های فرو برده سر در ژرفای آسمان فراموش ننمایند لانه ی کوچک گنجششک بال شکسته را ...می نویسیم از آزادی و شرافت آزادگی بر همه چیز درخت :
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایان
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام: آزادی. ترجمه ی بامداد حمیدیا( پل الوار)
در امتداد همه ی جاده ها به پیش می رانیم ، در میان هر روستا می ایستیم ، برای هر کودک زاده شده و یا زاده نشده ، کالسکه ایی پر از عطر و گل بجا می گذاریم تا بدانند که فردایی بهتر از ان همه ی فرزندان این اب و خاک است در هر کجا که هستند و در هرکجا که نباید باشند و یا باید بوده باشند .
مادران سرزمینمان را در لفافه ای از شمیم و نسیم به دیدار اقیانوس عشق و همدلی می بریم تا زندگی را برای کودکانمان تعبیری از بخشایش و ستایش نمایند و خود اسوده خاطر در میان باد های بهاری نفس بکشند و نفس هایشان را در سینه محبوس نکنند و چشم به راه و مضطرب دیده بر هیچ دری ندوزند.
راه هایمان را ستاره باران خواهیم کرد ،پر از ستاره های درخشان تا هیچ انسانی در راه نماند و هیچ کس گم نکند مقصد زیستن را
ما معماران جهانیم . معماران شهر های ارام و هوشمند که از روی هر سقف ان هزاران گل اویز گردیده و در هر دیوارش نقشی از ماهی ای شناور در زندگی با شادمانی خوشبختی را جستجو می کند . من بر این باور نیستم که (عالمی دیگر بباید ساخت وز نو ادمی) خوشبختی و شادی همسایه ی دیوار به دیوار ما است .همسایه ی ما همان ادم عالی مقام دیگر است ، همان که ممکن است عالمی دیگر از باور داشته باشد ....اورا باید دریابیم ، با تمام باور ها و اعتقادش ...
ما رانندگان تراکتور های مزرعه ی خارها خواهیم بود و بار بردار و بار بر دوش تمامی سنگینی های عالم ، فقط بخاطر ساخت دنیایی بهتر و برای بهبود تمام زخم های زمین ، رنجهای کشتزار و ساخت دشتی از شکوفه ها و گل های همیشه بهار
ما می خواهیم دریابیم که چگونه می توان برای تغیر سرنوشت اندوه بار فرزندانمان در این دنیای عاصی و ویران شده شیوه ها و راه های بهتری را با دستهایی در هم گره شده و آرزو هایی مشترک پیدا کنیم .
ما خواستی اشتیاق آفرین داریم تا شوقی فزاینده برای تدبیر و آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد نمائیم و برای همه ی ادم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در اسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند و ما را یاری دهند .
یقین دارم که ما با هزاران سال تدبیر و همزیستی تاریخی خواهیم توانست شیوه ایی ایجاد نمائیم تا هر عضوی از این خانواده ی بزرگ ایرانی ما را همراهی و یاری نماید . یقین دارم که خواهیم توانست فردایی بهترو سرشار از امید بسازیم که هیچ مادری دلواپس اینده ی کودکی که نزاده نشود و هیچ پدری برای سرنوشت فرزندش در تلاطم روحی غرق در نا ارامی نگردد .
یقین دارم که می توانیم دیگر بار شکوه و اعتبار این کشور را باز گردانیم و ملتی شایسته ی احترام در صحنه بین الملل باز افرینی نمائیم . ملتی با اعتباری نه از سرترس دیگران بخاطر ناهنجاری و ایجاد دلواپسی ، که ملتی بخاطر ارزش های ژرف و عمیق انسانی اش که برامده از تفکر دینی و حرمت و شرافت اخلاقی ان خواهد بود .
یقین قاطع دارم که همه ی ملت ایران از لر تا اذری و از کرد تا بلوچ و از خراسانی تا بوشهری و...هرگز نخواهند خواست که برای ایجاد ترس و رعب مورد توجه واقع شوند ، بلکه اراده ی آن دارند که بر اثر دانایی و کمالات ژرف و بی مانند مهربانیشان شایسته ی تقدیر شوند . همچنانکه یقین دارم افتخار ما به تعداد چاه های نفت – ثروت تاریخی – دارایی مالی – علوم پیشرفته – تکنولوژی چشم گیر و معادن و ذخایر طبیعی و غیر طبیعی .... نیست و هیچکس به آنها هرگز افتخار نخواهد کرد . افتخار ما ایرانی ها در هرکجای جهان که هستیم به عزم و اراده یمان ، به هوش مندی نظرگیر انسان مدارانه ، به سلیقه ی عشق ورزی پهن پیکرما به دنیایی است که می سازیم تا التیام دهنده ی رنج های تمام آدم ها باشد، به توفیق ما برای ایجاد آرزوهای بزرگ و تحقق رویاهای ما است ، افتخار و عظمت هر ایرانی به ان است که هرگز در کشاکش چالش های ناحیه ای و منطقه ایی وحدت و امید خود به همدلی با یکیگر را از دست نداده و نخواهد داد .... اینها عوامل افتخار و فرازمندی تفکر ما در طول تاریخ خواهد بود، افتخار ما به آن است که هرگز در این کشور در هیچ خانه ای به روی میهمانش بسته نخواهد شد و به روی هم وطنش ...
ما افتخار می کنیم که در طول تاریخ هرگز دست هایمان را با خون انسانی بی گناه نشسته ایم و افتخار می کنیم که در میثاقی نا نوشته هرگز نخواسته ایم دشمنی و ویرانگری را گسترش داده و بذر نفرت را بکاریم ... ما فرزندان دلیر نیک مردمانی هستیم که در همیشه ی تاریخ بزرگترین دستاوردمان در کنار هم بودن و با هم ماندن و برای هم زیستن بوده .
این است بلندای چشم نواز افتخار ملت دیرپای ایران زمین که برای همیشه و همه گاه در تمام روز های سخت و دشوار در کنار همدیگر ایستاده ایم و برای تحقق ارزو های همدیگر تلاش کرده ایم و حتی با بذل جان و مال خویش جنگیده ایم تا هم وطن
مان سرافرازی و شکوهش را باز یابد .
افتخار ملت ایران با هم بودن و درکنار هم بودن است. ثروتی بی پایان و پایا نی آغاز گر
ما به این ثروت ، به این دارایی افتخار می کنیم
افتخار می کنیم که هرگز و هیچ گاه هیچ انسانی را به ناروا از هستی ساقط نکرده و در هیچگاه تاریخ هرگز عملیات انتحاری نداشته و نخواهد داشت . افتخار ما ایرانیان دانایی برامده از تعقل ما است . دانایی ای که مانع سقوط اخلاقی ما در انسان کشی گردیده
افتخار ما ثروت ما است ...
ثروت امید بی پایان برای بهبود و توسعه ی دانایی است ...
ثروت بی پایان ما شوق برای تحقق رویا های مشترک هر ایرانی است که در هر نقطه ای از زمین میزید ...
هر ایرانی یک رویا ...
هر رویا یک ثروت ...
هر ثروت یک تحول برای بهبود ...
ما متعهدیم که نگذارم هرگز امید و شوق برای حرکت در این پهنه ی دلاویز کاستی گیرد .میثاق بر آن است که از مرگ شقایق و از جان دادن قناری در قفس جلوگیری نمایئم .
می خواهیم که برای ایجاد تحولی در زندگی ابشاری از کار و تلاشی بی وقفه در این کشور بسازیم و بر ان عهد بمانیم که دنیایی زیبا ترو خردمندانه تر را طراحی نماییم .
هرگز اجازه ندهیم اشکی برای چشم مادری، گردابی از اندوه بسازد و خون تازه ای بر زمین بریزد .
نگذاریم زندگی بوی مرگ و نیستی به خود بگیرد حتی اگر جهانی را در کشاکش با کشورم ببینم .خود را با شوقی دل انگیز در برابر طوفان مرگ قرار خواهیم داد تا هرگز خانه ای عزاداری را تجربه نکند .
هم وطن می دانم که به خاطر همه ی بی حرمتی ها ، شقاوت ها ، نادانی ها ، و گاه سکوت تلخ همه و عادت به تنهایی بار غم برداشتن، توسط دشمنی که بی دلیل ساخته ایم :
دستی ميان دشنه و ديوار هست
اما هرگز میان ما با همه ی سختی و دشواری های سرکش و دل آشوب کننده ،هرگز و هیچگاه وبرای هیچ زمانی :
دستی ميان دشنه و دل نخواهد بود
هیچ ایرانی هرگز به کشورش و به ملتش خیانت نخواهد کرد ، این است ثروت واقعی و همدلی رویائی ما ، خیانت تنها تعبیرش آن نیست که :
دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت مي تواند جاري کردن اشک بر ديدگان کودکی معصوم باشد.
( اقتباس و تلخیص از شکسپير )
ما هیچ گاه تفسیری خود ساخته از خوب و بد را در هم نخواهیم آویخت و به کسانی که به هم اعتماد کرده اند ، دروغ نمی گوئیم ، حتی اگر آن دروغ موجبی برای مصلحت اندیشی من و برای پایداری و بقا موقعیت شخص خود و خانواده و دوستانمان باشد
استاد من ، جرفانتیک از رویا هایش گفت و لحظاتی بعد برای همیشه رفت ، او گفت :
بر این باورم که برای زنده بودن گاهی نیاز به آن خواهیم داشت که برای با هم بودن در همیشه ی تاریخ یک زندگی خاص و ویژه می تواند وجود داشته باشد ، حتی هنگامی که سخت در اندیشه ی گریز از هم ،خوشبختی را به کمین نشته ایم و سعادت را در نفرتی از دیوار های بی اعتباری و بی هم سویی پناه داد ه ایم . من بر این باورم که باید این سد التهاب اور چندش ساز را تخریب کنیم و بجای ان سدی برای گریز از طوفان وسیل بسازیم ، نه جدایش از همدیگر ..
دیگر نه به نام آزادی و نه به نام هویت ،هرگز نخواهد بود که شنیده شود مرثیه ای برای سرزمین ام ، بگذارید نام ، ایران اعتبار یابد ؛ همراه با حکمت و خرد شادی بخشش در زدودن تمامی کهنه غم های جهان و تمامی اندوه فقر و ویرانی انسانیت ، حتی آن گاه که نزدیکترین آدم به دانایی ما ، خیانت می کند به خودش ، به باور هایش و به دوستانی که هر روز بخاطر او و بخاطر عشق دیرینش اعدام می شوند ، مرثیه ای برای سرزمینم هرگز مباد ، هرگز مباد ، حتی آن گاه که عاشق صلح را تیرباران می کنند و صبحگاهان برایش ...
در سرزمین من آدم ها گروهی می میرندمن هر شب خوابشان را می بینموهربار که تلفن زنگ می زندبعدش خم می شومو از روی زمینخرده ریزه های قلبم را جمع می کنمهر بار گوش هایم آماده اندکه بشنوندچه کسی مرده است؟کدام دوست ام طلاق گرفته؟وکدام آشنای دور جان خویش را و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.
در سرزمین منرنج بی داد می کندحماقت سر به آسمان می زندسرزمین من دشت هایی وسیع،کوه هایی سر به فلکچنارهایی پیرو کویری تفتیده دارد
من سرزمینم را دوست دارمو نمی دانماین باتلاقی که می بینمو عده ای به آنجا نسبتش می دهندکابوس استیا خوابی سبک.....
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.در بعد از ظهر کوتاه زمستانی. ( شاعر ناشناخته )
حال ما مانده ایم و دستی به گناه آلوده ، چشمی هراسان برای سرنوشت ملتی دیرپا ، آغوش مهری فرو ریخته ، مردی ...
مردان نام آور در کنج عزلت و نام و ننگ و خویش پنهان روی شده اند ، آرزو های بزرگی فرو خفته ، هیچ پنجره ای گشوده نمانده ، هیچ میثاقی نیست .
چگونه می توان باور کرد ، چگونه که پس از 30 سال انقلاب ، هنوز مردان سیاست با بقچه ای از کاغذ پاره به مجلس می روند تا رای اعتماد بخرند ؟
چگونه می توان باور کرد که دوست نام آور ما هم به همان گروهی پیوسته که اقبال بلند و شانس پیروزی را در خارج از اراده ی ملت جستجو می کنند و می پندارند که برنامه های توسعه و تدبیر های رشد ، یاوه هایی بیهوده اند ؟
اینک و در آغاز بودن برای پیش تاختن ، با همان عهدی که بستیم ، با همان رویای استاد در ایجاد و ساخت کشوری شکوهمند و پر توان – کشوری که در آن پر پرنده قفسش نشود و فقر سرنوشت محتوم ملتش و بیکاری همزاد رحلتش – برای رشد ملی و دانایی ، بخاطر پاسداشت اندیشه های مرد کویری ( جرفانتیتک ) و بخاطر تمامی جوانمردی و پاک سرشتی ذاتی اش ، همواره و همیشه در جستجوی حقیقت هرگز چشم هایم را نخواهم بست .
اگر تا دیروز نمی توانستیم بگوئیم برنامه ها ی مردان سیاست کجا است و گاه از باب انس دیرین و دوستی سابق همواره همراه بودیم ، اینک باید بیاموزیم که همه را باید در بوته ی نقد گذارد و خرد ملی را ممتحن انتخاب کرد .
ما ارزش های پیشین ملتمان را به بهای ناچیز ی نیافته ایم که بخواهیم آن را وانهیم ،زمان و سایش جان این ملت رسوبات دیرین عشق و وفا را برای ما ارمغان نهاده است ، ارمغانی که در آن شرافت انسان بودن و انسان ماندن ، میهمان نوازی و پویش عشق ، همدلی جاودانه ی ملی ، آسایش و رفاه ایرانیان بطور جمعی ، تبلور اندیشه ها ی پاکیزه ای است که همواره مارا فرا می خواند .ما متعهدیم به حرمت بشریت که برای صلح سبز ، برای توسعه ی پایدار و برنامه های اجرایی آن بکوشیم .
دیگر زمان آن فرارسیده است که حرافی های بی پایه ، اقبالهای بی ریشه کسی را از میان این ملت به عنوان مدیر برکشد ، اینک زمان عرضه ی برنامه های رفاه و صلح پایدار است ، هنگامه ای است که باید قضاوت بر اساس دانایی باشد و چنین خواهد بود .
روزی به نام قومیت و زبان ، روزی به نام گرسنه پروری و دهان ، امروز به نام تدبیر ماورا ، فردا به نام خدا ، بر گرده ی احساس محجوب ما می خواهید اقبال بیابید و با دادن نهاری ( همان که در منزل خود بهتر از آن دارند و...5 دقیقه مضایقه ) کشوری را بی برنامه و بی هدف دیگر بار راهی میدان نفرت و کینه نمائید ، تدبیر تمامی کسانی که راهی برای گشایش فردا ندارند همین است ( دشمن باید بیاید و اگر نبود باید آن را ساخت و اگر نشد باید در سرزمین های دور آن را یافت و...) حالا هنگام نبرد دانایی و برنامه های اجرایی است .
من به نام استادم عهد می بندم که هرگز هیچ نوشته و نوشتاری را بدون نقد نگذارم ، گمانم دیگر بس است چگونه می توان در عصر دانایی و جهش تکنولوژیک ، این چنین از احساس زیبای یک ملت فروتن و با وقار بهره گرفت و هیچ ....شاید بتوان دیگر بار در افغانستان (امروز نه فردا که سطح دانایی آنها رو به فزونی است ) این چنین رفتار کرد ، اما در ایران دیگر زمان آن گذشته است که با بازی واژگان و تلفیق کلمات مردمی را اسیر کرد .
امروز باید صلح سبز ، صلح زیست محیطی ، صلح جان آدم با ثروت ملی ، صلح انسانیت با ارزش های اصیل جهانی ، صلح داناییی و فقر ، صلح خرد ملی و مدیریت جمعی پایدار گردد ، کهن میراث رودکی – فردوسی – مختوم قلی تا شهریار باید در گستره ی رفتار بین المللی ایران با جهان رواج یابد و به نام آزادی و شرافت انسان بودن و انسان ماندن صلحی پایدار و شکوفا در منطقه شکل یابد و ...
امروز باید برنامه ها ی اجرایی تمام آنهایی که عزم مدیریت بر این سرزمین پهن پیکر و مهربان را دارند باید شفاف با عهد نامه و میثاقی پایدار ، بی هیچ تحریفی از واژگان توسط دانایان این کشور مورد نقد و بررسی قرار گیرد و تکلیف اندیشه و رفتار میان وند های راست افتاده به چپ و چپ در غلتیده به راست ، بی هیچ لفافه و پوششی عرضه شود تا همگان بدانند که چرا باید گزینشی از روی خرد داشته باشند .
پایان
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است / از عهد می نویسند ٬ ازبی وفایی می خورند /... اقتباس شعر قزوه
یکی از نام های شناخته شده ی ریاست جمهوری ،درست حدود ده سال پیش ، وارد فضای سیاسی کشور گردید ، به همت دوستانی که او را می خواستند تا جریان ساز اعتلاو سربلندی کشور گردد( بی هیچ انتظار و تمنایی ، بی هیچ خواستی ، بی هیچ دریافت موقعیت ،نام و نانی ..) ، نام و آوازه ای پیدا کرد ، و او هم از اشتیاقش به خرد ملی سخن گفت ، اگر چه هزمان هم زمان نامه ی 150 نفر را امضا کردو دوستان آن را اجباری برای بودن تعبیر کردند ، از تحول گفت و از آنکه رسالت تمامی فرزندان در خون غلتیده را بر دوش با سنگینی احساس می کند و باید اعتبار و شکوهی برای ملتی که دوستش داریم ، برای کشوری که باید پایدار بماند و...گفت . ...
چه روز ها كه يك به يك غروب نشد /چه اشك ها كه در گلو رسوب نشد /براي ما كه خسته و دلشكسته ايم نه/ براي عده اي هم كه بد نشد/..(از م.جهاندار)
فرزند کویر به او توصیه کرد که خودش را برای ورود به پهنه ی سیاسی گسترده ی کشور آماده کند ، او ابتدا می ترسید گاهی حتی چنین می نمود که جرات بیان آن بلند پروازی را هم ندارد ، می خواست دوست مرا ( برادر حسن – فرزند کویر – جرفانتیتک و همه ی نام هایی که دیگری که دارد ...) از بالکنی فرو اندازد که او را وسوسه می کند ، هرگز ندانست که همه برای زنده بودن باور ها، آرزوهایش و سرافرازی او کوشش می کنند ، هر گز ندانست عمق عشق همه ی این دوستانم را به کار هایی که باید انجام شود و تا کنون انجام نشده است ، نامه های بسیاری به او نوشته شد ، به آن امید که شاید با تدبیری بزرگ ، نجات بخش کشوری گردد که برای ان صدها هزار جوان با آرزوهای سرشاز از زندگی و عشق در خاک آرمیده بودند و او خود را هنوز زنده ی اضافی می دانست ، در آن پهنای بدنامی و سرگشتگی او به مدد ، راه کارها و ساختار های اندیشه ای دوستان فروزنده تر و خوش اقبال درخشید .
روزگار تغیرش داد (آرزوها و رویا های نسل های پیشین آهسته، آهسته در حال فرو نشینی و سایش در اندوخته ها است .دردی غریب کشور را فرا گرفته است ، دردی که نشان از بی هویتی و بحرا شخصیت دارد .) روز گار تغیرش داد با آنکه او هنوز در حرف می خواست ثابت کند که همان شخصیت خرد مدار همیشه است ، روزگار فرسوده کرد ، تمامی آرزو های صلح جویانه اش را ،
ولی (ما و فرزند کویر) ندانستیم ، روزی دولت های محلی را نوشت ، روزی دیگر به ترجمه پرداخت ، گفت زندگی کیفیتی تغیر یافته است ، یکی او را رضا خان نامید و آن دیگری سعد...، اما ما همچنان بر همان میثاقی بودیم که هر انسان وفا داری باید باشد ، عشق می ورزیدیم ، دوستش داشتیم ، دفاع کردیم ، سرمان را فرش گذرگاهش نمودیم ، دوستانمان را ترغیب به عشق ورزیدن به او کردیم ، دوستانمان بهایی سنگین عشق ورزی به او را پرداختند ، با زندان ، با اعدام با دار تبعید و زندان و فقر و استصال و نوکری در غربتی که شایسته ی آنها نبود ، اما او فراموش کرد ، ما هم باور نداشتیم به تغیر ش ، او فراموش کرد سینه هایی که برای او در برابر همه سپر شده بود و داغ و ننگ را بجان خریده بود ، اما او فراموش کرده بود ، همه چیز را فراموش کرده بود ، حتی دولت های ناحیه ای خویش را ، آرمانهایش را ، باور هایش را ، و ما می پنداشیم این از شدت مهر ورزی است ، دوستی و مهر بهایی دارد و ما باید بهای آن را می دادیم ..
اما او از یاد برد ، از یاد برد که چه روز ها که برای اوج کشیدن او به هدر نرفت ، چه روز های زندگی که بخاطر او بر باد نرفت ، در ژرفای زندان ، در اعماق زندگی جاری ، در میان دفاع از باور هایمان به باورهای او ...
حالا در تبین آفاق که گشایشی از نزدیک بینی انسانی است که به اشتباه عینک مادر بزرگش را با نمره ی 12 آستیکمات بر چشم زده ، در گستره های پژوهش برای دانایی ، همه از یاد رفته اند (باورها – دولت های محلی – شورا های اقتصادی – دوستان پیش آهنگ و...)، همه و کاش می شد دفاعی از روی دانایی از آن نوشته ها داشت ، دریغ که باز هم علی رغم همه ی بی وفایی ها و سرخوردگی ها به رسم مانوس عشق دیرین این فرصت را به کسی نمی دهیم که آنها را به طنز پردازی مبتدی بسپارند تا نمادی از لطیفه های سال 2009 و شاید هم ، خوشمزه گی های آخر سال گردد...
با این همه مایلم ، باز هم از باب رسم مردانگی و عزت نفس که فرزند کویر ، استاد دیرین ، تبعیدی دیروز ، اعدامی امروز محبت و عشق به ما فرزندان معنوی خویش آموخته ، چیز هایی را توضیح دهم و آنگاه برسم به آنکه چرا باید ، بنیان گذار اندیشه ی دولت های اقتصادی ناحیه ای ، خود آموزه ها و باور هایی را از یاد ببرد که بنیان وجودی خودش بوده و خواهد بود ، در انتها ی این بخش ، اسرار خواهم نوشت و اصرار خواهم کرد ، تا بدانند که دیگر زمانی برای ... نیست .
2شاید هم 3 روز قبل ، ضیافت گشایش حزب گونه ، شاید هم کنگره ی شادی و نشاط ، بهانه ای شد تا از اقوام و زبانها ، نیک مردمان و نیک سرشتان این کشور راهی تهران شوند ، مردانی به کنگره دعوت شدند که نمادی از فضیلت بودند ، آمده بودند برنامه های یکی از پر ادعا ترین مردان این کشور را بشنوند ، کسانی در آن میان نبودند، هیچ یک از مردان سرنوشت مردانگی در آن میان نبود ،کسانی که خود جریان ساز این اندیشه ها بودند ، کسانی که حرمتی بر باد گذارده شده داشتند که این شگفت می نمود .
به هر روی زنان و مردان فضیلت ، همان نوادگان مختوم قلی ، شهریار ، بختیاری ، قشقائی، سیبویه و...آمدند، بی آنکه برنامه و حرمتی در بزرگ داشت مهربانی بی دریغشان بشنوند ، همان ها که روزگاری به نام میزبان ماه ها و سالها سفره های بزرگ قلب هایشان را گشوده بودند و به حرمت میزبان هر پرنده و ... جای داده بودند ، لقمه ای به شتاب ، نگاهی به گذار و دریغ ، دل نگران و آشوب زده ، بی هیچ و برای هیچ آمدند و دریغ شد که فرصتی حتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، فرصتی داده نشد تا بتوانند در راه باز گشت به خانه به خانواده ها و قبایل و ایلاتشان بگویند:
نتیجه ی آنهمه مهربانی و گذشت ، کوشش و تلاش اندکی حرمتی و ذره ای احترامی است که به خانه آورده ایم ، میزبان را دیدیم و او در برابر ما سکوت نکرد ، دست هایمان را به مهربانی گرفت و به درد دل هایمان گوش فرا داد ، برنامه های زندگی بخش و سرشار از زیبایش را برایمان گشود و توضیح داد ، مطالب و برنامه ای بلند نظرنانه دارد و شما همراه من در کنارش باشید ، ...
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته
را بلکه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند/....
دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند/....
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند. ( نیما بخشی از شعر مهتاب)
دریغ و درد ، که حتی فرصتی 5 دقیقه ای به آنها داده نشد ، قدردانی از زحماتشان انجام نشد ، هیچ تلاشی که مبین برنامه ای برای گسترش عطوفت و مهرورزی است انجام نشد ، هیچ نبود ، نزدیک به هیچ کجا دور از همه بود و شد ....چرا ؟
به من بگو چرا ؟
چرا ما که نیکانمان همواره و در همه ی طول تاریخ بزرگ منشی و میهمان نوازی راه و رسم آنان بوده است ، ما که هرگز، دریده خو و هنجار شکن انسانیت نبوده ایم ، ما که برای همیشه و ابد در سرزمین صلح سبزمان بی حرمتی و نادانی را به نفرین گاه تاریخ برده ایم ، به من بگو چرا باید چنین شود ؟
اگر نبود انکه پیشینینان ما ، پدران و بزرگان این سرزمین ، هزاران سال پیشاهنگ قبیله ی دانش و دانایی ، حرمت و مدارا ، شرافت و انسانیت بوده اند و دانایی به ما آموخته است که باید انسان باشیم ، در شگفت نمی ماندم ، هنوز باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم که انسانی از قبیله ی من ، از ایل دانش و خرد ، از طایفه ما ، از خاندان وفا به عهد و عشق ، این چنین حقیرانه با میهمان دانشی مردش رفتار کند ، باور نمی کنم ، نمی توانم باور کنم ...
هنوز بر همان عهدم که که ما فرزندان مختوم قلی ، شهریار، رودکی ، فردوسی ، سعدی و حافظ و خیام... متعهدیم به شرافت انسانیت ، به پایبندی به ارزش های بی نهایت سرزمینی ، به راه دانایی ، و گریز از نفرت و ... حال چگونه می توان باور کرد ؟ تو بگو چگونه باید باور کرد ؟
می دانم- تو دامنه می خواهی- می دانم
تا از کناره بيايی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشايی/..../
من با سياهی دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگر است
به من بگو چرا باید تو ، تو هنجار شکن ارزش های اصیل این کشور باشی ، تو ، این تویی که ما دوستت می داریم هنوز ، مگر فراموش کرده ای ، از یاد برده ای ....
صلح سبز ، عشق فراگیر همواره پایدار ، خرد و دانایی شوق آفرین و زندگی ساز ، میهمان نوازی و عشق به بشریت ، همزیستی و محبت ، نمادی جهانی از تمامی راه های حکمت و دانایی رسوب کرده در ژرفای قلب ما ایرانیان است .
و از ان روی که ما وارثان تمامی اندیشه ها و حکمت پیشینیانی هستیم که با عشق ، صلح ، محبت ، رحمت و شفقت انسانی ، کرامت و شرافت این سرزمین را همواره بلند رتبه و نظر گیر ساخته اند ، راه های نارفته و بسیار شکوهمندی را برای ارتقا و سربلندی حکمت و دانایی ، مهر ورزی و خوشبختی تمامی هم وطنانمان و همه ی بشریت ، همه ی کسانی که در سرتاسر دنیا قلبی برای دوست داشتن و دلی برای انسان ماندن و انسان بودن دارند ، برای جهانیان طراحی و تدبیر خواهیم کرد ، در بستری از وفاق و همزیستی مسالمت امیز و با این شالوده ی نظر گیر که ما عضوی از خانواده ی جهان و عاملی برای تداوم نیک سرشتی و اشاعه ی راستی به دنیا هستیم ، همچنان که همدیگر را با هر زبان و رنگ پوستی که باشیم ، با هر دین و مسلک و مذهبی که داشته باشیم ، دوست می داریم ، ما وفا دارنه برای هم در طول هزاران سال جنگیده ایم ، جنگیده ایم که دیگر برای فرزندانمان جنگ نباشد ، ما همدیگر را دوست می داریم ، حتی اگر تو که نزدیکترین عزیز ما هستی آنها را ، از خود برانی ، برای همیشه و ابد ما ، قلب هایمان خانه ی همدیگر خواهد بود ، منزلی برای لختی زیستن و با هم اندیشیدن ، حتی اگر تو باور نداشته باشی ، حتی اگر که تو ...
عهد دارم که نگذارم ، به هیچ کس اجازه ندهم حرمت دوستان من ، هم وطنان و همراهان مرا فرو شکند و فرو ریزد ، و از این نیز سخت غمگینم که چرا تو ؟
من از مرگ نمیترسماین را قصاب به من گفت
در حالی که میبُرید، قطعه قطعه میکرد و میآویخت. (دی اچ لارنس) چرا تو ؟
چرا تو نمی روی ، کوشش نمی کنی اغاز کنی رفتنت را به سوی کلبه های عشق ، باور کن فراموش خواهی شد ، نیست و نابود خواهی شد اگر نروی به سوی جست و خیز پر دامنه برای کشف ناشناخته ها.
من از سکون تو غمبارم . من از درد جانکاه اندوه عزلت تو بی زارم . من از رنج تو هم بیمارم ، من از خو گرفتن و عادتت به تاریکی به پنهان شدن پشت دیوار های بلند هم بیزارم . من بیزارم از انکه دور از چشم های انسانیت ، عادت کنی به آنکه باور نمایی که زمستان است و تو مبرا از پاسخ دادن به مهربانی و عشق ، باور کن می ترسم که عادت کنی در باتلاق های بی عاطفگی و آواره گی روح تنها بمانی ، می ترسم از آن که سر در گریبان کشی ومثل بقیه شوی ، مثل بقیه شرم آور و ...
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان استکسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران رانگه جز پيش پا را ديد، نتواند،که ره تاريک و لغزان است مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي .../...
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگمبيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگمحريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزدتگرگي نيست، مرگي نيست/....
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،غبارآلوده مهر و ماه،زمستان است ...( زندهياد مهدي اخوان ثالث)
اما دوست گرامی ، ای آن که سالهاست درحسرت بودنت ، دوستانم را از دست داده ام ، ای همان فرزند ایران دیرین من ، وقت ان است که بدانی :
بر اساس پیشینه و دانایی بازمانده ی پیشینیانمان ، ما برای پاسداشت انسانیت ، فرازمندی تمامی ارزش های دیرسال این سرزمین ، بخاطر دنیایی سرشار از شادی ، صلح ، حفظ و ارتقا محیط زیست انسانی و زیست گاه های بشری، برای .... با تمامی توان خواهیم کوشید ، چه با ما باشی و چه برما ...
ما اهمیت و ارزش های بالنده گی و سرفرازی انسانیت ، تکریم هم وطنانمان ، حرمت و شرافت با هم بودن را فراتر و ارزشمند تر از همه ی دارایی ها و ثروت ها ی شخصی و خصوصی می دانیم ، ارزش هایی که باید تداومی جهان گیر داشته باشد وامید به سعادت و بهروزی را چشم نواز ترگرداند ، ما از دانایی ، هوش سرشار ،خرد انسانی و شوق انگیز پدرانمان و نیکانمان در یافته ایم که باید برای عشق ورزی و محبت فراگیر بکوشیم ( پدران ما ،ایرانیانی هستند با هر زبان – نژاد – تفکر – دین و مذهب و... تمام پسران و دختران مختوم قلی تا شهریار – اخوان ثالث تا شاملو – رودکی تا فردوسی – حافظ تا سعدی – و...) کسانی که با جانفشانی و تحمل دوران های سخت و دشوار ، در لحظات تنهایی و نیاز ، در همه ی سرنوشت تاریک و اندوهبار این سرزمین و در تمام لحظه های نا امیدی با اتکا و اعتماد به قدرت لایزال الهی و پیوستگی خود ، با قلب هایی به هم پیوسته و خانه هایی که جایگاه عشق و انصاف و محبت بوده ، راه های صعب و سنگلاخ های تباهی و جنگ را نابود ساخته و در ورا آن شوکت و عظمت دانایی ، حکمت و ادب را به این سرزمین اهدا کرد ه اند .
باید بدانی دوست دیرین که :
ما انسانیم و با انسانیت به این پیشینه و این ثرو ت انباشته شده ی، همدلی و همسویی ، هم خانه بودن و با هم زیستن ، حکمت و دانایی ، سلوک و رفتار مهر ورزانه ، تدبیر همسازانه ، همزیستی و همدلی جاودانه ،در طول قرون به خود می بالیم .
شاید بتوانی بگویی متاسفم ، اگر هنوز بتوانی ارزش های با هم زیستن و درک هم دیگر را بیابی ، اما شاید تاسف بتواند ، اندکی از آلام و درد درونی دوستانمان که منبع بخشش و گذشت در طول تاریخ می باشند بکاهد ، اما :
تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . (جبران خلیل جبران)
به هر حال ، باید بدانید که :
ما ( ایرانیان ، همه ی ما که خانه هایمان به روی همدیگر گشوده است و دست هایمان تکیه گاه حرکت یکدیگر است ) به خود می بالیم که توانایی آن را داریم که در سخت ترین شرایط و بدترین وضیت ممکن با ایجاد موجی از دانایی و شکوه عقلانیت در آینده اثر گذار باشیم .
ما وارثان خرد های صلح آفرین ، دانایی و پرتوسازان ایجاد محیط زیستی شایسته و هوشمندانه ایم ..
بی گمان شما نیز چون من ، بر این باورید که برای انسان ماندن نیاز داریم که خیلی از ارزش های زندگی در این کشور را با تمامی دارائی های بی مانندش حفظ کرده و در تعاملات زندگی مان لحاظ کنیم ، برای نجات زندگی خودمان و همه ی کسانی که دوست می داریم ...
ما انسانیم و خواستی اشتیاق آفرین داریم اشتیاق آن که شوقی فزاینده برای آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد شود و برای همه ی آدم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در آسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند.
جبران خلیل جبران- وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.
اما اینک این موهبت را تمامی خرد سرزمینم ایران با تمام فرزندام حکیمان برکشیده اش به به ما اعطا کرد اند. موهبت در زیر یک آسمان نفس کشیدن ، با هم بودن و به هم ابراز وجودکردن و برای بهتر زیستن ، برای سرافرازی وطن ....
می توانم بر گزینم که این مبارزه ی برای ماندن و یا رفتن را با برنامه ای اصولی و چشم گیر با ایمان و شهامت پذیرا باشیم و یا همچون کسانی که برنامه ای برای برد ندارند ببازیم ، نبرد اخرین برای ایجاد زیست گاهی که او را می پرستیم و برای ما عزیز است ، مبارزه برای شکوفایی و توسعه ی ایران ...
امروز این موهبت به همه ی ما داده شده تا با اراده ، عزمی دیگربار ، قدرتی بی پایان ، راهی را برگزینیم با کمک هم ، که ان راه ما را بسوی دنیایی بی چالش و بی اضطراب پیش ببرد و یا راهی که همه را نابود سازد ...
و اگر دیروز و دیروز ها جرات مبارزه داشتیم ، اگر نبود که برنامه های ما راهی برای باخت باشد ،امروز اینجا نبودیم .
امروز نیاز داریم که بدانیم چرا باید تلاش کنیم و نیاز داریم که اثبات کنیم می توانیم با هم و یکبار برای همیشه در کنار هم فارغ از زبان ، مذهب ، جنسیت ، تعداد سالهای عمر ، و...به اندازه ی توانایی ای مان بکوشیم . اما یقین دارم که می توانیم بهترین کارهای انجام نشده و تدبیر های بر زمین مانده را برای شکوه کشورمان انجام دهیم و همین من و تو ما را بس ، که اراده هایمان را در بستری درست پیش رانده ایم .
می خواهم بگویم این خواست و اراده ی ماست که آینده مان را شکل می دهد. موفقیت و شکست ما نتیجه عمل خودمان است نه کس دیگری. این خودمان هستیم که می توانیم هر مانعی را از پیش پایمان برداریم یا اینکه در این راه پر پیچ و خم گم شویم. انتخاب ما، مسئولیت های ما، موفقیت ها و شکست های ما هر چه که باشند، کلید سرنوشتمان در دست خودمان است.و این که زمان ان رسیده که بدون تعلل راهی را برای همزیستی مسالمت امیز با تمام دنیا ، رفاهی توسعه یافته ، کاری همیشگی ؛امنیتی فارغ از ترس جنگ و چالش با دنیا ، کوششی توقف ناپذیر ، عزمی برای بهتر زیستن و بهتر بودنمان را نشان دهیم ، اما باور کن هنگا می خواهیم توانست در این جاده ی سخت و دشوار پیش برانیم که بتوانیم بر تمام سرنوشت خویش مسلط شویم ، هنگامی که مهربانی و محبت ما دانه اش اگر نه جهانی را که حداقل هم وطنی را در بر گیرد ، ما می توانیم و باید باور کنیم...
نبودی تو و هیچ امیدی نبود
شبان سیه را سپیدی نبود /.../
نه سوسوی اختر نه چشم چراغ
نه از چشمه آفتابی سراغ /.../
فرو برده سر در گریبان همه
به گل سایه شمع پیچان همه /.../
به یاد تو بس عشق می باختند
همه قصه درد می ساختند/.../
که مردی نه درتندی تیشه است
که در پاکی جان و اندیشه است )سیاوش کسرایی)
دوست بزرگ مرد کویری من :
اما چگونه می توان در اقبالی چنین شادی بخش به کسی تکیه کرد که نه خود برنامه ای برای بردن دارد و نه این امکان را به دیگران می دهد که طرحی برای پیش تاختن و بهزیستن داشته باشند ، باورم بر ان است که ای کاش ، ان که هم وطنم را به نگاهی نا مهربانانه نگریست ، یک بار و فقط یک بار می توانست برنامه هایی را که برای شکوه و سرافرازی این سرزمین است را بخواند و برای انها که در تهیه ی ان کوشیده اند ، نه احترامی فرا زمند که حداقل به اندازه ی توانایی ارائه می کرد ، چگونه می توان ارزش های انسانی و شرافت دینی داشت در حالی که خود نمی توانیم پایگاه های هنجاری و رفتار های عقلانی را استوار سازیم ، چگونه باید به خانواده های بسیاری که نگران سرنوشت فرزندان خود هستند گفت که آنها هرگز نباید نگران هنجارهای اخلاقی و ارزش های اصیل انسانی فرزندان خود باشند .چگونه باید گفت ما دیگر در کنار هم اجازه نخواهیم داد که به نام امنیت اخلاقی و اجتماعی فرزندان ، زنان ، دختران و مادران و پسران ما تحقیر شوند، در حالی که خود همه ی انها و پدران و مادرانشان را تحقیر می کنیم ، ایا 5 دقیقه زمان بسیاری بود ؟ ایا اگر دبیر کل سازمان ملل را می خواستند ببینند اسان تر نبود ؟....
به هر وی شما اهمیت این نگرش و سازماندهی را بخوبی می دانید ، وقتی که در صف شرف و انتظار از تمام این ملت و حمایت بی دریغ انها ایستاده اید ، وقتی که هنوز بر این باورید که می توانید در ان سوی کشور برای فرزندان پیچیده در پرچم سرزمینمان کاری انجام دهید و امنیتی پایدار فراهم سازید ، نیک می دانید که نمی توانید به راحتی نفس بکشید ، اگر حمایت تمامی انسانهای شریف این سرزمین نباشد ، اگر فرزندان این کشور نباشند که شما را دلداری دهند وقتی که مورد هجوم و حمله قرار می گیرید . شما موفق نخواهید بود مگر در تعین سرنوشت خود با محبت تسری یافته و همدلی با تمام خردمندان این سرزمین سهیم شوید و ان را دوباره بسازید با تمام ظرفیت ها و امکاناتی که دارید .
اهمیت عمده ی این راه در ان است که ما عزم نموده ایم بیش از ان که با تئوری پردازی و حرافی های بی اصول و فاقد وجاهت کشور را به قهقرا ببرند ، با عمل و کار بی وقفه شکوه و رفاه را برای همه به ارمغان اوریم ، بزرگترین دستاورد ما جایگزینی بیهوده گویی بی فرجام در سرنوشت ملی وبجای ان عمل گرایی بی امان خواهد بود ، البته نه باز تنها بلکه با کمک و همیاری همه ، ملت ایران که مالک و صاحب این سرزمین هستند و اختیار ان را دارند که تعین نماند که چگونه ثروت خود را مصرف کنند وچه اولویت هایی در زندگی شان از همه بیشتر موثر است .
من فقط خواستم بگویم که ثروت کشور ما از چاه های نفت روزی پایان خواهد یافت ، بگویم که ثروت ما دلارهای نفتی ، معادن ، جنگل ها و.... نیست .همچنانکه قدرت ما در ارتش و نیروهای نظامی ما نیست ، حتی قدرت ما فرهنگ ما نیست ، انقلاب ما هم نیست که بسیاری از ان در دنیا می هراسند ، بلکه ثروت و قدرت ما دلاور مردمانی است که با غیرت ، پشتکار ، همت ، سخت کوشی ، قناعت و بردباری راه های ناهموار زندگی در این کشور را می پیمایند و به پیش می روند .قدرت و ثروت واقعی ملت ایران امید بی پایانش به بهبود و تعالی است ، مساله ای که هیچ ملتی قادر نیست چنین موقعیتی را تجربه کند و داشته باشد .قدرت وثروت واقعی ما ان جانمایه ای است که سبب می شود در شرایط بسیار دشوارو علی رغم اختلاف نظر فراوان در کنار هم باقی بمانیم و با امید بی پایان همدیگر را کمک کنیم ، همان ثروتی که هیچ کس در کاست قدرت که ان را ابدی می پندارد بحساب نمی اورد ، همان ثروتی که روزی دارندگان امتیاز های بزرگ مجبورند ان را محاسبه کنند و بگویند ، چگونه برای ملتی که دارائی های بس عظیمی دارد ،فرصت های برابر و امکانات مساوی فراهم ساخته اند و...
می دانم که اختلاف های بنیادینی میان بسیاری از شما و کاست قدرت با هم وطنانمان وجود دارد ، می دانم که باید گذرگاه هایی برای رفع اختلافات بیابیم .
فرصت هست سرو ساماني به وضع كشورم بدهم ؟
پل ...مي ريزد,مي ريزد ,مي ريزد
وقتي كه رنج مي كشي به من فكر كن
همانوقت مثل تو خواهم شد پرستو ! پرستو !
با اينكه نابود شده ام
اين تكه پاره ها را جمع كرده ام كناررودخانه
لياقتت را دارم؟ ؟/؟
دوستان من امروز و روز های بسیاری کوشیدند ، برای پیدایش راه کار هایی اثر گذار در وفاق ملی ، پل هایی از اعتبار و اعتماد بسازند و به جای ترس امید ، به جای ستیز و نفاق ، اتحاد را گزینند ، اما چه شد ؟
شب های بسیاری و روز های بیشماری وقف آن شد که بتوانند ، بگویند که زندگی معنای دیگری هم دارد ، اما چه شد ، 5 دقیقه فقط 5 دقیقه زمان زیادی نبود برای آن که بتوانی دلی را به دست آوری ، 5 را بخاطر بسپار...
در این شرایط دشوار کشور می خواستیم با کمک تمامی برادران و خواهرانم ( از ان نوع که شما می گویید ) بگذریم از دوران شکایت های حقیر و وعده های دروغین، جزم اندیشی ها و سرزنش های چرکین که برای مدتی بیش از حد چندش اور ، راهکارهای اصولی توسعه ی ملی را منهدم کرده بود، می خواستیم از تمام انهایی که نامی بلند در مجموعه ی قدرت ندارند سطحی از بلندا و توانی از معرفت بسازیم ، می خواستیم ... اما چه تفاوتی میان نام داران و بی نام ها وجود دارد ، باور کنید گاهی و بلکه همیشه این ادم های بی نام و نشان بوده اند که توانسته اند اثرگذار ترین راه های خرد و نیک اندیشی را بگشایند ، کسانی را اینک می ستایم که بی هیچ ادعا ، بی هیچ منت و نامی جریان و مجرای توسعه را بگشایند ، کسانی که معنای ادب اجتماعی ، فرهنگ انسانیت ، مفهوم شرافت رفتاری ، تفسیر ارزش های بنیادین بشریت را می دانند ، من به انها که حرمت میهمان – دوست – هم وطن – همدل – همکار – و...را می دانند اینک بر همه ی نامهای بلند اما بی اصول و بی معرفت در رفتار و کردار ارجح می دانم ، بگذارید بماند ... بگذارید این دوره جزم اندیشی و حقارت های کودکانه ، این فضیلت های منسوخ و دروغین سپری شود.
با این حال یقین دارم که همه ی ما خواهیم توانست فارغ از اختلافات جناحی و فکری ، میثاقی برای پیشبرد زندگی جمعی داشته باشیم ، خواهیم توانست کدورت های فی مابین را مرتفع سازیم ، هیچکس در این راه جز خودمان نخواهد توانست به ما کمک کند ، همچنان که برای توسعه یافتگی و رشد کشورمان باید فقط به خودمان ، نیروی خستگی ناپذیر جوانان برومندمان ، تجربه ی شکوهمند سالمندانمان تکیه کنیم .
با تاکید دوباره بر عظمت کشور تاریخی و دیر سال مان که روزگاری نه چندان دور مهد علم و دانش و آبروی شرق خستگی ناپذیر بود ، و در فراگرد تاریخ کوشش های این ملت سرافراز در می یابیم که عظمت راهیچگاه به کسی هدیه نمی دهندبلکه باید آن رابا کار ، تعهد ، سخت کوشی و... به دست آورد. انقلاب در فردای پیروزی با تحریم های بس سنگین و ناگواری مواجه گردید ، تحریم هایی که می توانست هر ملتی را از پای دراورد ولی ما ایرانیان ، با استعانت از قادر متعال و همدلی هم وطنانمان ( کسانی که معنای نیکی و ادب را می دانستند و برای توسعه و شکوفایی محبت کوشیدند ، بی هیچ منت و مزد و نامی ...) توانستیم از این تهدید خوفناک با همدردی و هم سویی ملی بگذریم ، این مسیر محنت و مصیبت دامنه دار را با رنج و تلخی بسیاری پیمودیم.
این افتخار و هنر ایرانی بود که در طول هزاره های بسیار دیگر بار توانست سازنده ی شکوهی از خود باوری و اعتماد به فرزندان جوان کشور باشد ، در این میان ما ملت ایران هرگز به کم و اندک قانع نبودیم ، عزم ما سربلندی و سرافرازی دامنه داری بود تا عقب ماندگی های تاریخی ما را جبران نماید . این مسیر دشوار و گاه تحمل ناپذیر راهی نبوده است که کم شهامتان در آن گام نهند، راهی برای سرافرازی بی گمان راه دشوار و شجاعانه ای است که فقط از یک دریا دل حرکت در ان بر می اید ، این راه صعب و پر از سنگلاخ ناکامی و درد را کسانی که تفریح را بر کار ترجیح می دادند، یا تنها در جستجوی دستیابی به لذت ثروت و شهرت هستند پیدا و هموار نکردند، کسانی که دشمن تراشی کردند و با اندک فرصتی ثروت ملی را به تاراج بردند در این راه سخت همراه ملت نبودند ، بلکه بر عکس کسانی با عشق راه تعالی را ایجاد نمودند که اراده ی ان داشتند تا دیگر بار عظمت تاریخی و شکوه ملی را به این سرزمین در عین گمنامی و تنهایی اعاده نمایند . انها دلیر زنان ومردانی بودند که با دست های تهی و دلی سرشار از امیدی بی پایان کشور را در این راه دراز و ناهموار به سوی خود اتکایی و رفع نقص های بنیادین رهنمون کرد ند. انها از قبیله ی مردان و زنان زحمت کش و رنج دیده ی این ملت بودند . انها جوانان رشیدی بودند که بی هیچ منتی تمام تلاش خود را کردند ، انها همه از قبیله ی فرزندان کویر ، مختوم قلی ، شهریار ، شاملو حافظ و سعدی ، از تبار دانایانی بودند که سکوی پرتاب و سکوی پرش عده ای شدند که هرگز رنج انسانیت را علی رغم بد سیرتی و بی ادبی نامداران فراموش نکردند .نام اورانی بودند که در عصر دانایی و جهانی شدن ، عزم ان داشتند تادیگر بار دوباره چرخ را اختراع کنند و بر ارابه ی زمان باری از عقب ماندگی استوار نمایند ، اما تبار عقل و خرد با جانفشانی و تدبیر با هزاران تدبیر و شیوه به انها اموخت ( در عین حالی که خود قربانی این دانایی شد )که دیگر نمی توان حصاری پولادین در اطراف این سرزمین کشید و پرچین های بلندی بر ان آویخت تا رابطه ها با دنیای مدرن قطع گردد .
دانایان به نام داران اموختند که دیگر نمی توان عقربه های زمان را به عقب باز گرداند و در انزوایی خود ساخته درد بی همدلی و بی همراهی را در دنیا را ازمود ، جهان اینک بیشتر از همیشه به هم وابسته و پیوسته شده است .راه چنین ساختاری به هم پیوسته از میان دانایی گرد امده ی جهانی می گذرد ، راهی که شرایط را برای بهبود کیفیت استاندارد زندگی شایان تر و ارزشمندتر می کند .
قربانیان دانا با نام اورانی همدم بودند ، نام اورانی که اراده ی ان داشتند و دارند که با مجموعه فعالیت های مخرب و ویرانگرشان دور تادور این کشور حصاری بکشند و بر ان حصار تندیسی از تنهایی آویز نمایند تا توسعه ای درون زا را خود با ابداع چرخ دنده شکل دهیم ، دیواری احداث نمائیم در اطراف کشور تا ما را از همه ی جهان دور نگه دارد و هیچ تجارت و گذاری با هیچ کشوری توسعه یافته نداشته باشیم ، تا مبادا از درز و شکاف ایجاد شده ، فرهنگ استکباری وارد این کشور گردد. اما همین عده را باور بر ان است که باید کالا ها و محصولات نارغوب و بی کیفیت را از کشور های دیگر وارد کردو تکنولوژی فروافتاده و رو به زوال را از این گروه از کشورها خرید .
همین عده از نام داران را گمان بر ان است که باید صنایع کهنه ، ناکارامد ، فرسوده و فاقد فن اوری را به هر قیمت ممکن حفظ کرده و شرایطی را فراهم سازیم تا انها به حیات پر از ضرر و زیان خویش ادامه دهند ، صنایعی که متاسفانه اغلب انها دولتی بوده و تمامی هزینه ها و مخارج خویش را به قیمت فروش دلار های نفتی جبران می نمایند .این باور ها و رفتار ها منجر به ان گردیده که ایران گورستان صنایع ناکارامد و فاقد بهره وری و عدم هماهنگی با محیط زیست باشد ، خسارتی که نسل های بعد باید تاوان ان را با مصیبت بیماری ، تهی شدن معادن ، چاه های نفت و... بپردازند ، همچنانکه نسل کنونی تاوان ان را با هزینه ی گزاف ، قیمت بالا ، الودگی زیست محیطی و...می پردازد .دانایانمان را قربانی کردند ، خود قربانی شدند تا این راه مصیبت بار فراگیر نگردد ، حتی به قیمت تباهی زندگی و خانواده هایشان ... دریغ ... دریغ ...
(وقتی که دوستان دشمن می شوند ، هنگامی که هیاهو جای برنامه را می گیرد ، قربانیان دانایان سرزمین خواهند بود )
دریغا که دانایان قربانی شدند تا بگویند که : اینک در عصر دانایی و دوره ی جهش های تکنولوژیک دیگر نمی توان بخاطر مسائل سیاسی و مصلحت اندیشی ، کشور را از صنایع و اکانات مناسب و شایسته محروم کرد ، همچنان که نباید از اینده نگری در همه ی حوزه های اقتصادی و فنی هراسی داشت ، کشور ما با هر انچه که می اندیشد از اینده و تعاملات مترتب بر آن نمی هراسد ، بلکه با چشمان باز و روشنایی ایجاد شده در عهد انفجار اطلاعات به استقبال اینده ی با شکوه جهان می رود . دانایان همان قربانیان بعدی هزاران بار گفتند تا بیاموزند، گفتند که :
ما خود را با آینده تطبیق خواهیم داد و شرایطی را ایجاد خواهیم کرد که مصرف کننده و مردم نیک سرشت ایران از بهترین تکنولوژی ها و به صرفه ترین انها بهره ببرد ، بی گمان اگر در راه بهره وری و استفاده و برخوردای بهتر مردم از فن اوری روزآمد جهان نیاز به تغیر بسیاری از مبانی دیپلماتیک داشته باشیم برای خدمت به مردم و ارزان تر و با کیفیت تر شدن کالا ها و محصولات ان را نیز انجام خواهیم داد . ما حتی حاظریم با تغیرات گسترده در روابط بین الملل مناسباتی ایجاد نمائیم که صنایعی ارزنده ، کار افرین و انطباق یافته با محیط زیست در کشور پای بگیرد و مردم ما از کالا ها و تولیدات با کیفیت و ارزش های خاص بهره گیرند .
دانایان گفتند (و قربانی شدند ) ما یقین داریم که با افزایش کیفیت کالا ها و محصولات تولیدی ، بهینه سازی ساختار های مولد قدیمی ، تجهیز کارخانجات با تکنولوژی کهنه به کارخانه های متعالی و دانش محور ، خواهیم توانست خدمت ارزنده ای به کشور و مردم مان ارائه دهیم ، بی شک مردم ایران شایستگی ان را دارند تا از بهترین کالاها و محصولات جهان با قیمت پائین و ارزان بهره مند شوند و این نه تنها انکه باعث رشد ملی صنایع کشور شده بلکه عاملی برای شکوفایی و بهبود زندگی جمعی نیز خواهد شد ، همچنان که ابزاری برای ترغیب و تشویق سرمایه گذاران داخلی و خارجی در سرمایه گذاری درصنایع و تولیدات ملی خواهد شد .
قربانیان خرد ورز گفتند :اگر راهی برای فردا بگشائیم ، اگر ایمان بیاوریم به انکه می توانیم با دنیا ی پیرامونی به تعاملی خوشایند برسیم ، اگر باور کنیم ، نیروهای خلاق ، متفکر ، پر انرژی جوان کشورمان را ، و اگر خلاقیت و توانایی های انان را در ساختاری خردمندانه سامان دهیم و برای بهسازی رفتار عقلایی تولید ثروت صنعتی و کارخانه ای کشورمان از استعداد های روزامد دانشگاه ها بهره گیریم و در سازمانی توسعه یافته و متعالی ، در دولتی کوچک ، چابک و چالاک عمل نمائیم و اتحادیه ها و سندیکاها و مجامع خود انگیخته ی صنفی را ایجاد ، حمایت و بازبینی نمائیم ، انگاه خواهیم توانست ، فارغ از بورکراسی فرساینده و توان فرسا ، صنعتی قابل احترام و رقابت در پهنه ی گیتی ایجاد نمائیم .
اما دریغ و درد ، دریغ و درد که نام اوران ، همانها که قول داده بودند برای مصالح مملکت خواهند کوشید ، همانها که سکویی از دانایی افراشتند و بر جنازه ی خرد تاختند و آوازه ای بلند ساختند ، در افتتاحیه ی حزب و گروه خود ، باز هم بر سیاق همیشه ، عقل را بر سر در خانه ای ویران آویختند و جمعی گرد ساختند که مشخص نبود ،بالاخره آن که ما از تبار دانایی او را می دانستیم :
کورکورانه گر به راه افتی
----------------------------------------------------------کورکورانه هم به چاه افتی
طرف دار اتحادیه های صنفی می باشد ، دولت محلی اقتصاد پایه اش کجا است ، ایا این برنامه ی حزب است یا تدبیر گروهی خارج از تعاملات اجتماعی و بریده از کشور ، ایا هنوز خرد ملی را شالوده ای برای رفع بحران می داند و یا بر تدبیر خویش متکی است ، ایا رفتار و کردارش سیاسی است ؟ و اگر سیاسی است چرا قادر نیست و نمی تواند در هر ناحیه ای از کشور ساختاری فزاینده و پرتوان بسازد ، ایا اصلا از فعالیت سیاسی اطلاعی دارد ، ایا این جشنی است برای نمایش خوش تیپی و یا نمایشی است برای بودن جمعی انسان که بعد باید دلسوخته و افسرده باز گردند ، ...، رفتار و برداشتت از عشق و صلح سبز جهانی چیست ، ایا هنوز بر ان باوری که باید با ایجاد بحران کشور را تباه و یران سازی ؟ اگر این چنین است افراد شایسته تری برای بحران طلبی و آشوب جویی هستند ، طرف دار چیستی ؟ عشق و یا نفرت ، سکوت یا فریاد ، فاجعه یا توسعه ...، از کدام پایگاه فکری و اندیشه ای برامده ای ، جایگاه عقل سیاسی ات کجا است ، مخاطب هدفت کدام گروه و طبقه است ، ....، به چه می اندیشی ؟ ایستادن میان همه ، داشتن شانس و اقبال ؟ به چه می اندیشی وقتی که برای نهار تعدادی ادم محترم و زبده را دعوت می کنی و خودت زندگی ات را به ریسک می گذاری و در میهمانی جاده ها پیش می روی ، کجایی ای ادمی که می گفتی خرد جمعی – معضل ملی – اراده ی عمومی ، کجا رفت ان اندیشه های دولت ناحیه ای خودت ، ان ساختار شفاف و عقلانی خودت ، ان پرهیزت از جنگ و تقابل خصمانه و گشایش مرز های اعتبار ملی ؟
.کاش می دانستی ، کاش می دانستی چرا باید بزرگان قوم را به جشنی دعوت کنی که خودت نیستی و کسی نیست که حرمت انها را نگهدارد و حتی از بنیان گذاران تفکر و این جهش اندیشه ات دعوت نکردی ؟ چی شد ؟ چی شد ... آن حرف و حدیث ها ... آن زندگی ... آن برادر حسن و...و آن همه کوشش ...ایا آن همه انسان شریف ارزش آن را نداشتند که خودتان می بودید ؟... شاید باید رسوایی دیگری پای بگیرد و ...
من سيم گونم و شفاف و دقيق بي هيچ تصور قبلي فوراً مي بلعم هر چيزي را كه مي بينماز عشق يا تنفر مه يا غباري رويم نيست من بيرحم نيستم تنها مي نمايانم راستي و درستي را چون چشم مدتها مي نگرم بر آن فكر مي كنم جزيي از قلب من است اما اين يك احساس بيهوده است تاريكي بارها ما را از هم جدا كرد واقعيت خود را در من مي جويدسپس رو مي چرخاند به سمت آن دروغ گويان ، شمع ها و ماه من به پسِ پشتش مي نگرم منعكس مي كنمش به درستي تنها اشك تحويلم مي دهد و لرزش دستانش را برايش اهميت دارم او مي رود و مي آيدصبحها صورتشجانشين ظلمت مي شود آينه« سيلويا پلات
کاش شهامت آن مردی را می داشتید که وقتی به من نویسنده ی این سطور گفت که دیگر ننویسم و کلماتی همچون ، آنارشیست ، بحران طلبی ، نفرت خود ساخته ، کینه افرینی و...را بکار نبرم ، آن قدر جرات و عرضه داشت که عذر خواهی کند و بگوید ، از همه عذر می خواهم ، و بگوید ارزش زندگی به آزادی و بزرگ اندیشی است ، و بگوید بنویس و من گردن آن کس را خواهم شکست که بخواهد قلم تو را بشکند ، کاش آن قدر شهامت می داشتی که همچون او به خانه ی فرزندان معنوی خویش بروی و با دلداری و دلجویی بخاطر تمام زحماتشان از آنها تشکر کند . کاش جای کسی بودی که توانست بزرگترین خطا ی من را که زندگی اش و اقتصاد و حرمتش را فرو ریختم ببخشد و با ز هم پیگیر دل جویی و همراهی باشد ...کاش ...
با این همه می خواهم بگویم ، با آنکه نمی توانید بااین شیوه ی رفتاری اثری بگذارید ، رقابت دشواراست برای بودن در عرصه ی سیاسی وقتی که چیزی برای ارائه و تدبیری برای نمود اندیشه ندارید .
اما باز هم گفته های آن دوست دانایم مرا رها نمی کند که همواره می گفت :
به عنوان یکی از اعضا خانواده ی ایران بزرگ ، مشتاقم اعلام نمایم که برای پیشبرد اهداف توسعه ی جامع ملی ، ایران نیازی به درگیری با هیچ کشوری در جهان نداریم هیچ کشوری تمایلی به ایجاد چالش و تعارض ندارد . با این همه ، ایران مایل است به عنوان عضوی از خانواده ی جامعه ی جهانی ایفای نقش نماید ، همچنین برای تسریع در تحقق اهداف توسعه ی جامع ملی ، ما با اشاعه و گسترش سلاح های هسته ای – اتمی – شیمیایی مخالفیم و این حق را برای تمام اعضا خانواده ی جهانی قائلیم که در هر شرایطی با ما تعاملی سازنده و پویا اشته باشند ، اعتقاد ما بر ان است که یک کشور اتمی ولی فقیرو ناتوان همچون پاکستان نمی تواند نقش سازنده و اثر گذاری در منطقه ، ناحیه و کشور خود داشته باشد ، همچنین مایلم اعلام نمایم که برای ایجاد پایه های توسعه ای پایدار تمام تلاش خود را برای حذف و از بین بردن تحرم های بین المللی که به سبب ضعف دیپلماسی کشور ایجاد شده بکار خواهیم بست و یقین داریم که خواهم توانست راه حل هایی مبتنی بر شرافت و انصاف بین المللی برای حل معضلات کشور بیابیم و شرایطی را ایجاد کنیم که در ان اعتبار – عزت – حرمت و شرافت ایران دوباره اعاده گردد .
هرگز راضي نبودم از آنچه هست و مي گذرد . چه تفاوت دارد در كجا بودن ؟ ( اشتایت مایر )
ما خواهیم توانست مملکتی درمان شده ، بدون فقر تباهی اور ،با مبارزه ای قاطع با تروریسم ، قطع رابطه با کشورها و سازمانهای متهم به اعمال غیر انسانی و تروریستی ، کشوری سرشار از امید ، اشتغالی سازنده و بی وقفه ، اقتصادی سالم و مبرا از رانت و ...ایجاد و احیا نمائیم ، اما برای این که بتوانیم اهداف توسعه ی ملی را محقق سازیم نیازمند کمک فکری و عملی تمامی ایرانیان در همه جای جهان ،هر کس که شناسنامه ی ایرانی دارد هستیم ، ما صاحبان کشوری هستیم که باید تعین نمائیم چگونه باید اتاق هایی شیشه ایی برای هزینه ها و درامد ها ی ملی بسازیم و به چه طریقی بستری برای سالم سازی اقتصاد و سیاست بیمار کشور بیابیم .
توجه به محدودیت زمان و وقت تعین خواهد کردکه چه کارها و فعالیت هایی باید نخست انجام گیرد و چه کار هایی در نوبت قرار خواهند گرفت . تعین اولویت ها و ارجحیت های زمانی و کاری ، کمک می کند که فرصت ها و مخاطرات نیز بر اساس اولویت ها شناسائی گردد . بدیهی است هنگامی که کاری باید به سرعت انجام گیرد اگر در زمان خود شکل نپذیرد تبدیل به مشکلی سهمگین و معضلی ویرانگر خواهد شد .
امروزه کسانی و جوامعی موفق خواهند بود که برنامه ای داشته باشند ، برنامه ای برای رشد و توانمندی ، همان که دوستان ما نتوانستند ان را ارائه دهند ، برنامه ریزی ضرورتی گریز ناپذیر است .
بدین لحاظ ، برنامه ریزی بیان می کند که از اغاز تا پایان – مجموعه روش های تحقق هدف – دارای چه نظم ، سرعت ، ساختار و ... می باشد ، به تعبیری مبین ان است که نشان دهد ، نقشه و راهبرد عمل چگونه خواهد بود از این روی برنامه ریزی برای تحقق هدف ( خواه این هدف زندگی شخصی باشد و خواه مصالح و مناسبات یک ملت ) سازوکار و یا مکانیزمی است که زمان را ذخیره می کند و یا به تعبیری موجب می گردد ، اقتصاد زمان و وقت رعایت گردد .چنین نگرشی موجبی است برای ان که اولویت ها مشخص گردد . راهکاری که تعین خواهد کرد .
برنامه ها در هر مقطع و جایگاهی که باشند ، نشان می دهند که چگونه باید
هدف ها تحقق یابند
آن بزرگ مرد ( دوستم جرفانتیتک بلوسما راور ) ، در واپسین لحظات گفت :
از این روی ، هرگز نمی توان برنامه ای را بدون درک شرایط محیطی و زیست گاهی ( انسانی – طبیعی ) طراحی و تدبیر کرد . تنظیم و تعین برنامه ای مجرد از عوامل محیطی و شرایط پیرامونی ، برنامه ای در خلا بوده و هرگز توفیقی سازنده نخواهد داشت با این حال هدف اصلی همواره تابع و برایندی از هدف های کوچکی است که با در کنار هم قرار گرفتن چیده مان اصلی را شکل می دهند ، تغیرات و تحولات در طی زمان و بر اساس تحولات فقط می تواند این خرده ، هدف ها را دچار تغیرو دگرگونی در جایگاه و اولویت سازد ، اما هرگز نمی تواند انها و هدف اصلی را تغیر دهد ، چرا که با تغیر و استحاله ی خرده هدف ها و هدف اصلی بنیاد و شالوده ی سازمان و یا مجموعه فرو می ریزد .
روح ملی ، ارزش ها و باور های اصیل ایران چیست ؟ ایران سرزمینی با تعدد اقوام و زبانهایی است که مذاهب و ادیان مختلفی را نیز در خود جای داده است ( اگر چه تشیع دین غالب بر این کشور و اسلام دین رسمی است ) بدیهی است که روح ملی ایرانیان و ارزش های اصیل ان ، تنها مبتنی بر شمول دایره ی دینی نیست ، بلکه برایندی از ادیان و باور هایی است که در غالب ، حکمت و فرهنگ ایرانی که نمادی از همزیستی ، تساهل ، تسامح ، دانایی و سرزندگی مشهود است . این هدف که بقا ایران را پایدار می سازد ، هرگاه کاستی گیرد و یا نتواند به سبب سومدیریت و یا عوامل بیرونی و محیطی محقق گردد و عظمت و نماد های خویش را نشان دهد ، انگاه ایران بشدت در فضای کالبد حیاتی خویش کمبود و دردی جانکاه را ملاحظه خواهد کرد ، تاریخ در فراگرد خویش ، جنگ ها و نبرد های خون باری را در معرکه ی نبرد دینی و بهانه های برامده ازبیاد دارد ، درد واره هایی که هر گاه اغاز گردیده با خود بخشی از سرزمین ایران ، توانایی ها ، ارزش ها ، ثروت ، اندوخته های معنوی و حکیمانه و... را به یغما برده است ... .از این روی ، در راستای منافع ملی ایران و تمامی ایرانیانی که در سراسر گیتی نشانه ای از حکمت و روح پایدار ایرانی دارند ، اینک در هنگامه ی انتخابات ریاست جمهوری ، مایل هستم بدانم ، تدبیر و برنامه ی مدیریت و کاندیداهای ریاست جمهوری در این مورد چیست ؟ عصر کنونی را از همین روی عصر به هم پیوستگی ها دانسته اند ، هرگز و هیچ گاه نمی توان در دنیا ، پدیده ایی را مجزا و نفک از دیگر پدیده ها در نظر گرفت ، پیوستگی و نگرش ارگانیک که مبنای محیط زیست و تمامی ساختار های شکل یافته در ان است ، به روشنی تبیین می کند که چگونه می تواند فقر موجود در برزیل منجر به دگرگونی اقلیمی در ایران و جهان شود ، همچنانکه این پیوستگی نشان می دهد که چگونه با ایجاد یک کاست قدرت در کشور های جهان سومی زندگی و فرهنگ در کشور های توسعه یافته دگرگون می شود ( ایجاد کاست قدرت منجر با شکل گیری تضاد های طبقاتی و منزلتی گردیده و این تضاد ها موجی از مهاجرت را از کشور های جهان سومی به سوی کشور های ازاد و توسعه یافته ایجاد می کند ، بدیهی است حضور این مجموعه از مهاجران سبب می گردد روابط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی در کشور های توسعه یافته دچار تحول گردد .در مورد فقر در برزیل و اثرات ان در ایران مثالی و یا دنیا نیز چنین رابطه ای برقرار است ، فقر سبب می شود فشار فزاینده و شدیدی به محیط زیست وارد گردد ، درخت های بیشتری فدای تامین مواد اولیه ی زندگی کشاورز و فقیر برزیلی شود . و این سبب می گردد تعادل زیست محیطی در هم ریزد و ما در این سوی کره ی زمین دچار بحرانی شویم که از هزاران کیلومتر دورتر صادر گردیده و ما را هدف قرار داده است و...)
از این منظر ، کشور که همچون سازمانی بزرگ در تحقق اهداف ملت عمل می نماید ، دارای هدف متقن ، ریشه دار و ابد شمولی است که هرگز و تحت هیچ شرایطی تغیر نکرده و همواره پایدار و مقاوم است . این هدف عمومی ، تاریخی ، جاودانه ، همیشگی و بدون تغیر ، منافع ملی و حیاتی کشور است .
منافع ملی برایندی است از خرده هدف هایی که در ان از شیوه ی زندگی و تفکر ( خرد بنیادین و اصیل کهن سال ) تا ارتقا سطح کیفی و کمی ثروت و دارایی ، سلامت ، امنیت ، نشاط و شادابی ، همزیستی ، فرهنگ ، اداب و سنن و... را در بر می گیرد .که این مجموعه سبب می شود همواره و همیشه کشور ایران مصون از بلایا ی انسانی ، پویا ، زنده ، مقاوم و با ارزش های اصیل ، در جهان ادامه ی بقا دهد و همواره پایدار و پابرجا بماند . .
از سوی دیگر هر هدفی نوع ویژه و خاص ، برنامه های خود را تبیین می کند . برنامه ای که هدفی برای پیروزی نداشته باشد ، تدبیری برای باختن است ان هم در عصری است که به ان عصر جهش ها ی تکنولوژیک نام نهاده اند . عصری که در کمتر از یک سال تمامی مبانی و زیر ساخت های علم و فن اوری دگرگون و متحول می گردد . بخش دنیا مشارکت جوئیم و این ممکن نخواهد بود مگر آنکه دریابیم که نگاه دیگر انسانها و جوامع به زندگی چگونه است و انها چه سازوکار هایی برای شکوفایی ، رشد ، توسعه ، بهبود زندگی جمعی و بهینه سازی کیفیت زندگی خود
ما باید بازتعریفی جامع برای زندگی های فروپاشیده ، درد های مزمن و دیرسال ، طلاق ، کودکان خیابانی و کار ، زنان درمانده و خسته ، پدران رنجور و شرمنده ، و همه ی مصیبت های انسانی فراگرفته مان ارائه دهیم و با تدبیری سازنده راهکاری برای برون رفت از بحران های کشنده و مرگبار پیدا کنیم .
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا شوق آغاز مراو منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا بر گردم ؟حق برگشتن را زتنم دزدیدند
(The Waste Land) ترجمهي هومن عزيزي
و من در شگفت مانده ام ، در بهت آن که با آنهمه تلاش دوست کویریم ( استاد جرفانتیتک بلوسماراور ) چرا ؟ چرا ، پس از ای همه سال نباید تو ای دوست نام آورم برنامه ای برای تحقق اهداف خویش داشته باشی ؟
و ما اینک در این شگفتی هستیم که چرا ، چرا ؟
چرا ، دوست نام آور و ارجمند ما نتوانست ، پس از 10 سال برنامه ای منسجم برای بودن ، برای رشد و تعالی کشور ارائه دهد ؟
ما در شگفتیم که چرا کاندیدای ریاست جمهوری ، آن هم در کشوری با این سابقه و تجربه ی قرون ، نمی داند و یا نمی خواهد ، تکلیف و موقعیت خود را تعین و تبیین کند ؟
. " بعد از رنگ سرخ آتش بر چهره هاي خيس عرق
بعد از سكوت يخ زده باغها
بعد از جان كندن در ميان سنگها
فرياد ها و گریه ها
زندانها و قصرها
او كه زنده بود, مرده
ما كه زنده ايم ,مي ميريم
اينجا آب نيست
أ. فقط صخره است ,صخره بي هيچ آبی( اس. الیوت ).
شاید ، اگر مجموعه ی تبیین آفاق نبود ، اگر کوشش های بسیارش در اقصا نقاط این کشور نبود ، می توانستیم باور کنیم که در این معرکه نخواهد بود ، دوست نام آور ما نخواهد بود و با نبودنش ، مسولیت عشق و محبت و عهد و وفا دیگر نیست ، اما ، هست و...
اما چگونه است که می خواهد باشد و بماند ، اما نه برنامه ای دارد و نه برنامه هایی را که سالها است نیک اندیشان با رنج و مررات بسیار تهیه کرده اند نمی خواند و عرضه نمی کند ؟
گمان بر آن است که می خواهد باشد ودر عین حال نباشد ، می خواهد اصلاح طلب نامیده شود در ظرفیت اصول گرایی بی آن که بداند و یا اراده ی آن را داشته باشد که تغیری را شکل دهد .
خاك راهم و اين بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند، گرد من به جانت كو؟
جستجو در تاریکی ، نزدیک به هیچ کجا ، تنها تعبیری است برای او ، برای مردی که دوستانش را دشمن و دشمنانش را دوست می داند ، من برای آن مردی دلم می سوزد که عاشقانه با تمام وجود برایش می کوشد و هیچ جایگاهی ندارد ، روز گار غریبی است ، روز گاری که تو را به جرم محبت و عشق به سرزمین مادری از هر مفر و مجرایی که بیندیشی اعدام می کنند ، دلم می سوزد برای مردی که بیش از 10 سال طراحی کرد ، نقشه کشید ، با هر کس و ناکسی درگیر شد تا بتواند راهی به صلح سبز ، عشق به تحقق رویا های کودکان این سرزمین بگشاید و این چنین مهجور و .. رنجور به جوخه ی اعدام سپرده شد ، مردی که نه ریالی دریافت نموده بود و نه جایگاهی را اشغال کرده ، مردی که برای هر کشوری و برای هر اندیشه ای یک ثروت تمام عیار از شوق و انگیزش ، توانایی و جریان سازی است .
دلم می سوزد برای مردی که باور داشت به آن که :
باید براي سرافرازي ملي در عرصه ی توسعه ی فراگیرملی با اینده نگری و دیدگاهی جامع و بهره مندی از تمامی خصایص و خصلت های شکوهمند همه ی اعضا ملت ایران در داخل و خارج از کشور با سلاح و ابزار خرد بهره گرفت ، برای مردی که ایمان داشت که :
در هر وضعيت و موقعيتي كه ایجاد شود ، لحظات سرنوشت سازی فراروی ما است و نیاز داریم جنگاوری خرد پیشه و باورمند به همکاری گروهی در پیشبرد اهداف ملی صحنه ی نبرد را بیاراید .
او باور داشت که:
باید مردی بیاید ، مردی که : باید در گستره ی دانش و صلح طلبی کنونی رزم آوري انسان دوست و خرد ورز باشد ، ان چنان که هرگز و در هیچ گاه از سرنوشت جمعی تا حد امکان به تساهل و مسامحه و روی اوری به تعرضی بنیان برافکن غافل نماند و سرنوشت کشور را بر اساس زیاده خواهی های اشوب ساز به مخاطره نیفکند .
دانا مرد اعدامی باور داشت که :
اینک زمان ان رسیده که مدیریت کشور به ویژه رئیس جمهور آینده پیشگیر بحران های منجر به خشونت گردد و اجازه ندهد که فرزندان و عزيزان اين ملت پرپر شوند از اين روي امنيت پايدار را كه بر آمده ي افزايش توان عقلانيت و خرد جمعي و انباشت قدرت به منظور بازدارندگي از جنگهاي خانمان سوز است را وجهه ي همت خويش قرار داده و عزم آن نماید كه با اعتلا و سرافرازي ملي كه برآيند اعتلا و سرافرازي سازماني و فردي ( تك تك افراد جامعه ) است . رئیس جمهور آینده ی این بوم وبر باید بداند که نبرد آینده در رزم گاه فرهنگ و ارزش های اصیل انسانی و در بستر رفاه و بهبود کیفیت زندگی کل مردم ایران آن هم از مسیر توسعه ای درون زا و پایدارو مبتنی بر رشد و شکوفایی اقتصادی و هزینه کرد ثروت ملی در راه گسترش زیرساخت های عمومی همین ملت و سرزمین ( بی معارضه ای بیهوده با دنیا و ایجاد بحرانی بین المللی و حذف و نابودی تحریم های جانکاه ملت ایران ) میسر است.
آن مرد که جان بر سر هدف گذاشت و پرپر شد باور داشت به روح سلحشوری ، به روح حکمت ایرانیان دنیا ، ، اراده ی آن داشت تا گلهای کینه ی اندرون ما با گشایش عقده ها تباه گردد و این سرزمین عاری از غنچه های درد الود نفرت و کینه گردد، عفو و بخشش برای همه ..
اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار دستها را بر دستها ببندند بگذار تا بگوییم بگذار تا بخندند بگذار هر چه خواهند نجوکنان بگویند بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند بگذار تا ببارند خونها ز سینه ی ما
شاید شکفته گردد گلهای کینه ی ما روی دیوار (نصرت رحمانی)
او می گفت :( آن مرد کویری ، جرفاتیتک بلوسماراور ، استاد ، دانا ، عاشق ، صلح جو ، آقا ، مهربان ، جوانمرد )
اما چنین شکفتنی ، چنین درد پیکرجانی نیاز به خرد و تعقلی ملی و فرا گیر دارد . نیاز به ان دارد که مدیریت آینده ی این کشور دریابد که دیگر عصر تقابل مرز های جغرافیایی و سیاسی و دولت ها به عنوان مجریان و صاحب مملکت دیری است که گذشته و امروزه باید ملت ها ( تک ، تک ) انسانهایی که در یک محیط ملی زندگی می کنند و حتی آنها که در این سرزمین نیستند باید در سرنوشت خود نقشی شایسته ایفا نمایند و با تلاشی شوق برانگیز توسط رئیس جمهور آینده ، معضلات جمعی با خرد ملی و عزمی عمومی از میان برود ، اما او نمی دانست ، تکیه بر باد کرده است ، او نمی دانست که در :
در پشت هر "دوستت دارم""خداحافظ" ایستاده است.در پشت هر "خداحافظ""چه خوب بود آن جا در علف ها،کنار هم از آن همه سبزتر شدیم."کلمات منتظرمثل سایهها در فضای پشت آینهتاریکند:دست راستت را بلند میکنیکه بگویی سلامدست چپشان را بلند میکنندکه بگویند خدانگهدار.( ویلیام استنفورد)
می گفت مردی که سینه اش را سپر بلا این ملت رنج دیده کرده بود ، مردی که هرگز نتوانست اشک بر چشم هیچ انسانی ببیند :
ديگر نمی خواهم در اين گورستان قبركن عدم باشم
كاش می توانستم ثانيه ها را پشت ذهن دفن كنم تا هر گز شاهد مرگشان نباشم
می گفت :
با این همه باید اذعان داشت که تا این تاریخ هرگز چنین اتفاقی برای سرنوشت و آینده ی کشور ما رخ نداده است ، تقدیری که با کوچکترین خطا می تواند همه ی هستی و توان تاریخی ما را در هم کوبد و از پیکر نیمه جان ما خاطره ای دردناک و عبرت اموز برای جهانیان بگذارد .
جامعه ، زنان ، مردان و فرزندان این سرزمین در چرخشی بهت اور و شرم آفرین برای مدیریت کشور ، اعتماد خویش را به عمل کرد و بهبود وضعیت به دست آنها از دست داد ه اند و با لبهایی از ترس دوخته شده بی صدا با هنجار شکنی ، با اعتیاد ، با قانون گریزی ، با نا امیدی اشاعه یافته ، با طلاق بسیار فزاینده فریاد می زنند :
بگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.بگذارید پیشاهنگ دشت شود….بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شودسرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنندتا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد...آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند....من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده امدر زنجیره ی بی پایان دیرینه سالسود، قدرت، استفاده،من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شودسرزمینی که از آن من است.آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنیدپولاد آزادی زنگار ندارد.رویای آنهمچون بذری جاودانهدر اعماق جان من نهفته است.ما مردم می باید.... بار دیگر وطن را بسازیم! (هیوز)
دوست کویریم ، استادم ، پاره ای از خورشید را اعدام کردند ... با بی اعتنایی ، با بی مهری ، با هیچ و برای هیچ
مرد ، مرد را کشتند ، اعدام شد هر روز، تا بخاطر بسپارند همه ی آنهایی که می پندارند و گمان دارند که می توانند عشق به سرزمین ، مهر به مادران این وطن ، شادی برای کودکان این آب و خاک بخواهند ...عاشقی را کشتند ، به جرم دوست داشتن و عشق ورزیدن ، اخرین پیامش در برابر آنها این بود : میان عشق و نفرت ، عشق را بر می گزینم و برای تو هم که مرا به دار می کشی باز هم عشق هدیه می کنم ....
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
كه پسندد كه فراموش كني عهد قديم
اما ، آن مرد با طناب داری بافته از دانایی خویش ، با دست های توانای خودش که تسری دهنده ی عشق و ایمان به انسانیت و تدبیر بود در هر صبحگاه ، هر شبانگاه ، هر لحظه که مدیریت این کشور بی برنامه و تدبیر ، هر گاه که آن دوست با تحقیر و خود پسندی ، ملتی را به خروش از درد می آورد ، تیرباران می شد و با خون خود می نوشت ، من از این نفرت داغ ، من از این کینه ی سرد ، من از این وصلت درد ، من از این دوستان نیرنگ خسته ام ، من نمی خواهم که دیگر هیچ انسانی در این کشور بمیرد ، از مشقت فقر ، اندوه بیکاری ، مرگ آرزو ها ی معتاد شده ، غرق رویا های کودکان در دریای جنون و نادانی ...
اگر سوی آتشفشان خوانیم
و گر بردم تیغ بنشانیم
به نام تو سوگند و ایران زمین
که پیش تو بوسم به فرمان، زمین
می نوشت بیزارم ، و می خواندند او بیکار است ، یاوه می گوید مرد بارانی – مرد کویری – شاهوار نیاکان دانایی ، و سپس اعدام می شد تا نگوید صلح باید سبز باشد و...
در سرزمین منزبان مادری تمام کودکانجنگ جنگ تا پیروزستدر سرزمین مندر سرزمین مادریمکشتزارهای وسیعیستاز مینهای مرغوب خنثی نشدهدر سرزمین مادری منتاریخ پشیزی اعتبار ندارددر سرزمین مادری منسدهای بزرگی ساخته اندنه برای آبیاری و انباشت آببرای غرق کردن تمام اسطوره های مردمی که ریشه هاشاناز تنفس هوای بی اکسیژنبه خواب رفته استمن این سرزمین مادری راکه هیچ گاه در آغوش هیچ پدریخواب خوشبختی ندیده است رابسیار دوست دارم ( شعر از شاعری ناشناخته )
او را به دار بی وفایی آویختند تا لحظه ای بخندند ، این نا مهربان مدیران نام آور ، آنها که مردم در دستانشان بره هایی ناب برای سربریدن و جان دادن شده اند ، انها که تفاوت میان قومیت و همدلی را نمی دانند ، اما من
چقدر به این کلمات و اژگان او محتاج بودم ، انگار به جای چشمهای من دیده بود و به جای گوشهای من شنیده و به جای قلب من تپیده ...
اما حالا من می گویم ، سخن های ناگفته ی او را ...
من ، بجای او می گویم در فردای این روزگار سرد و تیره :
قلب هایمان را بر روی تمامی گل ها و مهربانی های عالم باز می کنیم تا فرصت تجدید نظری به روحمان دهیم تا لختی برای نفرت ورزیدن درنگ نماید .
گوش ها یمان را برای نغمه های دوستی و صغای معنویت باز می کنیم تا بشنویم چهچه ی مستانه ی پرندگان بی خانمان را و در اغوش کشیم بانگ بلند شفقت انسانی را در بستری از وفا به عهد .
روح سرنوشت را برای لمس زیبایی های جهانی در تکاپو و جنبش در گذرگاه ناپیدای بهار مردمان جهان ارسال می داریم تا دنیایی از شادی و خرمی در پیدا و ناپیدا ما را در اغوش کشد و به ما بیاموزد دوست داشتن بی دریغ را در سایه سار اموزه های فرازمند :
ای بها رمردمان
ای خرمی دوران
و آواز می خوانیم با اندیشه ای عصیانگرمان در تالاب ها ی کینه تا سرشت نازیبای بد خواهی برای همیشه و ابدیت از سرزمین مادریمان بگریزد و ما را در هاله ایی از نور و خوشبختی بسوی کمال محبت باز خواند .
با تفکری عجین در راستی و پنداری درست رهنورد قله ها و صخره های نظرگیر و به ظاهر دست نایافتنی می شویم تا جهانی بیازماید طاقت بردباری و استقامت خیر خواهی ما را ....
به عشقي كه ما را سر مي كشدبگذار باد بگذردو مرا با خود نبرد.بگذار باد بگذرد(نرودا)
کویر را با گل های نورسته ، درخت چه های صبور ، شاخه ایی از صنوبر و اقاقیا تزئین می نمائیم تا دریا بیاد آورد تمامی دیرکرد های خویش را و با خود ابرو باران را بیاورد و بر روی هر دیوار که در آن نقشی از یک ماهی هست ، دریا را پیش می برم تا ماهی از تشنگی و دریا از تنهایی گریه نکنند...
بر روی تمامی دفتر های کودکان این سرزمین ترسیم می کنیم نقشی از پدرو مادر بزرگ های فروتن و با وقار را تا دیگر هیچ طفلی در اندیشه ی تنهایی و ترس از تاریک نماند .
می نویسیم بر سر در هر درخت : روح جاودان سبزینه گی و شادابی را تا شاخه های فرو برده سر در ژرفای آسمان فراموش ننمایند لانه ی کوچک گنجششک بال شکسته را ...می نویسیم از آزادی و شرافت آزادگی بر همه چیز درخت :
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایان
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام: آزادی. ترجمه ی بامداد حمیدیا( پل الوار)
در امتداد همه ی جاده ها به پیش می رانیم ، در میان هر روستا می ایستیم ، برای هر کودک زاده شده و یا زاده نشده ، کالسکه ایی پر از عطر و گل بجا می گذاریم تا بدانند که فردایی بهتر از ان همه ی فرزندان این اب و خاک است در هر کجا که هستند و در هرکجا که نباید باشند و یا باید بوده باشند .
مادران سرزمینمان را در لفافه ای از شمیم و نسیم به دیدار اقیانوس عشق و همدلی می بریم تا زندگی را برای کودکانمان تعبیری از بخشایش و ستایش نمایند و خود اسوده خاطر در میان باد های بهاری نفس بکشند و نفس هایشان را در سینه محبوس نکنند و چشم به راه و مضطرب دیده بر هیچ دری ندوزند.
راه هایمان را ستاره باران خواهیم کرد ،پر از ستاره های درخشان تا هیچ انسانی در راه نماند و هیچ کس گم نکند مقصد زیستن را
ما معماران جهانیم . معماران شهر های ارام و هوشمند که از روی هر سقف ان هزاران گل اویز گردیده و در هر دیوارش نقشی از ماهی ای شناور در زندگی با شادمانی خوشبختی را جستجو می کند . من بر این باور نیستم که (عالمی دیگر بباید ساخت وز نو ادمی) خوشبختی و شادی همسایه ی دیوار به دیوار ما است .همسایه ی ما همان ادم عالی مقام دیگر است ، همان که ممکن است عالمی دیگر از باور داشته باشد ....اورا باید دریابیم ، با تمام باور ها و اعتقادش ...
ما رانندگان تراکتور های مزرعه ی خارها خواهیم بود و بار بردار و بار بر دوش تمامی سنگینی های عالم ، فقط بخاطر ساخت دنیایی بهتر و برای بهبود تمام زخم های زمین ، رنجهای کشتزار و ساخت دشتی از شکوفه ها و گل های همیشه بهار
ما می خواهیم دریابیم که چگونه می توان برای تغیر سرنوشت اندوه بار فرزندانمان در این دنیای عاصی و ویران شده شیوه ها و راه های بهتری را با دستهایی در هم گره شده و آرزو هایی مشترک پیدا کنیم .
ما خواستی اشتیاق آفرین داریم تا شوقی فزاینده برای تدبیر و آرامش روح و روان تمام هم وطن انمان در گستره ی زندگی ایجاد نمائیم و برای همه ی ادم هایی که ما را دوست دارند و یا حتی نمی پسندند ؛ راهی بسازیم تا همه در اسایش خیال و اطمینانی قطعی برای پیش رفتن و احیای امید ، کاهش اضطراب و پایداری مبانی زندگی کوشش نمایند و ما را یاری دهند .
یقین دارم که ما با هزاران سال تدبیر و همزیستی تاریخی خواهیم توانست شیوه ایی ایجاد نمائیم تا هر عضوی از این خانواده ی بزرگ ایرانی ما را همراهی و یاری نماید . یقین دارم که خواهیم توانست فردایی بهترو سرشار از امید بسازیم که هیچ مادری دلواپس اینده ی کودکی که نزاده نشود و هیچ پدری برای سرنوشت فرزندش در تلاطم روحی غرق در نا ارامی نگردد .
یقین دارم که می توانیم دیگر بار شکوه و اعتبار این کشور را باز گردانیم و ملتی شایسته ی احترام در صحنه بین الملل باز افرینی نمائیم . ملتی با اعتباری نه از سرترس دیگران بخاطر ناهنجاری و ایجاد دلواپسی ، که ملتی بخاطر ارزش های ژرف و عمیق انسانی اش که برامده از تفکر دینی و حرمت و شرافت اخلاقی ان خواهد بود .
یقین قاطع دارم که همه ی ملت ایران از لر تا اذری و از کرد تا بلوچ و از خراسانی تا بوشهری و...هرگز نخواهند خواست که برای ایجاد ترس و رعب مورد توجه واقع شوند ، بلکه اراده ی آن دارند که بر اثر دانایی و کمالات ژرف و بی مانند مهربانیشان شایسته ی تقدیر شوند . همچنانکه یقین دارم افتخار ما به تعداد چاه های نفت – ثروت تاریخی – دارایی مالی – علوم پیشرفته – تکنولوژی چشم گیر و معادن و ذخایر طبیعی و غیر طبیعی .... نیست و هیچکس به آنها هرگز افتخار نخواهد کرد . افتخار ما ایرانی ها در هرکجای جهان که هستیم به عزم و اراده یمان ، به هوش مندی نظرگیر انسان مدارانه ، به سلیقه ی عشق ورزی پهن پیکرما به دنیایی است که می سازیم تا التیام دهنده ی رنج های تمام آدم ها باشد، به توفیق ما برای ایجاد آرزوهای بزرگ و تحقق رویاهای ما است ، افتخار و عظمت هر ایرانی به ان است که هرگز در کشاکش چالش های ناحیه ای و منطقه ایی وحدت و امید خود به همدلی با یکیگر را از دست نداده و نخواهد داد .... اینها عوامل افتخار و فرازمندی تفکر ما در طول تاریخ خواهد بود، افتخار ما به آن است که هرگز در این کشور در هیچ خانه ای به روی میهمانش بسته نخواهد شد و به روی هم وطنش ...
ما افتخار می کنیم که در طول تاریخ هرگز دست هایمان را با خون انسانی بی گناه نشسته ایم و افتخار می کنیم که در میثاقی نا نوشته هرگز نخواسته ایم دشمنی و ویرانگری را گسترش داده و بذر نفرت را بکاریم ... ما فرزندان دلیر نیک مردمانی هستیم که در همیشه ی تاریخ بزرگترین دستاوردمان در کنار هم بودن و با هم ماندن و برای هم زیستن بوده .
این است بلندای چشم نواز افتخار ملت دیرپای ایران زمین که برای همیشه و همه گاه در تمام روز های سخت و دشوار در کنار همدیگر ایستاده ایم و برای تحقق ارزو های همدیگر تلاش کرده ایم و حتی با بذل جان و مال خویش جنگیده ایم تا هم وطن
مان سرافرازی و شکوهش را باز یابد .
افتخار ملت ایران با هم بودن و درکنار هم بودن است. ثروتی بی پایان و پایا نی آغاز گر
ما به این ثروت ، به این دارایی افتخار می کنیم
افتخار می کنیم که هرگز و هیچ گاه هیچ انسانی را به ناروا از هستی ساقط نکرده و در هیچگاه تاریخ هرگز عملیات انتحاری نداشته و نخواهد داشت . افتخار ما ایرانیان دانایی برامده از تعقل ما است . دانایی ای که مانع سقوط اخلاقی ما در انسان کشی گردیده
افتخار ما ثروت ما است ...
ثروت امید بی پایان برای بهبود و توسعه ی دانایی است ...
ثروت بی پایان ما شوق برای تحقق رویا های مشترک هر ایرانی است که در هر نقطه ای از زمین میزید ...
هر ایرانی یک رویا ...
هر رویا یک ثروت ...
هر ثروت یک تحول برای بهبود ...
ما متعهدیم که نگذارم هرگز امید و شوق برای حرکت در این پهنه ی دلاویز کاستی گیرد .میثاق بر آن است که از مرگ شقایق و از جان دادن قناری در قفس جلوگیری نمایئم .
می خواهیم که برای ایجاد تحولی در زندگی ابشاری از کار و تلاشی بی وقفه در این کشور بسازیم و بر ان عهد بمانیم که دنیایی زیبا ترو خردمندانه تر را طراحی نماییم .
هرگز اجازه ندهیم اشکی برای چشم مادری، گردابی از اندوه بسازد و خون تازه ای بر زمین بریزد .
نگذاریم زندگی بوی مرگ و نیستی به خود بگیرد حتی اگر جهانی را در کشاکش با کشورم ببینم .خود را با شوقی دل انگیز در برابر طوفان مرگ قرار خواهیم داد تا هرگز خانه ای عزاداری را تجربه نکند .
هم وطن می دانم که به خاطر همه ی بی حرمتی ها ، شقاوت ها ، نادانی ها ، و گاه سکوت تلخ همه و عادت به تنهایی بار غم برداشتن، توسط دشمنی که بی دلیل ساخته ایم :
دستی ميان دشنه و ديوار هست
اما هرگز میان ما با همه ی سختی و دشواری های سرکش و دل آشوب کننده ،هرگز و هیچگاه وبرای هیچ زمانی :
دستی ميان دشنه و دل نخواهد بود
هیچ ایرانی هرگز به کشورش و به ملتش خیانت نخواهد کرد ، این است ثروت واقعی و همدلی رویائی ما ، خیانت تنها تعبیرش آن نیست که :
دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت مي تواند جاري کردن اشک بر ديدگان کودکی معصوم باشد.
( اقتباس و تلخیص از شکسپير )
ما هیچ گاه تفسیری خود ساخته از خوب و بد را در هم نخواهیم آویخت و به کسانی که به هم اعتماد کرده اند ، دروغ نمی گوئیم ، حتی اگر آن دروغ موجبی برای مصلحت اندیشی من و برای پایداری و بقا موقعیت شخص خود و خانواده و دوستانمان باشد
استاد من ، جرفانتیک از رویا هایش گفت و لحظاتی بعد برای همیشه رفت ، او گفت :
بر این باورم که برای زنده بودن گاهی نیاز به آن خواهیم داشت که برای با هم بودن در همیشه ی تاریخ یک زندگی خاص و ویژه می تواند وجود داشته باشد ، حتی هنگامی که سخت در اندیشه ی گریز از هم ،خوشبختی را به کمین نشته ایم و سعادت را در نفرتی از دیوار های بی اعتباری و بی هم سویی پناه داد ه ایم . من بر این باورم که باید این سد التهاب اور چندش ساز را تخریب کنیم و بجای ان سدی برای گریز از طوفان وسیل بسازیم ، نه جدایش از همدیگر ..
دیگر نه به نام آزادی و نه به نام هویت ،هرگز نخواهد بود که شنیده شود مرثیه ای برای سرزمین ام ، بگذارید نام ، ایران اعتبار یابد ؛ همراه با حکمت و خرد شادی بخشش در زدودن تمامی کهنه غم های جهان و تمامی اندوه فقر و ویرانی انسانیت ، حتی آن گاه که نزدیکترین آدم به دانایی ما ، خیانت می کند به خودش ، به باور هایش و به دوستانی که هر روز بخاطر او و بخاطر عشق دیرینش اعدام می شوند ، مرثیه ای برای سرزمینم هرگز مباد ، هرگز مباد ، حتی آن گاه که عاشق صلح را تیرباران می کنند و صبحگاهان برایش ...
در سرزمین من آدم ها گروهی می میرندمن هر شب خوابشان را می بینموهربار که تلفن زنگ می زندبعدش خم می شومو از روی زمینخرده ریزه های قلبم را جمع می کنمهر بار گوش هایم آماده اندکه بشنوندچه کسی مرده است؟کدام دوست ام طلاق گرفته؟وکدام آشنای دور جان خویش را و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.
در سرزمین منرنج بی داد می کندحماقت سر به آسمان می زندسرزمین من دشت هایی وسیع،کوه هایی سر به فلکچنارهایی پیرو کویری تفتیده دارد
من سرزمینم را دوست دارمو نمی دانماین باتلاقی که می بینمو عده ای به آنجا نسبتش می دهندکابوس استیا خوابی سبک.....
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.در بعد از ظهر کوتاه زمستانی. ( شاعر ناشناخته )
حال ما مانده ایم و دستی به گناه آلوده ، چشمی هراسان برای سرنوشت ملتی دیرپا ، آغوش مهری فرو ریخته ، مردی ...
مردان نام آور در کنج عزلت و نام و ننگ و خویش پنهان روی شده اند ، آرزو های بزرگی فرو خفته ، هیچ پنجره ای گشوده نمانده ، هیچ میثاقی نیست .
چگونه می توان باور کرد ، چگونه که پس از 30 سال انقلاب ، هنوز مردان سیاست با بقچه ای از کاغذ پاره به مجلس می روند تا رای اعتماد بخرند ؟
چگونه می توان باور کرد که دوست نام آور ما هم به همان گروهی پیوسته که اقبال بلند و شانس پیروزی را در خارج از اراده ی ملت جستجو می کنند و می پندارند که برنامه های توسعه و تدبیر های رشد ، یاوه هایی بیهوده اند ؟
اینک و در آغاز بودن برای پیش تاختن ، با همان عهدی که بستیم ، با همان رویای استاد در ایجاد و ساخت کشوری شکوهمند و پر توان – کشوری که در آن پر پرنده قفسش نشود و فقر سرنوشت محتوم ملتش و بیکاری همزاد رحلتش – برای رشد ملی و دانایی ، بخاطر پاسداشت اندیشه های مرد کویری ( جرفانتیتک ) و بخاطر تمامی جوانمردی و پاک سرشتی ذاتی اش ، همواره و همیشه در جستجوی حقیقت هرگز چشم هایم را نخواهم بست .
اگر تا دیروز نمی توانستیم بگوئیم برنامه ها ی مردان سیاست کجا است و گاه از باب انس دیرین و دوستی سابق همواره همراه بودیم ، اینک باید بیاموزیم که همه را باید در بوته ی نقد گذارد و خرد ملی را ممتحن انتخاب کرد .
ما ارزش های پیشین ملتمان را به بهای ناچیز ی نیافته ایم که بخواهیم آن را وانهیم ،زمان و سایش جان این ملت رسوبات دیرین عشق و وفا را برای ما ارمغان نهاده است ، ارمغانی که در آن شرافت انسان بودن و انسان ماندن ، میهمان نوازی و پویش عشق ، همدلی جاودانه ی ملی ، آسایش و رفاه ایرانیان بطور جمعی ، تبلور اندیشه ها ی پاکیزه ای است که همواره مارا فرا می خواند .ما متعهدیم به حرمت بشریت که برای صلح سبز ، برای توسعه ی پایدار و برنامه های اجرایی آن بکوشیم .
دیگر زمان آن فرارسیده است که حرافی های بی پایه ، اقبالهای بی ریشه کسی را از میان این ملت به عنوان مدیر برکشد ، اینک زمان عرضه ی برنامه های رفاه و صلح پایدار است ، هنگامه ای است که باید قضاوت بر اساس دانایی باشد و چنین خواهد بود .
روزی به نام قومیت و زبان ، روزی به نام گرسنه پروری و دهان ، امروز به نام تدبیر ماورا ، فردا به نام خدا ، بر گرده ی احساس محجوب ما می خواهید اقبال بیابید و با دادن نهاری ( همان که در منزل خود بهتر از آن دارند و...5 دقیقه مضایقه ) کشوری را بی برنامه و بی هدف دیگر بار راهی میدان نفرت و کینه نمائید ، تدبیر تمامی کسانی که راهی برای گشایش فردا ندارند همین است ( دشمن باید بیاید و اگر نبود باید آن را ساخت و اگر نشد باید در سرزمین های دور آن را یافت و...) حالا هنگام نبرد دانایی و برنامه های اجرایی است .
من به نام استادم عهد می بندم که هرگز هیچ نوشته و نوشتاری را بدون نقد نگذارم ، گمانم دیگر بس است چگونه می توان در عصر دانایی و جهش تکنولوژیک ، این چنین از احساس زیبای یک ملت فروتن و با وقار بهره گرفت و هیچ ....شاید بتوان دیگر بار در افغانستان (امروز نه فردا که سطح دانایی آنها رو به فزونی است ) این چنین رفتار کرد ، اما در ایران دیگر زمان آن گذشته است که با بازی واژگان و تلفیق کلمات مردمی را اسیر کرد .
امروز باید صلح سبز ، صلح زیست محیطی ، صلح جان آدم با ثروت ملی ، صلح انسانیت با ارزش های اصیل جهانی ، صلح داناییی و فقر ، صلح خرد ملی و مدیریت جمعی پایدار گردد ، کهن میراث رودکی – فردوسی – مختوم قلی تا شهریار باید در گستره ی رفتار بین المللی ایران با جهان رواج یابد و به نام آزادی و شرافت انسان بودن و انسان ماندن صلحی پایدار و شکوفا در منطقه شکل یابد و ...
امروز باید برنامه ها ی اجرایی تمام آنهایی که عزم مدیریت بر این سرزمین پهن پیکر و مهربان را دارند باید شفاف با عهد نامه و میثاقی پایدار ، بی هیچ تحریفی از واژگان توسط دانایان این کشور مورد نقد و بررسی قرار گیرد و تکلیف اندیشه و رفتار میان وند های راست افتاده به چپ و چپ در غلتیده به راست ، بی هیچ لفافه و پوششی عرضه شود تا همگان بدانند که چرا باید گزینشی از روی خرد داشته باشند .
پایان
اشتراک در:
نظرات (Atom)
درباره من
- سبزنیوزسبزنیوز
- فيسبوك سبزنيوز سبزنيوز را حتما ببينيد