بگذارید گریه کنم دکتر ...
دکتر بکذارید گریه کنم ... برای شما ، خانم دکتر ، جرفانتیتک بلوسماراور
بگذارید در این کویر عاطفه برای از دست دادن فرشته ای به نام دکتر... زار زار گریه کنم ..
( وقتی که تو با قرض کردن ، طرح بزرگ توسعه ی ملی را بر اساس همسازی و همدلی با جهان را تنظیم کردی ، هنگامی که برای دانشجویی که عمری را در اندوه نداشتن ... امکانی را فراهم کردی که به خواسته اش برسد ، وقتی که با گرفتن وام ، کوشش کردی که پدری را خجالت زده ی زن و فرزند نسازی با ان که از ان مرد طلبکار بودی ، وقتی که با گرو گذاشتن ابرو کوشش کردی بستری برای توسعه ی ملی ایران ایجاد کنی و چاپلوسان و ادم های کم خرد تو را راندند ، چرا که نخواستی چاپلوسانه با تعریف نابجا بر گره کور مدیریت ناکارامد این کشور بیفزایی ، بذر زندگی و امید به شجاعت و انسانیت را دوباره در این صحرای نفرت و درد افشاندی ...اما من چه دیر تو را شناختم ، چه دیر دانستم گاهی فرشته ها در قالب انسان ظاهر می شوند ...چه دیر دانستم ...چه دیر دانستم ..)
گریه مجالم نمی دهد وقتی می شناسم دکتر عزیزم را ..
گریه مجالی نمی دهد که مودبانه بنویسم ، وقتی که مردی با دراوردن لقمه ی دهان خویش و گذاردن ان در دهان کودکی بدبخت ، همچنان که خوردن کودک را نگاه می کرد از شدت گرسنگی غش کرد و از حال رفت .
گریه مجالم نمی دهد وقتی که می فهمم ، این انسان سالها است دربدر و اواره است ، وقتی که می فهمم چند روز است غذایی نخورده و حال با یافتن اندکی غذا باز ان را به کودکی گرسنه می بخشد .
گریه ام بی انتها است وقی که می شناسم این مرد را ، مردی که تمام سالها ی جوانی اش را وقف ان کرده که بتواند رنجی را بکاهد و از مصیبتی نفرت افرین و بی دلیل و برامده از سوتدبیر مدیریت این مردم را نجات بخشد ، وقتی که می دانم او را علی رغم همه ی دانش و استعداد شگرفش به جرم ناتوانی در چاپلوسی تهوع اور ازسرزمین مادریش اخراج کرده اند ، وقتی که می فهمم او همه ی این سالها را با کارگری و بخشش دسترنجش به بیچارگان چه رنجی را متحمل شده ، وقتی که می شناسم دکتر را .
بگذارید صدای اشک های من تمامی وجدان های چاپلوس مدیریت این کشور را با درد و اندوهم به قعر جهنم ببرد .
بگذارید تا باز صدای بغض در گلویم بشکند و بیدار کند تمامی کودکان این سرزمین رنج و نفرت را ، سرزمینی که مدیران ان فقط کسانی را دوست می دارند که با چاپلوسی انها را به اوج حقارت درونی شان بالا ببرند .
این چه کشوری است که همه ی انهای که ادعایی دوستی ویا دشمنی دارند تنها کسانی را در اطراف خود گرد می اورند که انها را با چاپلوسی بی انتها تعریف نمایند ، این چه مملکتی است که تو را به جرم محبت به انسانیت از خانه و کاشانه ات بیرون می کنند و برای انهایی که نمی شناسند و انحصارا هنر انها چاپلوسی است ، بستری از بهترین ها اماده می سازند؟
امشب دلم به اندازه ی تمام کهکشان گرفته است ...
امشب دلم به اندازه ی تمام مهربانی این مرد فدا کار گریسته است ...
اخر این چه کشوری است ؟
به من بگوئید این چه کشوری است که در ان حقیقت جایی ندارد و دروغ و نیرنگ و تزویر همه جا را پر کرده است، به من بگوئید این چه سرزمینی است که هیچ انسانی به جرم انسانیت جایی ندارد؟
به من بگو چرا ؟
به من بگو چرا ؟ چرا ؟
می خواهم ان قدر زار زار گریه کنم تا بشریت بداند چه بر سر ما امده است ، می خواهم اشک هایم سیلی شود تا دژخیمان که نام خود را مدیر اسلامی گذارده اند بیاموزند درس مهربانی و عظمت درد را در تنهای .. در ان هنگام که یک انسان لقمه ی خویش را از دهان بیرون می اورد و به کودکی گرسنه در چها راهی سرد و دود گرفته می بخشد .
گریه می کنم برای خودم و برای وجدان جریحه دار این سرزمین ، گریه می کنم برای زندگی مردی که ارزش او از تمام مدیریت این کشور از خرد تا کلان بیشتر است . بگذارید تا گریه کنم با هاهای بلند وقتی که برای کمک به انسان بودن هم به تو وقت نمی دهند ، وقتی که برای پاک کردن اشک های چشم یک کودک بی پناه هم به تو زمان نمی دهند .
بگذارید گریه کنم وقتی که شرافت انسانی لکه دار می شود و تورا به اندازه ی فرصتی برای توضیح انسان ماندن هم و قت نمی دهند و در پشت در های بسته با جلسه های تباهی اور ، از هم تعریف می نمایند و دقایقی بعد برای همدیگر طنابی برای به دار کشیدن دوست و ... تهیه می نمایند . به من بگو چرا ؟
بگذارید تا اشک هایم همچنان برای این سرزمین و مهرانی های دریغ شده اش فرو ریزد ، وقتی که یک انسان برای پاک کردن اشک های یک یتیم ، یک بی نوا ، یک مستاصل و یک مادر و پدر بی بضاعت اجازه ندارد ، اجازه ندارد مهربان باشد .
پشت در های بسته می نشینند ، تا بخود بگویند افرین ، افرین به خودمان و به تمامی کار های رنج اوری که برای این ملت بدبخت و بیچاره ایجاد کرده ایم ...
بگذارید تا گریه ام همچنان تا ابدیت جاری شود ، هنگامی که فرصتی نخواهی داشت تا بر سر آرامگاه بینوا مادری گریزان از زشتی زندگی ، بایستی و ناله کنی ...
بگذارید گریه کنم وقتی که شوق انسانها را برای بهبود زندگی ، برای ایجاد برنامه های بهتر زیستن ، برای کمک به انسان ماندن ، می کشند و بر جای گورشان در تاریکی و غمباری دردناک هلهله ی شادی سر می دهند .
اگر فقط به اندازه ی یک عدس وجدان در میان تمام مدیریت این سرزمین پیدا می شود . اگر فقط یک ذره شهامت توام با غیرت در تمام مدیریت ایران وجود دارد ...
اگر فقط انسانیت اندکی باقی است ....
بگذارید تا این وطن با مردان و زنان مهربانش دوباره وطن شود
....
همچنان اشک هایم نا خواسته دارد فرو می چکد ، نه از ان باب که عزیزی را از دست داده باشم ، از بخاطر انکه از شدت استیصال و ناتوانی سر بر دیوار می کوبم ....
اشک هایم همچنان دارد فرو می چکد بی ان که بتوانم انها را نگهدارم . درد من افسردگی نیست ، رنجی است که گریبانم را رها نمی کند ...
وقتی که انسانی گرسنه تنها دارائی اش را که تکه ای نان است به تو می بخشد تا زنده بمانی ... تا تو زنده بمانی ، وقتی که یک نفر در این دنیا بی انکه عزم ربودن و چشم داشتی به داشته های ، ناداشته ی تو دارد و با تمام توان از تو حفاظت می کند ، وقتی که یک ادم انقدر انسانیت به خرج می دهد که تو از خجالت ذوب می شوی و جرات ان نداری که با او سخن بگویی ؟
در همان حال وقتی که می بینی ادم های ییدا می شوند که برای اندکی بقا خود و اندکی ارضا هوس های زندگی و فکری خود ، ملتی و مجموعه ای از انسانها را به گشتارگاه ( فکری – انسانی – عقلی – اقتصادی – سیاسی – و....) می برند ،دیگر زبانت بند می اید و از خودت این سوال تکراری را دائم می پرسی ، خدایا کدامیک فرشته است ، ان که تو در اسماهن هایت افریدی و یا این که اکنون با محبتش زمین را شرمنده ساخت ؟ خدایا کدامیک قرشته ی مقرب تو هستند ؟
و باز در همان لحظه باید بخاطر اوری که از شدت شرم و خجالت و اندوه ، دیگر توان ان را نداری که با این فرشته های مقرب خداوند سخن بگویی .
و ان گاه که می شناسی این نازنین مرد را ، دکتر افسانه ای را ، همان که برای بهبود وضعیت کشورش تا پای جان پیش رفت ، همان که اگر لقمه ای نان داشت ان را به بیچاره ای می داد و خود گرسنه می خوابید .همان که او را به جرم حقیقت گویی ان هم نه همچون من از راه توهین و تحقیر ، بلکه از راه ارائه ی هزاران هزار برنامه و نوشته و راهکار و ...کوشید ، شرایط بهتری برای کشورش ایجاد نماید ، همان که تمام توان خویش را در ان گذاشت که با سرمایه ایی شخصی غذای رایگانی به محرومان این کشور اهدا کند و به همین جرم ، توهین ها شنید . همان دکتری که اجازه نداد حتی به قیمت بی ابرویی خویش ، هیچ همکارش مستاصل باشد ... همان دکتری که میلیون ها کیلومتر راه را پیمود تا زندگی را در این نظام خوشایند تر نماید ، همان دکتری که اجازه نداد کسی به جرم مخالفت با دید گاه های شخصی و فردی اش ، حرمت و حیثت و شرافت و کارش از دست برود ....
انگاه باز گریه امانت را می برد ، چگونه می توان گریه نکرد ، وقتی که یکی از فرشته های خداوند را به جرم ....
باید گریه کنی ، باید زار بزنی ، هنگامی که وزیر و رئیس جمهور این کشور پس از سی سال حکومت اسلامی معنای منافع ملی و سرزمینی را نمی فهمند ، هنگامی که هیچ کدام در طی این سی سال هرگز به خود زحمت ان را نداده اند که برنامه ای اجرایی و تئوریک داشته باشند ، وقتی که هیچ برنامه ای برای هدایت کشور به شکل اجرایی و بر اساس منافع ملی کشور وجود ندارد و این ، این نازنین مرد با هزینه ی شخصی و بی ان که کسی از او بخواهد ، فقط برای کمک به ملت ایران و بهبود زندگی جمعی ایرانیان با بیش از 40 متخصص برنامه ایی اجرایی را تدوین می کند .
باید گریه کنیم همه ی ملت ایران ، هنگامی که وزیر و کیل این سرزمین در عصر دانایی و برنامه ریزی ، باید در روز معارفه اش برنامه ای به مجلسی ببرد که در ان یا احسنت ... احسنت شنیده می شود و یا فریاد و هوچی گری ... بی ان که کسی از ان برنامه اطلاعی داشته باشد و یا نقدی عالمانه از ان شکل گرفته باشد .
باید بگذارید تا اشک هایم فرو ریزد و خون گریه کنم ، برای مردی که زمای بزرگترین متخصص اقتصاد اروپا بوده و حال به عشق سرزمینش ، امده و برنامه ی توسعه ایی مهیا کرده و اماده نگه داشته ، اما کسی پیدا نمی شود که خواهان برنامه ای برای از بین بردن فقر ، از بین بردن بیکاری ، ایجاد راه های بزرگ ، ساخت کارخانه ها و مراکز تولیدی نیروبر ( نه تکنولوژی بر) ، تشکیل گروه مهندسی زیرساختی و...باشد .
ما داریم در این سرزمین با همه ی ثروت و دارائی های محیطی و انسانیمان از شدت فقر و ناداری ، هزینه های کمرشکن اب و برق و گاز و انرژی ، بیکاری فرزندانمان ، تعرفه ها و مالیات های سرسام اور ، هزینه های درمان و سلامت( که سالیانه و به کمک مدیریت اسلامی 5/1 میلیون نفر را به زیر خط فقر گسیل می داریم) ، الودگی های زیست محیطی و...نابود می شویم ، اما یک نفر با شرافت حرفه ایی هم که در این کشور پیدا شده و به همت خود برنامه ی نجات ملی را تدوین کرده ، مورد عتاب و عذاب هم قرار می گیرد .
نفرت اور و چندش ساز است ، وقتی که می شنویم در میان این همه کاندیدای راست و چپ ، نیمه راست و پهلو در چپ و بر عکس ، هیچ برنامه ی مدون و اجرایی برای کنترل و تغیر ظرایب فقر ملی وجود ندارد و هیچ کدام از ان چیزی هم نمی دانند . با این همه به مردی بی احترامی ، بی حرمتی و بی اعتنایی می کنند که به اندازه ی تمام مدارک قلابی و شبه قلابی انها فقط تجربه دارد . به اندازه ی همه ی هیکل و کالبد سازمانهای فرو ریخته ودر عین حال عریض و طویلشان دانش و دانایی و همکار شایسته دارد که حاضرند تا پای جان با او پیش بروند .
با رفتن او چه کسی جای وی را خواهد توانست در ساختار در حال فرسایش کشور درمانده ی ایران بگیرد ، همان که مقاله هایی با عنوان فلان کاندیدا می نویسدو کلمه ای یک میلیون تومان دریافت می کند و هیچ روزنامه ای ( علی رغم فقدان حرفه ای بودن ، باز ان نوشته را تمرین خط یک کودک ده ساله می داند ) حاضر نیست ان را چاپ کند ، مگر به زور کاندیدای محترم ، یا کسی که تمام هنرش ان است که کاندیداهای بینوا را از رقیب و نیروی نفوذی و ... انها بترساند و در مقام برنامه ریزی تجارت نماید ، یا ان دکتر قلابی که نوشته ها و ترجمه های دانشجویان دانشگاه ... را کتابی می سازد و در هر سطر ان یکبار نام کاندیدای گرامی را می اورد ، یا انکه با صرف اموال عمومی و باج دادن های بسیار کاندیدای بیچاره را با هزار حیله و نیرنگ به پای مصاحبه های از قبل نوشته شده و ازپیش طراحی شده و صدها نفر برای تدوین و اموزش کاندیدای بی نوا زحت کشیده می برد ، به من بگو چرا ؟
به من بگو چه کسی ؟
روزگاری او گفت موهای بچه ها ظرفیتی غیر ملی است و فردای ان روز ها سرهای بچه های مردم تراشیده شد با فحش و تحقیر - روزگاری دیگری گفت منطق سیاست مبنای دیالوگی عامه پسند ( حرفی که نه خودش فهمید معنای ان را و نه دیگران ) و فرداهای ان روزگاران ، گفتند پرهیبی از شاه حسین صفوی در نزدیکی های مجارستان دیده شده و ترس همه را گرفت ، نه از سلطان که از چماقی که در استین او گذارده بودند – روزگاری یکی را به پهلوی چپ خواباندندو غسل کفن و دفن از راست دادند و دیگری را در قرینه ... و همگی تنها یک چیز نداشتند :
برنامه و میثاقی مکتوب ، تا ملت اگر هنوز اندکی بحساب اید ، روزی و روزگاری از انها در مورد تحقق ان برنامه سوال نماید .
اما ، اما همین است که ، او را نمی خواهند ، باید هم او را نپذیرفت ، پذیرفتن هر گونه برنامه ایی نعهد اور است و تعهد در ساختار مدیریت ایران فاجعه بار ، چرا که ممکن است به ناگاه شرایطی همچون کشور چین در استاندارد سازی رفتار ها و اعمال مدیریتیدید اید و خیلی ها به سبب خیلی از چیز های نداشته ، از جمله کارکرد همچون کشور چین تیرباران شوند و یا مثل انگلیسی ها از مدیریت حتی سیستم های بهداشتی نیز تا سالها محروم شوند .
بله او می رود ، او دوباره خواهد رفت ، تقدیر او همواره رفتن است ، چرا که خرد و عقلانیت نزد خیلی ها ارزشی ندارد ، چرا که بر این باورند که ملت از قیافه های انها خوششان می اید و باید از میان بد و بدتر انها را بر گزینند .
به من بگو در این میان چه کسی نیازی به برنامه دارد ؟
به من بگو چرا نباید ، در کشوری که هر روز ، برنامه ها با بخشنامه ها و بخشنامه ها با دستورات نقض و نقص و منسوخ و محبوس می شوند ، باید برنامه داشت ؟
گاهی که گریه امانم می دهد و از یاد می برم فداکاری این مرد بزرگ را ، لحظه ای که بخاطر می اورم مدیرانی را که هنوز غوره نشده مویز می شوند و هنوز راهکاری نیندیشیده ، خود را در حد رئیس جمهور ایالات متحده ی زمین می بینند ( رهبر دنیا) به خود می گویم ، شاید حق با انهایی باشد که معتقدند ، خدا می دانست شاخ نداد ...
به هر روی ، تنها این مشقت و رنجی که که این مرد نازنین می برد ، گویا برایش کافی نیست ، گویا باید او را عده ایی از چاپلوسان کم سواد و بی هویت تحقیر هم نمایند تا برای همیسشه عطای این کشور را به لقایش ببخشد و سر خود گیرد و بگریزد ، باید گویا ویران سازان کشور اشک های ان راد مرد را بیرون اورند تا ...
کاش انسانیت در استاد این همه پررنگ نبود و یا در دیگران این همه بی عاطفگی و ...
استاد مردی که جان خودرا برای راهی بزرگ گذاشت .
اکنون و همیشه به تلخی بسیار می گریم برای بهترین انسان ، برای کسی که ارزو می کنم روزی سعادت ابدی شامل حالش شود، برای بهترین انسان دنیا ( فرشته ای کامل ...) رفتار زننده ایی که با این مرد شریف می شود کمتر از اعدام او نیست ، اعدام می توتند هویتی و شخصیتی باشد و او را این چنین ناجوتنردانه در حالی که تنها لقمه ی دستش را پس از روز ها گرسنگی در دهان یک کودک سرما زده می گذاشت ( مردمان کشورم – سرزمین فقیرو ناتوانم – پژوهشگران بیکار ملتم – مادران داغدار و پدران خجالت زده ی میهنم - تحصیل کردگان ناامید اب و خاکم و...) اعدام شد . اعدام شخصیتی و هویتی شد تا به انسانیت بیاد اورد که زندگی موهبتی فراتر از ارزشهای است که ما بیاد خواهیم داشت .
زندگی پایداری بر اصول و باور هایی انسان دوستانه است که باید برای انها کوشید ، حتی اگر هزاران بار تو را به جرم دلجویی از کودکی بی پناه ، مادری رنج کشیده ، پدری شرمنده ، فرزندی غمگین و افسرده ...اعدامت کنند ، حتی اگر از هستی ساقطت نمایند و...
می گریم و همراه با ان برای این انسان نازنین که همه ی عمرش خیر خواهی و عشق به انسانیت بود و هست دعا خواهم کرد.در حالی که اندوه مرا پیش می برد ...و تنها صدای او است که در گوشم ، طنین می افکند :انسانیت ، شرافت .. هرگز مگذار زندگی یک دانشجو خراب شود ، کمکش کن و این هم سهمیه ی من ...
امروزدر اوج درد و اندوه بر بالین خاطرات استادم برای اخرین بار( شاید) تنها نشستم ، تنها می توانست یک گریه ی بی امان مرا یاری دهد، شاید تنها فقط یک شیدای عاشق می تواند عمق درد نامه ی مرا بشناسد . و انجا بود که بغض فرو بسته در گلویم شکست و فقط توانستم فریاد بزنم :
مطرود و رانده شدی ، چون انسانی و انسانیتت پایدار است ، رانده شده بخاطر تمامی داشته هایت ، بخاطر زیبایی کلامت ، بخاطر انکه خواستی یکبار برای همیشه و یکبار برای ابد اثبات کنی که زندگی همان چیزی نیست که ما در ذهنیت و اندیشه ی خود می پرورانیم ، زندگی تلنگری است که تو بر شاخه ای خشک می زنی تا او را احیا کنی .
استاد عزیزم شاید دیدار به قیامت ،شاید دیدار برای ابدیت . اماتو بزرگترین شانس را به من دادی تا ببینم که چگونه با همه ی توانت زندگی را تا توانستی زیبا ساختی ، به همه روحیه دادی و برای ماندن و بودن انسانیت سخت تلاش کردی .
استاد هیچکس ندانست که در پشت ان نگاه مهربان و لبخند شیرینت چه غم بزرگی نهان است ، هیچکس ندانست که چرا خواستی بگویی اگر کسی دست هایش را برای فشردن دست هایت دراز کرد باید دستش را بگیری ، کاش دنیا می دانست که چرا باید تو و فقط تو را داشت ؟
کاش واژگان زبان پارسی را کاستی و کمبود نبود . کاش توبودی در جایی که باید باشی و زندگی جاری بود . استاد هیچکس نخواست بفهمد پشت ان نفس نفس زدن ، ان هم دویدن و پرسیدن و باز کوشیدن چه دردی نهان است . چه دردی نهان ؟
استاد بر بالین یادت و دست نوشته هایت امروز در مشهد نشستم در حالی که ارام ارام باران می بارید و خط نگاهت در تک ، تک ، واژه های شفقت امیز و مهر افرینت مانده بود بر جای .
می خواستم اعتراف کنم ، می خواستم برایت بگویم که چقدر برای من مهمی ، اما بغض اجازه نداد .
(گر بهارستان شوقي ور خزانستان حزن ،مصلحت جويي نميايد زمن، من با توام)
استاد می خواستم اعتراف کنم که در اخرین روز بودنت ، می دانستم که هیچ همراه نداری ، می خواستم بگویم که ان تاکسی با دیر کردنش مرا وادار کرد با تاکسی دیگری بروم ، می خواستم اعتراف کنم که دروغ گفتم ، اما جرات نداشتم ، باور کن خیلی جرات می خواهد در مقابل ادمی که برای بشریت احترام قائل است و برای کسی که دوست می دارد هیچکس را ازاری نباشد ، چقدر دردناک است یک راننده را معطل کردن و پیگیری ان را کردن که سر نوشت ان راننده چی شده . می دانم استاد ، می دانم که نمی توانستم اعتراف کنم ...
تو قرار بود بروی و من ترسیده بودم ، ترسیده بودم که برای همیشه تو را از دست بدهم ، درد بزرگی است ، بخاطر دوست داشتن کسی جرات نکنی حقیقت را بگویی و از ان درد ناک تر ان است که جرات نکنی تلفن همراهت را روشن کنی . ترس ، شرم و خجالت از روح بزرگ مردی که خود در عین نداشتن می کوشد توشه ای و نانی را همراهت کند ، دیگر امروز کمتر در این کشور ادمی پیدا می شود که در حالی که خود گرسنه است ، لقمه نانش را در دهان یک نفر دیگر بگذارد .
کاش فقط از امثال تو دو نفر در این دنیا بود ، کاش فقط کسی بود که می توانست بگوید چرا باید نگران دوست و همکاری بود که بیش از تمام حق الزحمه اش در طول سال از او طلبکاری و باز باید او را از خجالت ...
چه کسی در این کشور بی عاطفه با قی مانده است ، چه کسی که می تواند برای نجات یک زندگی ، زندگی خود را تباه سازد ، حالا دیگر تو نیستی ، دستت هم به من نمی رسد ، حالا تو نیستی و شرم نمی تواند مرا رها کند . حالا تو نیستی و من راحت می توانم از عذابی که می کشم ، از دردی که می کشی ، از رنجی که برده ام ، از محبتی که اهدا نموده ای بازگویم . شاید بهتر بود که نام این نوشته را می گذاشتم اعتراف برای خجالت از انهمه محبت و مهربا نی . حالا دیگر تو نیستی و من تنهایم . تنها این جا در این گوشه ی دنیا نشسته ام و دارم خاطراتت را مرور می کنم .تمامی خوبی ها و لحظات سرشار از زندگی و شفقت و مهربانی بی مانندت را .
استاد ، باور کن در این زمانه ایی که هیچ کس ارزش های انسان بودن را بخاطر نمی اورد ، در زمانی که عده ای برای اندکی غرور ، ذره ای قدرت نمایی ولختی بزرگ بینی خود ، تمام خانواده – مردم – شروندان و هم محله ایی ها ی خود را قربانی می نمایند ، در زمانی که دوستی ها تبدیل شده به کار کشیدن و استثمار بشریت ، در این کویر عاطفه و وجدان که انسانیت را فدای براوردن کینه های جنون امیز خویش می سازند ، در این لحظه ی تاریخی که برای نخستین بار در تمام طول حیات این کشور ، مدیریت ان هیچ احساسی انسانی نسبت به مردمان خویش ندارد ، در این لحظه ی ویژه که دوستان قدیمی تو را برای تبدیل شدن به نردبانی برای بر کشیدن خود می خواهند ، در این زمانه ایی که تو تمام همت و تلاش خستگی ناپذیرت را بر ان می گذاری که وضعیت این کشور و ملت را سامانی شایسته دهی و به همین خاطر هم متهم هستی و بهمین بهانه هم مطرود ، در این دوره که تو می کوشی اثبات کنی که زندگی و انسانیت هنوز نمرده است ، در همین شرایطی که تو تمام تلاشت را بر ان می گذاری که کشور را از گزند پلیدی ، ناراستی ، ناامیدی ، سومدریت و اندیشه های تباهی اور و نفرت های بی دلیل نجات دهی ، همین می شود گناه نابخشودنی تو . باور کن فقط گناهت همین است .
استاد چرا ، چرا باید با کمک و محبتی بی پایان روح بزرگ و جوانمردانه ات را نشان دهی ؟ تا کی و کجا باید ازمایش انسان بودن و انسان ماندنت را پس بدهی ؟
می دانم ، بخوبی می دانم که برای ان که دست های یک پدر خالی نباشد ، چگونه دست هاو تمامی زندگی خود را تهی و خالی از همه چیز کردی ، کاش زندگی باز جریان داشت ، کاش کسی بود که ارزس کار های شوق انگیزت را بفهمد .
استاد ، نمی دانم دیگر فرصتی برای ما خواهد بود یا نه ، دیگر نمی دانم تا کی خواهی توانست با این وضعیت ادامه دهی . دیگر نمی دانم تا کجا می توانی با این شرایط پیش بروی . دیگر نمی دانم چقدر خواهی توانست ، اخرین لقمه ی دهانت را بیرون اوری و در دهان کودکی بگذاری و خود رنج گرسنگی ممتد و دامنه دار را تحمل کنی ؟ اما همیشه و برای ابد می توانی امید داشته باشی که تخم محبت و نیک سرشتی ای که تو ایجاد کردی چراغی فروزان برای من ، ما ، و همه ی انهایی خواهد بود که درس فداکاری ، گذشت و غیرت را از تو اموختند ...
استاد ، ای فرشته ی همه ی زندگی ، به نام زندگی و به نام شرافت بر تو درود ، جاودانه درود .
استاد ، به نام جوانمردی و فضیلت های گمشده در ساختار مدیریتی ایران ، از سوی تمامی وجدان ، کرامت و عزت انسان جاودانه بر تو سلام .
استاد ، به نام عشق و محبت ، ادب و احترام ، شهامت و سخاوت بر تو اعزازی بی پایان باد .
استاد بخاطر تو ، فقط بخاطر تمامی بزرگواری و شخصیتی بی نظیرو بلند مرتبه که داری شعر پیوست ، نثارت باد ، که نماد تمامی خوبی ها و ...هستی .و ای کاش در ایران یک مدیر ، یک صاحب منصب مثل تو بود ، کاش تکثیرت می توانستم بکنم و بر قله های ایران
از دماوند تا شیرکوه بیفشانم تا ایران غرق در گل می شد
کاش بذر امید و کار بی انتهایت ، سخت کوشی و مهرو وفایت را می شد در این صحرای برهوت افشاند .
کاش کسی بیاد می اورد اخرین تلاش هایت برای سرافرازی و شادابی کشور را ،
کاش چاپلوسان جیره خوار را می توانستم با فراز یاد گرانبهایت ، درس ازادگی و شرافت بدهم تا مدیران ایران ، این سرزمین جاودان ، بیاد اورند مسولیت خور را در برابر زندگی میلیونها ایرانی ، تا بیاد اورند برنامه ها و طراحی های بی نظیرت را برای شکوفایی ....
کاش می توانستند بیاموزند ، انسان بودن را هنگامی که تو برای شاد کردن یک کودک از جان خویش مایه می گذاری و برای سرافرازی و از بین بردن نفرت و بجای ان توسعه ی ملی چه دردی را متحمل می شوی ، درد تحقیر ، درد رانده شدن و ...
. براي مردي كه آزادي ، شرافت ، بزرگی و عاطفه به نام او پيوند مي خورد...دکتر ... پس از شما چرا هيچ كس باران نمي شود؟در اين كوچه بن بست به دنبال كدام نشاني بگرديم، دکتر....؟كه اين جا همه دهشت است و تاريكي!آيا صداي اره كردن استخوان مردمان به گوش شما نمي رسد؟
دکتر.... اگر باورم شود شما رفته ايد؟
.....بهار آمد، اما صداي پرندگان هم بوي حبس و مرگ را مي دهد ...بهار آمد،اما هزاران قلب انباشته از درد، تنها صداي يك ساز مي دهند ...تنها صداي غربت است و ناله هاي غريبانه اي كه در اين سرزمين بي آسمان راه فرياد را گم كرده اند ...دکتر...اين جا در سرزمين ما، همچنان بارش ترس ناك سنگريزه ها، عروج سبزه ها را به تأخير مي اندازد و در گذر ثانيه ها، تنها بوته هاي سياه خار سر مي زنند و بر قدم هاي آفتاب مي خلند ...دکتر... اين جا در سرزمين ما، عنكبوت مرگ همه جا تار مي تند و تنها تيغه هاي زهر است كه از پشت خار پشتان عليل، در قلب هاي مردم مي نشيند ...دکتر...وقتي شما می روید آيينه ها هم بي اعتبار می شوند و تصوير ها چند رنگ. عده اي در بازداشتگاه متروك خانه هاي شان، به ديروز تبعيد می شوند و تنها به جرم سردادن آواز هاي حماسه، به فردا راهي ندارند. و عده اي كه ماهيت شان گرفتار گزارشات ... و محكوميت هاي هولناك ، آرام و سنگين، مرگ شان را زندگي مي كنند ...اما دکتر...!
دکتر...!چرا در خواب هاي سياه مدیران چاپلوس پرست ، فرياد بيداري نمي زنيد؟دکتر...! دوستاني كه در تاريكي هم نفس تان بوده اند و اكنون در روشنايي چراغ ، چاپلوسی تزویر و نیرنگ ، چهره هاي هولناكي پيدا كرده اند، مردم را به بن بست كشيده اند ...در اين كوچه بن بست به دنبال كدام نشاني بگرديم، دکتر...؟ كه اين جا همه دهشت است و تاريكي!نگاه هاي سرخورده مردمان ما در هرم عطش قدرت خواهي ها مي سوزد. مگر شما نمي گفتيد كه همه به هم قول داده ايم كه در تمام خشكسالي هاي عمرمان، بايد باران شويم و برهم بباريم؟اكنون، پس از شما چرا هيچ كس باران نمي شود؟چرا ديگر هوا بوي لطافت و اعتماد نمي دهد؟چرا دودمان تاريخي مان را به دار مي كشند؟مي ترسمدکتر... مي ترسم ...من از آدمك هاي كه به سرزمين مان شيوع كرده اند بيمناكم ...من از حبس صداها می ترسم ...من از فرداهاي متقلب بيمناكم ...من از افكار شروري كه به رگ هاي ذهن خرد مان تزريق مي شود، مي ترسم ... از اين كه دهان مهرپیشگان را مي بندند و بر نجابت شان تير خلاص شليك مي كنند ...من بيمناكم...دکتر...!در اين فصل سرد بي باوري،
هنوز هم در اندیشه ی من ، رد پرواز در نگاه آسماني شما دنبال مي شود...هنوز هم با نام شما در کلبه ی ما هيچ گلداني بي آب نمي ماند ...و كودكانم راه ورودبه آينده را از نگاه شما مي آموزند...دکتر...!من هنوز هم به نام شما منتظر فردايي هستم كه خواهد آمد..بگذاريد جواب رستاخيز زخم هاي فراموش شده، همچنان وجدان هاي به خواب رفته را چنگ بزند....
(اقتباس مهسا طایع)
دکتر بکذارید گریه کنم ... برای شما ، خانم دکتر ، جرفانتیتک بلوسماراور
بگذارید در این کویر عاطفه برای از دست دادن فرشته ای به نام دکتر... زار زار گریه کنم ..
( وقتی که تو با قرض کردن ، طرح بزرگ توسعه ی ملی را بر اساس همسازی و همدلی با جهان را تنظیم کردی ، هنگامی که برای دانشجویی که عمری را در اندوه نداشتن ... امکانی را فراهم کردی که به خواسته اش برسد ، وقتی که با گرفتن وام ، کوشش کردی که پدری را خجالت زده ی زن و فرزند نسازی با ان که از ان مرد طلبکار بودی ، وقتی که با گرو گذاشتن ابرو کوشش کردی بستری برای توسعه ی ملی ایران ایجاد کنی و چاپلوسان و ادم های کم خرد تو را راندند ، چرا که نخواستی چاپلوسانه با تعریف نابجا بر گره کور مدیریت ناکارامد این کشور بیفزایی ، بذر زندگی و امید به شجاعت و انسانیت را دوباره در این صحرای نفرت و درد افشاندی ...اما من چه دیر تو را شناختم ، چه دیر دانستم گاهی فرشته ها در قالب انسان ظاهر می شوند ...چه دیر دانستم ...چه دیر دانستم ..)
گریه مجالم نمی دهد وقتی می شناسم دکتر عزیزم را ..
گریه مجالی نمی دهد که مودبانه بنویسم ، وقتی که مردی با دراوردن لقمه ی دهان خویش و گذاردن ان در دهان کودکی بدبخت ، همچنان که خوردن کودک را نگاه می کرد از شدت گرسنگی غش کرد و از حال رفت .
گریه مجالم نمی دهد وقتی که می فهمم ، این انسان سالها است دربدر و اواره است ، وقتی که می فهمم چند روز است غذایی نخورده و حال با یافتن اندکی غذا باز ان را به کودکی گرسنه می بخشد .
گریه ام بی انتها است وقی که می شناسم این مرد را ، مردی که تمام سالها ی جوانی اش را وقف ان کرده که بتواند رنجی را بکاهد و از مصیبتی نفرت افرین و بی دلیل و برامده از سوتدبیر مدیریت این مردم را نجات بخشد ، وقتی که می دانم او را علی رغم همه ی دانش و استعداد شگرفش به جرم ناتوانی در چاپلوسی تهوع اور ازسرزمین مادریش اخراج کرده اند ، وقتی که می فهمم او همه ی این سالها را با کارگری و بخشش دسترنجش به بیچارگان چه رنجی را متحمل شده ، وقتی که می شناسم دکتر را .
بگذارید صدای اشک های من تمامی وجدان های چاپلوس مدیریت این کشور را با درد و اندوهم به قعر جهنم ببرد .
بگذارید تا باز صدای بغض در گلویم بشکند و بیدار کند تمامی کودکان این سرزمین رنج و نفرت را ، سرزمینی که مدیران ان فقط کسانی را دوست می دارند که با چاپلوسی انها را به اوج حقارت درونی شان بالا ببرند .
این چه کشوری است که همه ی انهای که ادعایی دوستی ویا دشمنی دارند تنها کسانی را در اطراف خود گرد می اورند که انها را با چاپلوسی بی انتها تعریف نمایند ، این چه مملکتی است که تو را به جرم محبت به انسانیت از خانه و کاشانه ات بیرون می کنند و برای انهایی که نمی شناسند و انحصارا هنر انها چاپلوسی است ، بستری از بهترین ها اماده می سازند؟
امشب دلم به اندازه ی تمام کهکشان گرفته است ...
امشب دلم به اندازه ی تمام مهربانی این مرد فدا کار گریسته است ...
اخر این چه کشوری است ؟
به من بگوئید این چه کشوری است که در ان حقیقت جایی ندارد و دروغ و نیرنگ و تزویر همه جا را پر کرده است، به من بگوئید این چه سرزمینی است که هیچ انسانی به جرم انسانیت جایی ندارد؟
به من بگو چرا ؟
به من بگو چرا ؟ چرا ؟
می خواهم ان قدر زار زار گریه کنم تا بشریت بداند چه بر سر ما امده است ، می خواهم اشک هایم سیلی شود تا دژخیمان که نام خود را مدیر اسلامی گذارده اند بیاموزند درس مهربانی و عظمت درد را در تنهای .. در ان هنگام که یک انسان لقمه ی خویش را از دهان بیرون می اورد و به کودکی گرسنه در چها راهی سرد و دود گرفته می بخشد .
گریه می کنم برای خودم و برای وجدان جریحه دار این سرزمین ، گریه می کنم برای زندگی مردی که ارزش او از تمام مدیریت این کشور از خرد تا کلان بیشتر است . بگذارید تا گریه کنم با هاهای بلند وقتی که برای کمک به انسان بودن هم به تو وقت نمی دهند ، وقتی که برای پاک کردن اشک های چشم یک کودک بی پناه هم به تو زمان نمی دهند .
بگذارید گریه کنم وقتی که شرافت انسانی لکه دار می شود و تورا به اندازه ی فرصتی برای توضیح انسان ماندن هم و قت نمی دهند و در پشت در های بسته با جلسه های تباهی اور ، از هم تعریف می نمایند و دقایقی بعد برای همدیگر طنابی برای به دار کشیدن دوست و ... تهیه می نمایند . به من بگو چرا ؟
بگذارید تا اشک هایم همچنان برای این سرزمین و مهرانی های دریغ شده اش فرو ریزد ، وقتی که یک انسان برای پاک کردن اشک های یک یتیم ، یک بی نوا ، یک مستاصل و یک مادر و پدر بی بضاعت اجازه ندارد ، اجازه ندارد مهربان باشد .
پشت در های بسته می نشینند ، تا بخود بگویند افرین ، افرین به خودمان و به تمامی کار های رنج اوری که برای این ملت بدبخت و بیچاره ایجاد کرده ایم ...
بگذارید تا گریه ام همچنان تا ابدیت جاری شود ، هنگامی که فرصتی نخواهی داشت تا بر سر آرامگاه بینوا مادری گریزان از زشتی زندگی ، بایستی و ناله کنی ...
بگذارید گریه کنم وقتی که شوق انسانها را برای بهبود زندگی ، برای ایجاد برنامه های بهتر زیستن ، برای کمک به انسان ماندن ، می کشند و بر جای گورشان در تاریکی و غمباری دردناک هلهله ی شادی سر می دهند .
اگر فقط به اندازه ی یک عدس وجدان در میان تمام مدیریت این سرزمین پیدا می شود . اگر فقط یک ذره شهامت توام با غیرت در تمام مدیریت ایران وجود دارد ...
اگر فقط انسانیت اندکی باقی است ....
بگذارید تا این وطن با مردان و زنان مهربانش دوباره وطن شود
....
همچنان اشک هایم نا خواسته دارد فرو می چکد ، نه از ان باب که عزیزی را از دست داده باشم ، از بخاطر انکه از شدت استیصال و ناتوانی سر بر دیوار می کوبم ....
اشک هایم همچنان دارد فرو می چکد بی ان که بتوانم انها را نگهدارم . درد من افسردگی نیست ، رنجی است که گریبانم را رها نمی کند ...
وقتی که انسانی گرسنه تنها دارائی اش را که تکه ای نان است به تو می بخشد تا زنده بمانی ... تا تو زنده بمانی ، وقتی که یک نفر در این دنیا بی انکه عزم ربودن و چشم داشتی به داشته های ، ناداشته ی تو دارد و با تمام توان از تو حفاظت می کند ، وقتی که یک ادم انقدر انسانیت به خرج می دهد که تو از خجالت ذوب می شوی و جرات ان نداری که با او سخن بگویی ؟
در همان حال وقتی که می بینی ادم های ییدا می شوند که برای اندکی بقا خود و اندکی ارضا هوس های زندگی و فکری خود ، ملتی و مجموعه ای از انسانها را به گشتارگاه ( فکری – انسانی – عقلی – اقتصادی – سیاسی – و....) می برند ،دیگر زبانت بند می اید و از خودت این سوال تکراری را دائم می پرسی ، خدایا کدامیک فرشته است ، ان که تو در اسماهن هایت افریدی و یا این که اکنون با محبتش زمین را شرمنده ساخت ؟ خدایا کدامیک قرشته ی مقرب تو هستند ؟
و باز در همان لحظه باید بخاطر اوری که از شدت شرم و خجالت و اندوه ، دیگر توان ان را نداری که با این فرشته های مقرب خداوند سخن بگویی .
و ان گاه که می شناسی این نازنین مرد را ، دکتر افسانه ای را ، همان که برای بهبود وضعیت کشورش تا پای جان پیش رفت ، همان که اگر لقمه ای نان داشت ان را به بیچاره ای می داد و خود گرسنه می خوابید .همان که او را به جرم حقیقت گویی ان هم نه همچون من از راه توهین و تحقیر ، بلکه از راه ارائه ی هزاران هزار برنامه و نوشته و راهکار و ...کوشید ، شرایط بهتری برای کشورش ایجاد نماید ، همان که تمام توان خویش را در ان گذاشت که با سرمایه ایی شخصی غذای رایگانی به محرومان این کشور اهدا کند و به همین جرم ، توهین ها شنید . همان دکتری که اجازه نداد حتی به قیمت بی ابرویی خویش ، هیچ همکارش مستاصل باشد ... همان دکتری که میلیون ها کیلومتر راه را پیمود تا زندگی را در این نظام خوشایند تر نماید ، همان دکتری که اجازه نداد کسی به جرم مخالفت با دید گاه های شخصی و فردی اش ، حرمت و حیثت و شرافت و کارش از دست برود ....
انگاه باز گریه امانت را می برد ، چگونه می توان گریه نکرد ، وقتی که یکی از فرشته های خداوند را به جرم ....
باید گریه کنی ، باید زار بزنی ، هنگامی که وزیر و رئیس جمهور این کشور پس از سی سال حکومت اسلامی معنای منافع ملی و سرزمینی را نمی فهمند ، هنگامی که هیچ کدام در طی این سی سال هرگز به خود زحمت ان را نداده اند که برنامه ای اجرایی و تئوریک داشته باشند ، وقتی که هیچ برنامه ای برای هدایت کشور به شکل اجرایی و بر اساس منافع ملی کشور وجود ندارد و این ، این نازنین مرد با هزینه ی شخصی و بی ان که کسی از او بخواهد ، فقط برای کمک به ملت ایران و بهبود زندگی جمعی ایرانیان با بیش از 40 متخصص برنامه ایی اجرایی را تدوین می کند .
باید گریه کنیم همه ی ملت ایران ، هنگامی که وزیر و کیل این سرزمین در عصر دانایی و برنامه ریزی ، باید در روز معارفه اش برنامه ای به مجلسی ببرد که در ان یا احسنت ... احسنت شنیده می شود و یا فریاد و هوچی گری ... بی ان که کسی از ان برنامه اطلاعی داشته باشد و یا نقدی عالمانه از ان شکل گرفته باشد .
باید بگذارید تا اشک هایم فرو ریزد و خون گریه کنم ، برای مردی که زمای بزرگترین متخصص اقتصاد اروپا بوده و حال به عشق سرزمینش ، امده و برنامه ی توسعه ایی مهیا کرده و اماده نگه داشته ، اما کسی پیدا نمی شود که خواهان برنامه ای برای از بین بردن فقر ، از بین بردن بیکاری ، ایجاد راه های بزرگ ، ساخت کارخانه ها و مراکز تولیدی نیروبر ( نه تکنولوژی بر) ، تشکیل گروه مهندسی زیرساختی و...باشد .
ما داریم در این سرزمین با همه ی ثروت و دارائی های محیطی و انسانیمان از شدت فقر و ناداری ، هزینه های کمرشکن اب و برق و گاز و انرژی ، بیکاری فرزندانمان ، تعرفه ها و مالیات های سرسام اور ، هزینه های درمان و سلامت( که سالیانه و به کمک مدیریت اسلامی 5/1 میلیون نفر را به زیر خط فقر گسیل می داریم) ، الودگی های زیست محیطی و...نابود می شویم ، اما یک نفر با شرافت حرفه ایی هم که در این کشور پیدا شده و به همت خود برنامه ی نجات ملی را تدوین کرده ، مورد عتاب و عذاب هم قرار می گیرد .
نفرت اور و چندش ساز است ، وقتی که می شنویم در میان این همه کاندیدای راست و چپ ، نیمه راست و پهلو در چپ و بر عکس ، هیچ برنامه ی مدون و اجرایی برای کنترل و تغیر ظرایب فقر ملی وجود ندارد و هیچ کدام از ان چیزی هم نمی دانند . با این همه به مردی بی احترامی ، بی حرمتی و بی اعتنایی می کنند که به اندازه ی تمام مدارک قلابی و شبه قلابی انها فقط تجربه دارد . به اندازه ی همه ی هیکل و کالبد سازمانهای فرو ریخته ودر عین حال عریض و طویلشان دانش و دانایی و همکار شایسته دارد که حاضرند تا پای جان با او پیش بروند .
با رفتن او چه کسی جای وی را خواهد توانست در ساختار در حال فرسایش کشور درمانده ی ایران بگیرد ، همان که مقاله هایی با عنوان فلان کاندیدا می نویسدو کلمه ای یک میلیون تومان دریافت می کند و هیچ روزنامه ای ( علی رغم فقدان حرفه ای بودن ، باز ان نوشته را تمرین خط یک کودک ده ساله می داند ) حاضر نیست ان را چاپ کند ، مگر به زور کاندیدای محترم ، یا کسی که تمام هنرش ان است که کاندیداهای بینوا را از رقیب و نیروی نفوذی و ... انها بترساند و در مقام برنامه ریزی تجارت نماید ، یا ان دکتر قلابی که نوشته ها و ترجمه های دانشجویان دانشگاه ... را کتابی می سازد و در هر سطر ان یکبار نام کاندیدای گرامی را می اورد ، یا انکه با صرف اموال عمومی و باج دادن های بسیار کاندیدای بیچاره را با هزار حیله و نیرنگ به پای مصاحبه های از قبل نوشته شده و ازپیش طراحی شده و صدها نفر برای تدوین و اموزش کاندیدای بی نوا زحت کشیده می برد ، به من بگو چرا ؟
به من بگو چه کسی ؟
روزگاری او گفت موهای بچه ها ظرفیتی غیر ملی است و فردای ان روز ها سرهای بچه های مردم تراشیده شد با فحش و تحقیر - روزگاری دیگری گفت منطق سیاست مبنای دیالوگی عامه پسند ( حرفی که نه خودش فهمید معنای ان را و نه دیگران ) و فرداهای ان روزگاران ، گفتند پرهیبی از شاه حسین صفوی در نزدیکی های مجارستان دیده شده و ترس همه را گرفت ، نه از سلطان که از چماقی که در استین او گذارده بودند – روزگاری یکی را به پهلوی چپ خواباندندو غسل کفن و دفن از راست دادند و دیگری را در قرینه ... و همگی تنها یک چیز نداشتند :
برنامه و میثاقی مکتوب ، تا ملت اگر هنوز اندکی بحساب اید ، روزی و روزگاری از انها در مورد تحقق ان برنامه سوال نماید .
اما ، اما همین است که ، او را نمی خواهند ، باید هم او را نپذیرفت ، پذیرفتن هر گونه برنامه ایی نعهد اور است و تعهد در ساختار مدیریت ایران فاجعه بار ، چرا که ممکن است به ناگاه شرایطی همچون کشور چین در استاندارد سازی رفتار ها و اعمال مدیریتیدید اید و خیلی ها به سبب خیلی از چیز های نداشته ، از جمله کارکرد همچون کشور چین تیرباران شوند و یا مثل انگلیسی ها از مدیریت حتی سیستم های بهداشتی نیز تا سالها محروم شوند .
بله او می رود ، او دوباره خواهد رفت ، تقدیر او همواره رفتن است ، چرا که خرد و عقلانیت نزد خیلی ها ارزشی ندارد ، چرا که بر این باورند که ملت از قیافه های انها خوششان می اید و باید از میان بد و بدتر انها را بر گزینند .
به من بگو در این میان چه کسی نیازی به برنامه دارد ؟
به من بگو چرا نباید ، در کشوری که هر روز ، برنامه ها با بخشنامه ها و بخشنامه ها با دستورات نقض و نقص و منسوخ و محبوس می شوند ، باید برنامه داشت ؟
گاهی که گریه امانم می دهد و از یاد می برم فداکاری این مرد بزرگ را ، لحظه ای که بخاطر می اورم مدیرانی را که هنوز غوره نشده مویز می شوند و هنوز راهکاری نیندیشیده ، خود را در حد رئیس جمهور ایالات متحده ی زمین می بینند ( رهبر دنیا) به خود می گویم ، شاید حق با انهایی باشد که معتقدند ، خدا می دانست شاخ نداد ...
به هر روی ، تنها این مشقت و رنجی که که این مرد نازنین می برد ، گویا برایش کافی نیست ، گویا باید او را عده ایی از چاپلوسان کم سواد و بی هویت تحقیر هم نمایند تا برای همیسشه عطای این کشور را به لقایش ببخشد و سر خود گیرد و بگریزد ، باید گویا ویران سازان کشور اشک های ان راد مرد را بیرون اورند تا ...
کاش انسانیت در استاد این همه پررنگ نبود و یا در دیگران این همه بی عاطفگی و ...
استاد مردی که جان خودرا برای راهی بزرگ گذاشت .
اکنون و همیشه به تلخی بسیار می گریم برای بهترین انسان ، برای کسی که ارزو می کنم روزی سعادت ابدی شامل حالش شود، برای بهترین انسان دنیا ( فرشته ای کامل ...) رفتار زننده ایی که با این مرد شریف می شود کمتر از اعدام او نیست ، اعدام می توتند هویتی و شخصیتی باشد و او را این چنین ناجوتنردانه در حالی که تنها لقمه ی دستش را پس از روز ها گرسنگی در دهان یک کودک سرما زده می گذاشت ( مردمان کشورم – سرزمین فقیرو ناتوانم – پژوهشگران بیکار ملتم – مادران داغدار و پدران خجالت زده ی میهنم - تحصیل کردگان ناامید اب و خاکم و...) اعدام شد . اعدام شخصیتی و هویتی شد تا به انسانیت بیاد اورد که زندگی موهبتی فراتر از ارزشهای است که ما بیاد خواهیم داشت .
زندگی پایداری بر اصول و باور هایی انسان دوستانه است که باید برای انها کوشید ، حتی اگر هزاران بار تو را به جرم دلجویی از کودکی بی پناه ، مادری رنج کشیده ، پدری شرمنده ، فرزندی غمگین و افسرده ...اعدامت کنند ، حتی اگر از هستی ساقطت نمایند و...
می گریم و همراه با ان برای این انسان نازنین که همه ی عمرش خیر خواهی و عشق به انسانیت بود و هست دعا خواهم کرد.در حالی که اندوه مرا پیش می برد ...و تنها صدای او است که در گوشم ، طنین می افکند :انسانیت ، شرافت .. هرگز مگذار زندگی یک دانشجو خراب شود ، کمکش کن و این هم سهمیه ی من ...
امروزدر اوج درد و اندوه بر بالین خاطرات استادم برای اخرین بار( شاید) تنها نشستم ، تنها می توانست یک گریه ی بی امان مرا یاری دهد، شاید تنها فقط یک شیدای عاشق می تواند عمق درد نامه ی مرا بشناسد . و انجا بود که بغض فرو بسته در گلویم شکست و فقط توانستم فریاد بزنم :
مطرود و رانده شدی ، چون انسانی و انسانیتت پایدار است ، رانده شده بخاطر تمامی داشته هایت ، بخاطر زیبایی کلامت ، بخاطر انکه خواستی یکبار برای همیشه و یکبار برای ابد اثبات کنی که زندگی همان چیزی نیست که ما در ذهنیت و اندیشه ی خود می پرورانیم ، زندگی تلنگری است که تو بر شاخه ای خشک می زنی تا او را احیا کنی .
استاد عزیزم شاید دیدار به قیامت ،شاید دیدار برای ابدیت . اماتو بزرگترین شانس را به من دادی تا ببینم که چگونه با همه ی توانت زندگی را تا توانستی زیبا ساختی ، به همه روحیه دادی و برای ماندن و بودن انسانیت سخت تلاش کردی .
استاد هیچکس ندانست که در پشت ان نگاه مهربان و لبخند شیرینت چه غم بزرگی نهان است ، هیچکس ندانست که چرا خواستی بگویی اگر کسی دست هایش را برای فشردن دست هایت دراز کرد باید دستش را بگیری ، کاش دنیا می دانست که چرا باید تو و فقط تو را داشت ؟
کاش واژگان زبان پارسی را کاستی و کمبود نبود . کاش توبودی در جایی که باید باشی و زندگی جاری بود . استاد هیچکس نخواست بفهمد پشت ان نفس نفس زدن ، ان هم دویدن و پرسیدن و باز کوشیدن چه دردی نهان است . چه دردی نهان ؟
استاد بر بالین یادت و دست نوشته هایت امروز در مشهد نشستم در حالی که ارام ارام باران می بارید و خط نگاهت در تک ، تک ، واژه های شفقت امیز و مهر افرینت مانده بود بر جای .
می خواستم اعتراف کنم ، می خواستم برایت بگویم که چقدر برای من مهمی ، اما بغض اجازه نداد .
(گر بهارستان شوقي ور خزانستان حزن ،مصلحت جويي نميايد زمن، من با توام)
استاد می خواستم اعتراف کنم که در اخرین روز بودنت ، می دانستم که هیچ همراه نداری ، می خواستم بگویم که ان تاکسی با دیر کردنش مرا وادار کرد با تاکسی دیگری بروم ، می خواستم اعتراف کنم که دروغ گفتم ، اما جرات نداشتم ، باور کن خیلی جرات می خواهد در مقابل ادمی که برای بشریت احترام قائل است و برای کسی که دوست می دارد هیچکس را ازاری نباشد ، چقدر دردناک است یک راننده را معطل کردن و پیگیری ان را کردن که سر نوشت ان راننده چی شده . می دانم استاد ، می دانم که نمی توانستم اعتراف کنم ...
تو قرار بود بروی و من ترسیده بودم ، ترسیده بودم که برای همیشه تو را از دست بدهم ، درد بزرگی است ، بخاطر دوست داشتن کسی جرات نکنی حقیقت را بگویی و از ان درد ناک تر ان است که جرات نکنی تلفن همراهت را روشن کنی . ترس ، شرم و خجالت از روح بزرگ مردی که خود در عین نداشتن می کوشد توشه ای و نانی را همراهت کند ، دیگر امروز کمتر در این کشور ادمی پیدا می شود که در حالی که خود گرسنه است ، لقمه نانش را در دهان یک نفر دیگر بگذارد .
کاش فقط از امثال تو دو نفر در این دنیا بود ، کاش فقط کسی بود که می توانست بگوید چرا باید نگران دوست و همکاری بود که بیش از تمام حق الزحمه اش در طول سال از او طلبکاری و باز باید او را از خجالت ...
چه کسی در این کشور بی عاطفه با قی مانده است ، چه کسی که می تواند برای نجات یک زندگی ، زندگی خود را تباه سازد ، حالا دیگر تو نیستی ، دستت هم به من نمی رسد ، حالا تو نیستی و شرم نمی تواند مرا رها کند . حالا تو نیستی و من راحت می توانم از عذابی که می کشم ، از دردی که می کشی ، از رنجی که برده ام ، از محبتی که اهدا نموده ای بازگویم . شاید بهتر بود که نام این نوشته را می گذاشتم اعتراف برای خجالت از انهمه محبت و مهربا نی . حالا دیگر تو نیستی و من تنهایم . تنها این جا در این گوشه ی دنیا نشسته ام و دارم خاطراتت را مرور می کنم .تمامی خوبی ها و لحظات سرشار از زندگی و شفقت و مهربانی بی مانندت را .
استاد ، باور کن در این زمانه ایی که هیچ کس ارزش های انسان بودن را بخاطر نمی اورد ، در زمانی که عده ای برای اندکی غرور ، ذره ای قدرت نمایی ولختی بزرگ بینی خود ، تمام خانواده – مردم – شروندان و هم محله ایی ها ی خود را قربانی می نمایند ، در زمانی که دوستی ها تبدیل شده به کار کشیدن و استثمار بشریت ، در این کویر عاطفه و وجدان که انسانیت را فدای براوردن کینه های جنون امیز خویش می سازند ، در این لحظه ی تاریخی که برای نخستین بار در تمام طول حیات این کشور ، مدیریت ان هیچ احساسی انسانی نسبت به مردمان خویش ندارد ، در این لحظه ی ویژه که دوستان قدیمی تو را برای تبدیل شدن به نردبانی برای بر کشیدن خود می خواهند ، در این زمانه ایی که تو تمام همت و تلاش خستگی ناپذیرت را بر ان می گذاری که وضعیت این کشور و ملت را سامانی شایسته دهی و به همین خاطر هم متهم هستی و بهمین بهانه هم مطرود ، در این دوره که تو می کوشی اثبات کنی که زندگی و انسانیت هنوز نمرده است ، در همین شرایطی که تو تمام تلاشت را بر ان می گذاری که کشور را از گزند پلیدی ، ناراستی ، ناامیدی ، سومدریت و اندیشه های تباهی اور و نفرت های بی دلیل نجات دهی ، همین می شود گناه نابخشودنی تو . باور کن فقط گناهت همین است .
استاد چرا ، چرا باید با کمک و محبتی بی پایان روح بزرگ و جوانمردانه ات را نشان دهی ؟ تا کی و کجا باید ازمایش انسان بودن و انسان ماندنت را پس بدهی ؟
می دانم ، بخوبی می دانم که برای ان که دست های یک پدر خالی نباشد ، چگونه دست هاو تمامی زندگی خود را تهی و خالی از همه چیز کردی ، کاش زندگی باز جریان داشت ، کاش کسی بود که ارزس کار های شوق انگیزت را بفهمد .
استاد ، نمی دانم دیگر فرصتی برای ما خواهد بود یا نه ، دیگر نمی دانم تا کی خواهی توانست با این وضعیت ادامه دهی . دیگر نمی دانم تا کجا می توانی با این شرایط پیش بروی . دیگر نمی دانم چقدر خواهی توانست ، اخرین لقمه ی دهانت را بیرون اوری و در دهان کودکی بگذاری و خود رنج گرسنگی ممتد و دامنه دار را تحمل کنی ؟ اما همیشه و برای ابد می توانی امید داشته باشی که تخم محبت و نیک سرشتی ای که تو ایجاد کردی چراغی فروزان برای من ، ما ، و همه ی انهایی خواهد بود که درس فداکاری ، گذشت و غیرت را از تو اموختند ...
استاد ، ای فرشته ی همه ی زندگی ، به نام زندگی و به نام شرافت بر تو درود ، جاودانه درود .
استاد ، به نام جوانمردی و فضیلت های گمشده در ساختار مدیریتی ایران ، از سوی تمامی وجدان ، کرامت و عزت انسان جاودانه بر تو سلام .
استاد ، به نام عشق و محبت ، ادب و احترام ، شهامت و سخاوت بر تو اعزازی بی پایان باد .
استاد بخاطر تو ، فقط بخاطر تمامی بزرگواری و شخصیتی بی نظیرو بلند مرتبه که داری شعر پیوست ، نثارت باد ، که نماد تمامی خوبی ها و ...هستی .و ای کاش در ایران یک مدیر ، یک صاحب منصب مثل تو بود ، کاش تکثیرت می توانستم بکنم و بر قله های ایران
از دماوند تا شیرکوه بیفشانم تا ایران غرق در گل می شد
کاش بذر امید و کار بی انتهایت ، سخت کوشی و مهرو وفایت را می شد در این صحرای برهوت افشاند .
کاش کسی بیاد می اورد اخرین تلاش هایت برای سرافرازی و شادابی کشور را ،
کاش چاپلوسان جیره خوار را می توانستم با فراز یاد گرانبهایت ، درس ازادگی و شرافت بدهم تا مدیران ایران ، این سرزمین جاودان ، بیاد اورند مسولیت خور را در برابر زندگی میلیونها ایرانی ، تا بیاد اورند برنامه ها و طراحی های بی نظیرت را برای شکوفایی ....
کاش می توانستند بیاموزند ، انسان بودن را هنگامی که تو برای شاد کردن یک کودک از جان خویش مایه می گذاری و برای سرافرازی و از بین بردن نفرت و بجای ان توسعه ی ملی چه دردی را متحمل می شوی ، درد تحقیر ، درد رانده شدن و ...
. براي مردي كه آزادي ، شرافت ، بزرگی و عاطفه به نام او پيوند مي خورد...دکتر ... پس از شما چرا هيچ كس باران نمي شود؟در اين كوچه بن بست به دنبال كدام نشاني بگرديم، دکتر....؟كه اين جا همه دهشت است و تاريكي!آيا صداي اره كردن استخوان مردمان به گوش شما نمي رسد؟
دکتر.... اگر باورم شود شما رفته ايد؟
.....بهار آمد، اما صداي پرندگان هم بوي حبس و مرگ را مي دهد ...بهار آمد،اما هزاران قلب انباشته از درد، تنها صداي يك ساز مي دهند ...تنها صداي غربت است و ناله هاي غريبانه اي كه در اين سرزمين بي آسمان راه فرياد را گم كرده اند ...دکتر...اين جا در سرزمين ما، همچنان بارش ترس ناك سنگريزه ها، عروج سبزه ها را به تأخير مي اندازد و در گذر ثانيه ها، تنها بوته هاي سياه خار سر مي زنند و بر قدم هاي آفتاب مي خلند ...دکتر... اين جا در سرزمين ما، عنكبوت مرگ همه جا تار مي تند و تنها تيغه هاي زهر است كه از پشت خار پشتان عليل، در قلب هاي مردم مي نشيند ...دکتر...وقتي شما می روید آيينه ها هم بي اعتبار می شوند و تصوير ها چند رنگ. عده اي در بازداشتگاه متروك خانه هاي شان، به ديروز تبعيد می شوند و تنها به جرم سردادن آواز هاي حماسه، به فردا راهي ندارند. و عده اي كه ماهيت شان گرفتار گزارشات ... و محكوميت هاي هولناك ، آرام و سنگين، مرگ شان را زندگي مي كنند ...اما دکتر...!
دکتر...!چرا در خواب هاي سياه مدیران چاپلوس پرست ، فرياد بيداري نمي زنيد؟دکتر...! دوستاني كه در تاريكي هم نفس تان بوده اند و اكنون در روشنايي چراغ ، چاپلوسی تزویر و نیرنگ ، چهره هاي هولناكي پيدا كرده اند، مردم را به بن بست كشيده اند ...در اين كوچه بن بست به دنبال كدام نشاني بگرديم، دکتر...؟ كه اين جا همه دهشت است و تاريكي!نگاه هاي سرخورده مردمان ما در هرم عطش قدرت خواهي ها مي سوزد. مگر شما نمي گفتيد كه همه به هم قول داده ايم كه در تمام خشكسالي هاي عمرمان، بايد باران شويم و برهم بباريم؟اكنون، پس از شما چرا هيچ كس باران نمي شود؟چرا ديگر هوا بوي لطافت و اعتماد نمي دهد؟چرا دودمان تاريخي مان را به دار مي كشند؟مي ترسمدکتر... مي ترسم ...من از آدمك هاي كه به سرزمين مان شيوع كرده اند بيمناكم ...من از حبس صداها می ترسم ...من از فرداهاي متقلب بيمناكم ...من از افكار شروري كه به رگ هاي ذهن خرد مان تزريق مي شود، مي ترسم ... از اين كه دهان مهرپیشگان را مي بندند و بر نجابت شان تير خلاص شليك مي كنند ...من بيمناكم...دکتر...!در اين فصل سرد بي باوري،
هنوز هم در اندیشه ی من ، رد پرواز در نگاه آسماني شما دنبال مي شود...هنوز هم با نام شما در کلبه ی ما هيچ گلداني بي آب نمي ماند ...و كودكانم راه ورودبه آينده را از نگاه شما مي آموزند...دکتر...!من هنوز هم به نام شما منتظر فردايي هستم كه خواهد آمد..بگذاريد جواب رستاخيز زخم هاي فراموش شده، همچنان وجدان هاي به خواب رفته را چنگ بزند....
(اقتباس مهسا طایع)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر